مناسبت های ماه ذی الحجه در یک نگاه

  ماه ذی الحجه دوازدهمین و آخرین ماه از ماههای قمری و همچنین از ماههای حرام و بسیار شریف می باشد، کسانیکه استطاعت پیدا می کنند در این ماه  به مکه معظمه و مدینه منوره  مشرف می شوند و اعمال آن را با شرایط خاص که در کتب فقهی آمده انجام می دهند و پس از بازگشت از این سفر به آن افراد حاجی می گویند.

موضوع حج در قرآن کریم و راوایات اسلامی با عبارات متعدد آمده و به فلسفه آن اشاره شده از جمله:«إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِن شَعَآئِرِ الله فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِ أَن يَطَّوَّفَ بِهِمَا وَمَن تَطَوَّعَ خَيْرًا فَإِنَّ الله شَاكِرٌ عَلِيمٌ»(1) و همچنین روزه گرفتن در 9 روز اول این ماه  بسیار ثواب دارد و پاداشش برابر پاداش یک عمر روزه  در کتب روایی ذکر گردیده و محدث قمی اعمال و اذکار و ادعیه و نمازهای مستحبی این ماه را در مفاتیح الجنان بر شمرده است.

وقایع بسیار مهمی در این ماه روی داده که در زیر به آنها اشاره می‌شود:

1. روز ششم ذی الحجه سال دوم هجرت، ازدواج آسماني حضرت فاطمه(س) با امیر المومنین علی(ع)

2. روز چهارم ذی الحجه، سال دهم هجرى، آخرین حج پیامبر اعظم(ص) در چنین روزى پیامبر اعظم(ص) براى انجام واپسین حج وارد مکه شد و اعمال و مناسک حج را به انجام رسانید. در روز عرفه ایشان در سرزمین عرفات خطبه تاریخى خود مبنى بر حرمت خون و مال مسلمانان، کنار گذاشتن اختلافات جاهلى، پایبندى به امانت، حرمت ماه هاى حرام و… را ایراد فرمود.

3. روز پنجم ذی الحجه سال دوم هجرى، غزوه سویق، ابوسفیان دشمن سرسخت اسلام، عهدى شوم با خویش بسته بود؛ او با خود عهد کرده بود که تا انتقام کشتگان جنگ بدر را از مسلمانان نگیرد با همسر خود همبستر نشود. او در تب و تام انتقام مى سوخت و آرامش را تا لحظه بازپس گیرى خون بهاى کشتگان قبیله خود از پیروان محمد(ص) از خود دور کرده بود. از این رو به مدینه تاخت و نخلستان هاى اطراف مدینه را براى تشفّى خاطر خود به آتش کشید و کشاورزى بى دفاع از انصار مدینه را به شهادت رسانید. پیامبر اسلام(ص) مطلع شد و دستور دفاع در برابر تهاجم آنان را صادر فرمود و خود نیز پیشاپیش سپاه به سوى آنان حرکت کرد و آنان را تحت تعقیب قرار داد. آنان با شنیدن لشکرکشى پیامبر اسلام(ص) عرصه را تهى کرده و گریختند.

4. روز ششم ذی الحجه سال سوم هجرى، غزوه بحران، آوازه جنگ هاى کفر ستیزانه پیامبر اسلام(ص) در جزیرة العرب پیچیده بود. از سوى دیگر کفار به شدت تلاش مى کردند پیش از آنکه آوازه ایشان فراگیر و پایه هاى حکومت جهانى شان مستحکم تر شود بنیاد اسلام را برکنند. از این رو جمع بسیارى از مشرکان در منطقه بحران جمع شدند تا به مسلمانان حمله ور شوند. پیامبراسلام(ص) عبدالله بن مکتوم را در مدینه جانشین خود کرد و با سپاه خود عازم منطقه شد، ولى دشمن با دیدن مسلمانان راسخ و تکبیرگوى ترسید و پا به فرار گذاشت و پیامبر اسلام(ص) نیز پس از ده روز به مدینه بازگشت.

5. روز هفتم ذی الحجه سال 114 قمری، شهادت حضرت امام محمد باقر(ع) آن حضرت در سال پنجاه و هفت هجری در مدینه به دنیا آمد و مادرش دختر امام حسن مجتبی(ع) بود. در سی و هشت سالگی پدر بزرگوارش امام سجاد(ع) به شهادت رسید و امامت به ایشان منتقل شد. در دوران آن حضرت که میان بنی‌امیه و بنی‌عباس برای غصب خلافت جنگ و درگیری بود، ایشان از این فرصت کمال استفاده را در جهت تربیت شاگرد و استحکام و گسترش تشیع نمود.

6.  هشتم ذی الحجه، حرکت کاروان حسینی(ع) از مکه به سوی کربلا.

7. روز نهم ذی الحجه روز عرفه،  شب و روز عرفه یکی از شب‌ها و روزهای بافضیلت است و کسی که این شب را به عبادت بپردازد اجر و ثواب صد و هفتاد سال عبادت را دارد. روز عرفه یکی از اعیاد بزرگ اسلامی است و روزی است که خداوند سفره جود و احسان خود را برای بندگانش گسترده و شیطان را خوار و ذلیل کرده است.

روز عرفه روزی است که در آن، شیاطین، خشمناک ترین ایام خود را پشت سر می گذارند و روزی است که رحمت خداوند بر خلق گسترده شده است، تا آنجا که فرد محروم از رحمت و آمرزش خداوند در ماه رمضان، هیچ امیدی به رحمت برایش نیست، مگر اینکه این روز را درک کند. این روز، روز دعا است، تا آنجا که روزه این روز، برای کسانی مستحب است که ضعف روزه مانع دعایشان نشود. طبق روایات روزه این روز، کفاره نود سال است؛ اما دعا در این روز، بر روزه ترجیح دارد. در روایتی امام سجاد(ع) فرمودند: «در این روز امید می رود که فضل خدا شامل بچه های درون شکم مادران گردد و سعید شوند».

بهترین مکان ها برای دعا در این روز، سرزمین عرفات و سرزمین کربلا می باشد. حتی نقل شده است که خداوند متعال، پیش از اهل عرفات به زائران قبر اباعبدالله الحسین(ع) نظر افکنده و گناهانشان را می آمرزد؛ پس مناسب است سالک در این روز، خود را در صورت امکان به این مکان های مقدس برساند و اگر مقدور نشد، مکان های مناسبی را پیدا کرده و به دعا مشغول شود به خصوص بعدازظهر این روز، از دعای امام حسین(ع) در روز عرفه غافل نشود.

هم چنین این روز ترویه و کوچ حاجیان از مکه، شهادت حضرت مسلم بن عقیل(ع) و هانی بن عروه در سال 59 قمری.

8. روزدهم ذی الحجه روز عید قربان، شب و روز عید قربان یکی از چهار شبی است که احیای آن مستحب است و درهای آسمان در این شب به روی بندگان باز است، دعاهایی نیز برای این روز در کتب ادعیه وارد شده است.

امام صادق(ع) از پدرانش: نقل کرده اند که امیرمؤمنان(ع) دوست داشت در چهار شب سال، خود را برای عبادت آماده فرماید: شب اول رجب، شب نیمه شعبان، شب عید فطر و شب عید قربان.

روز عید قربان، یکی از چهار عید بزرگ امت اسلامی است و اعمالی دارد؛ از جمله: نماز عید و دعای ندبه. این روز، یادآور بزرگْ پرچمدار توحید، ابراهیم خلیل(ع) است؛ همان پیغمبری که در راستای صراط عبودیت و تنها برای کسب رضای محبوب حاضر شد عزیز خود و جگرگوشه اش را به قربانگاه عشق ببرد. آری، او به دستور حضرت حق، حاضر به قربانی اسماعیلی شد که در سنین پیری و پس از سال ها فراق و آرزوی فرزند به او عطا شده بود. در همان کودکی، به امر خدا او را همراه مادرش در بیابان مکه تنها رها کرده بود و اکنون که عزیزش را در آغوش کشیده و جوانی او را نظاره گر است، مأمور شده است او را فدای دوست کند. ابراهیم(ع) در این آزمایش سخت، موفق شد و اسماعیل را تا مرز قربانی شدن به پیش برد. و چه نیکو جوانی که او هم پیرو وظیفه بود و فقط به رضای دوست می اندیشید. او وقتی از داستان مطلع شد، با پای خود به قربانگاه گام نهاد.

عید قربان، پیام آور آن قربانی عظیم است؛ یادآور اینکه ابراهیم در راه خداوند حتی به قربانی کردن نور چشم خود حاضر شد. اکنون ما هستیم و هزاران چیز که باید در راه او قربانی کنیم، تا او را بیابیم. آیا در این صحنة امتحان، ابراهیم وار با قدم های راسخ حرکت می کنیم یا قربانی ضعف اراده و ایمان خود می شویم؟ ابراهیم حاضر به قربانی فرزندش شد؛ آیا ما می توانیم آرزوها و هواهای نفسانی خود را در راه رضای دوست قربانی کنیم؟ آیا چون ابراهیم که در راه انجام وظیفه از عزیزترین فرد خود دست کشید، می توانیم از آنچه ما را از پروردگار خود دور می کند، دست بکشیم؟ پس لازم است در این روز، به آنچه باید قربانی کنیم، فکر کنیم تا «برگزیده» شویم.

آری، او در امتحان پیروز شده بود. فرزندش به او بازگردانده شد، تا ادامه دهنده راه نبوتش باشد و در نسل او چهارده نور مقدس بدرخشند. ندا آمد: ای ابراهیم! «وفَدَیْنهُ بِذبْحٍ عَظیمٍ»(2) ذبح عظیم دیگری در پیش است و در مقابل آن، از ذبح اسماعیل گذشتیم؛ زمانی خواهد آمد که ابراهیمی، در راه رضای محبوب نه تنها اسماعیل هایش را به قربانگاه بفرستد و هر کدام مرگی «احلی من العسل» را بچشند که خود اسماعیل وار قدم به قربانگاه نهد. بزرگ سروری که ابراهیم ها و اسماعیل ها شاگرد مکتب توحیدی او هستند و درس بندگی و ایثار را باید در مدرسه علی اکبرش بیاموزند که قربانی ابراهیم در روز عید قربان با آن همه عظمت، برابر قربانی حسین(ع) در عاشورا به چشم نیاید. اینجا بود که وقتی ابراهیم آن ذبح عظیم را شناخت و از داستان آن مطلع شد، در مصیبت فرزند خاتم پیامبران(ص) اشک اندوه از دیده بارید، تا نام او هم در زمره اشک ریزان بر حسین فاطمه(س) ثبت شود.

همچنین دهم ذی الحجه سال نهم هجری قمری،  نزول آیه برائت می باشد،‌ آیه برائت رمزى ناگشوده از بزرگى على(ع) است. در چنین روزى پیامبر اعظم(ص) ابوبکر را با همراهى چهل نفر از مسلمانان روانه مکه ساخت تا در مراسم حج این آیات را بر مسلمانان تلاوت کند. ابوبکر عازم شد ولى هنوز به مکه نرسیده بود که جبرئیل امین مأموریتى دیگر را به پیامبر اعظم(ص) ابلاغ کرد و آن این بود که یا خود این کار را انجام دهد و یا کسى دیگر را به جانشینى از خود براى انجام این کار بفرستد، و ایشان امیر مؤمنان(ع) را براى انجام آن عازم مکه نمود.

قبل از اعلان برائت چشم ها به سوى على(ع) خیره شده بود و گوش ها در انتظار شنیدن پیام او بود. على(ع) بر بلنداى جمره عقبه ایستاد و با صدایى رسا، سیزده آیه از ابتداى سوره برائت را تلاوت نمود و اعلان داشت: بت پرستان حق ورود به مسجد الحرام را ندارند، طواف با بدن برهنه ممنوع است و از این پس هیچ بت پرستى حق شرکت در مراسم حج را ندارد و در نهایت اینکه هم پیمانان پیامبر اسلام(ص) تا مدتى که پیمان مقرر کرده است خون و مال شان محترم است، بقیه مشرکان نیز فقط چهار ماه مهلت دارند که یا اسلام بیاورند یا از این سرزمین بیرون روند، وگرنه جنگ، آخرین راه است.

9. روز سيزدهم ذی الحجه،  سال سیزدهم بعثت،  پیمان عقبه دوم، آوازه رسول رحمت و مهرورزى سالیان سال بود که در جزیرة العرب طنین افکنده بود وهر روز بر تعداد گروندگان به آئین او بیشتر مى شد. این آوازه، چون کابوسى هولناک براى مشرکان قریش تبدیل شده بود. سال یازدهم بعثت در این ایام شش نفر از اهالى یثرب به دور از چشم قریشیان با پیامبر اسلام(ص) به طور مخفیانه ارتباط برقرار کردند و با او هم پیمان شدند. این رویداد نقطه عطفى در زمینه سازى هجرت پیامبر اسلام(ص) گردید.

یک سال از ملاقات مخفیانه گروه یثرب با پیامبر اسلام(ص) گذشت. آنان به طور ناشناس و با هیئت غیر مسلمان به مکه آمدند و به زیارت بت ها رفتند و به گونه ظاهرى در برابر آنان کرنش کردند تا مشرکان از جریان آگاه نشوند و به آنان مشکوک نگردند. پس به سوى پیامبر اسلام(ص) شتافته و در محلى به نام «عقبة» با پیامبر اسلام(ص) هم پیمان شدند. این پیمان به پیمان عقبه اول معروف شد.

یک سال دیگر از این جریان گذشت و در ذى الحجه سال بعد، هفتاد و سه تن از مسلمانان یثرب که در بین آن ها دو زن نیز وجود داشت براى بستن میثاق الهى با پیامبر اسلام(ص) به سوى مکه به راه افتادند. مصعب بن عمیر از سوى ایشان دستور یافت تا محلى را براى ملاقات با برادران مسلمان یثربى هماهنگ کند. آنان موفق شدند در سرزمین منى با پیامبر اسلام(ص) دیدار و و در چنين روزي با ایشان بیعت نمایند. این پیمان به دومین پیمان عقبه مشهور شد که گامى بزرگ براى آغاز صدور رسالت پیامبراسلام(ص) از مرزهاى مکه به سوى دیگر سرزمین ها قلمداد شد.

10.  پانزدهم ذی الحجه سال دوصد و دوازده هجری قمری، ولادت امام علی النقی الهادی(ع) است. آن حضرت در سال دوصد و دوازده هجری قمری در مدینه به دنیا آمد. در هشت سالگی پدر بزرگوارش امام جواد(ع) به شهادت رسید و امامت به ایشان منتقل شد. امام هادی بعد از پدرش دو سال در دوره حکومت معتصم عباسی بود، سپس دوره‌های حکومت واثق، متوکل، منتصر، مستعین، معتز، و معتمد عباسی را نیز درک کردند. در میان حکام وقت، متوکل عباسی بیش از دیگران، آن حضرت را مورد اذیت و آزار قرار داد. او کینه و عداوتش نسبت به اهل بیت(ع) بیش از دیگران بود و چون برخلافت خود ترسید آن حضرت را از مدینه به بغداد احضار کرد. دوره امامت آن حضرت سی و چهار سال بود. چهارده سال آن را در مدینه و بیست سال در سامرا به سر بردند. تا این که در جمادی الاخر سال دوصد و پنجاه و چهار هجری در چهل و دو سالگی به دست معتمد عباسی مسموم و در سامرا در خانه خودش دفن شد.

11. روز هجدهم ذی الحجه سال دهم هجرت انتصاب امیرالمومنین علی(ع) به جانشینی پیامبر اسلام(ص) و عید سعید غدیرخم.

هجدهم ندایى بلند شد: آنان که جلوتر رفته اند باز گردند و آنان که عقب مانده اند سریع تر خود را برسانند. در کنار برکه اى در سرزمین غدیر خم، دستى دست دیگر را بالا برد و ندایى در گوش تاریخ پیچید: هر کس من مولاى اویم على(ع) مولاى اوست. پروردگارا! دوستانش را دوست بدار و دشمنانش را دشمن بدار و یارانش را یارى کن و کینه توزانش را خوار گردان.

هجدهم ماه ذی الحجه روز عید غدیر است، روزی که خداوند در آن گناهان شصت ساله مومنان را می‌آمرزد و در این روز آزاد می‌کند دو برابر آنچه را که ماه رمضان از آتش جهنم آزاد کرده است. یک درهم انفاق در راه خدا در این روز معادل هزار درهم است. از امام صادق(ع) سوال شد: آیا برای مسلمانان عیدی جز جمعه و عید فطر و قربان وجود دارد؟ امام فرمود: «بلی، عیدی که حرمتش از سایر اعیاد بیشتر است و آن عید غدیر است».

عید غدیر، عید الله الاکبر و یکی دیگر از چهار عید بزرگ امت اسلامی و روزی است که همه انبیا آن را عید قرار می داده اند. روز اکمال دین و اتمام نعمت است. در این روز، راه از بیراهه مشخص شد و پیروان واقعی نبی اکرم(ص) از مدعیان جدا گشتند. روزی است که پیغمبر(ص) پس از بارها، باز هم پسر عموی خود، امیرالمؤمنین علی(ع) را به ولایت بعد از خود معرفی فرمود و البته این بار به طور رسمی و در میان انبوهی از مسلمانان. امید است با ظهور منجی بشریت، هر چه زودتر حاکمیت مطلق به نسل طاهر امیرالمؤمنین: برگردد.

باید با جشن و توجه و توسل، در بزرگداشت این روز بکوشیم این روز را مانند سه عید بزرگ دیگر، با ندبه و اشک بر مولا و امام زمانمان شروع کنیم که در غیابش، عید، معنای حقیقی خود را از دست داده و چشم های اشکبار برای صبح ظهورش لحظه شماری می کنند. همچنین  روز هیجدهم ذی الحجه سال 35 هجری قمری  قتل عثمان بن عفان، خلیفه سوم می باشد.

12. روز بیست و چهارم ذی الحجه سال دهم هجری قمری، روز مباهله پیامبر اسلام(ص) با مسیحیان نجران.

آمده بودند تا با هیبت پوشالى و دعایى که از سقف خانه هاى گلى شان بالاتر نمى رفت عظمت آخرین فرستاده خدا را بشکنند. مسیحیان نجران با پیامبراسلام(ص) به جدال برخاسته بودند، اما قرار گذاشته شد تا مباهله تکلیف را روشن سازد، اما هنوز دعایى و نفرینى در نگرفته بود که حریف از میدان بیرون رفت و اهل بیت عصمت پیامبر اسلام(ص) پیروز شدند.

آيه مباهله: «فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةُ الله عَلَى الْكَاذِبِينَ»(3) یعنی هركس با تو پس از آن كه آگاه شدى، به مجادله برخيزد، بگوبياييد تا بخوانيم فرزندان خود و فرزندان شما را، زنان خود وزنان شما را، و جانهاى خود و جانهاى شما را و لعنت‏خدا بر گروه‏دروغگو بفرستيم‏ .

مفسران مى‏نويسند: پيامبر اسلام(ص)به موازات مكاتبه با سران‏دول جهان، و مراكز مذهبى نامه‏اى به اسقف نجران «ابوحارثه‏»نوشت و طى آن نامه ساكنان «نجران‏» را به آئين اسلام دعوت نمود، نمايندگان پيامبر وارد نجران شده، نامه پيامبر را به‏«اسقف‏» دادند، وى نامه را با دقت هرچه تمامتر خوانده و براى‏تصميم شورائى مركب از شخصيت هاى بارز مذهبى و غير مذهبى تشكيل‏داد، يكى از افراد طرف مشورت «شرحبيل‏» بود كه به عقل و درايت ‏و كاردانى معروفيت كامل داشت، وى در پاسخ اسقف چنين اظهارنمود، اطلاعات من در مسائل مذهبى بسيار ناچيز است، بنابراين من‏حق اظهار نظر ندارم و اگر در غير اين موضوع با من وارد شورمى‏شديد، من مى‏توانستم راه‏حلهائى در اختيار شما بگذارم.

ولى ناچارم مطلبى را تذكر دهم و آن اين كه: ما كرارا ازپيشوايان مذهبى خود شنيده‏ايم: روزى منصب نبوت از نسل «اسحاق‏» به فرزندان «اسماعيل‏» انتقال خواهد يافت و هيچ بعيد نيست كه‏«محمد» كه از اولاد اسماعيل است، همان پيامبر موعود باشد.

شورى نظر داد كه گروهى به عنوان «هيئتى از نجران‏» به مدينه ‏برود، تا از نزديك با محمد(ص) تماس گرفته و دلائل نبوت او رابررسى كنند.

شصت تن از زبده‏ترين و داناترين مردم نجران انتخاب شدند و درراس آنان سه پيشواى مذهبى بود اين سه تن عبارت بودند از:

1 – «ابوحارثه بن علقمه‏» كه اسقف اعظم نجران كه نماينده‏رسمى كليساهاى روم در حجاز بود.

2 – «عبدالمسيح‏» رئيس هيئت و به عقل و تدبير و كاردانى‏معروف بود.

3 – «ايهم‏» كه فرد كهنسال و شخصيت محترم ملت نجران به‏شمار مى‏رفت .

هيئت نجران، طرف عصر درحالى كه لباسهاى تجملى ابريشمى بر تن‏و انگشترهاى طلا بر دست و صليب ها بر گردن داشتند، وارد مسجد شده‏به پيامبر سلام كردند، ولى وضع زننده و نامناسب آنان آنهم درمسجد، پيامبر را سخت ناراحت نمود. احساس كردند كه از آنان‏ناراحت‏شده است، اما علت ناراحتى را ندانستند، فورا با عثمان‏بن عفان و عبدالرحمان بن عوف كه سابقه آشنائى با آنان داشتند، تماس گرفتند و جريان را به آنها گفتند آنان اظهار داشتند كه حل‏اين گره به دست على بن ابى طالب(ع) است، آنان به اميرمومنان‏مراجعه كردند على(ع) در پاسخ آنها چنين گفت: شما بايد لباسهاى‏خود را تغيير دهيد، و با وضع ساده، بدون زر و زيور به حضورحضرت بيائيد. در اين صورت مورد احترام و تكريم قرار خواهيدگرفت‏».

نمايندگان نجران با لباس ساده بدون انگشتر طلا، شرفياب محضرپيامبر شده و سلام كردند، پيامبر با احترام خاص پاسخ سلام آنان‏را داد، و برخى از هدايائى را كه براى وى آورده بودند، پذيرفت.

نمايندگان پيش از آن كه وارد مذاكره شوند، اظهار كردند كه‏وقت نماز آنان رسيده است، پيامبر اجازه داد كه نمازهاى خود رادر مسجد مدينه درحالى كه رو به مشرق ايستاده بودند، بخوانند.

سيره ‏نويس معروف «برهان الدين حلبى‏» مى‏نويسد: پيامبر به آنان گفت من شما را به آئين توحيد و پرستش خداى يگانه، و تسليم در برابر اوامر او دعوت مى‏كنم، سپس آياتى چنداز قرآن براى آنان خواند.

آنان در پاسخ گفتند: اگر مقصود از اسلام ايمان به خداى يگانه‏است، ما قبلا به او ايمان آورده و به احكام وى عمل مى‏نمائيم.

پيامبر در پاسخ آنان گفت: اسلام علائمى دارد چگونه مى‏گوييدخداى يگانه را پرستش مى‏كنيد درصورتى كه شماها صليب را مى‏پرستيدو از خوردن گوشت‏خوك پرهيز نمى‏كنيد و مسيح را فرزند خدامى‏دانيد.

نمايندگان نجران گفتند: آرى او فرزند خداست زيرا مادر اومريم، بدون نزديكى با كسى، او را به دنيا آورد، ناچار بايد اوفرزند خدا باشد در اين موقع فرشته وحى بر پيامبر نازل شد و اين‏آيه را آورد: «إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِندَ الله كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثِمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ»(4) یعنی تولد عيسى از مادر بدون آن كه كسى با او نزديكى كند، نزد خداهمچون آدم است كه او را از خاك آفريد و سپس به او فرمود: موجودباش او هم فورا موجود شد(بنابراين ولادت مسيح بدون پدر دليل برالوهيت او نيست.

مسيحيان نجران در مقابل منطق وحى ناگزير شدند راه مجادله درپيش گيرند و پيشنهاد مباهله داده‏اند، در آن موقع پيك الهى نازل‏شد پيامبر را نيز به مباهله مامور ساخت، طرفين به فيصله دادن‏مساله از طريق مباهله آماده شدند و قرار شد فردا همگى براى‏مباهله حاضر و آماده شوند.

وقت مباهله فرا رسيد و قرار بود كه مباهله در نقطه خارج ازشهر مدينه در دامنه صحرا انجام گيرد پيامبر از ميان مسلمانان وبستگان زياد فقط چهار نفر را براى مباهله برگزيد و اين چهار تن‏جز على و فاطمه و حسن و حسين(ع) كسى ديگر نبود.

سران هيئت نمايندگى نجران با يكديگر گفتگو مى‏كردند و مى‏گفتنداگر محمد با شكوه مادى به ميدان مباهله وارد شود، اعتمادى به‏ادعاى او نيست، و اگر به وضع ساده همراه عزيزانش گام در صحراى‏مباهله بگذارد، عمل او گواه بر اعتماد او به نبوت خويش است تاآنجا كه عزيزان خود را به ميدان مباهله آورده است، هنوز در اين‏گفتگو بودند كه چهره‏هاى معصومى براى آنان آشكار گشت همگى باهم‏گفتند اين مرد به دعوت خود اعتقاد راسخ دارد و گرنه يك فرددروغگو يا شاك عزيزان خود را در معرض بلاى آسمانى قرار نمى‏دهد ولذا با ديدن اين وضع وارد شور شدند و از مباهله منصرف گشتند قرار شد هر سال مبلغى به عنوان جزيه(ماليات سرانه)بپردازند ودر برابر آن حكومت اسلامى از مال و جان آنان دفاع كنند.

عائشه مى‏گويد: روز مباهله پيامبر اسلام چهارتن همراهان خود رازير چادر، وارد كرد و اين آيه را تلاوت نمود: «إِنَّمَا يُرِيدُ الله لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا»(5) زمخشرى‏پس از بيان نكات آيه مباهله در پايان بحث مى‏نويسد: سرگذشت‏مباهله و مفاد اين آيه بزرگترين گواه بر فضيلت اصحاب كساء است‏و سندى زنده بر حقانيت آئين اسلام مى‏باشد.

داستان مباهله بزرگترين سند فضيلت‏براى اهل پيامبر است زيراالفاظ و مفردات آيه حاكى است كه همراهان پيامبر در چه پايه‏اى‏از فضيلت قرار داشتند، زيرا پيامبر در اين آيه، علاوه بر اين كه‏حسن و حسين(ع) را فرزندان خود، و فاطمه(س) را يگانه‏زن منتسب به خاندان خويش مى‏خواند، از شخص على(ع) به عنوان‏«انفسنا» تعبير مى‏كند و آن شخصيت عظيم جهان انسانى را به‏منزله جان پيامبر مى‏داند، فضيلتى بالاتر از اين كه يك شخص ازنظر معنويت و فضيلت‏به پايه‏اى برسد كه خداوند بزرگ او را به‏منزله جان و روح پيامبر بخواند.

آيا اين آيه گواه برترى اميرمومنان بر تمام مسلمانان جهان نيست؟

از رواياتى كه از پيشوايان مذهبى ما وارد شده است، استفاده مى‏شود كه موضوع مباهله اختصاص به پيامبر نداشته و هر فردمسلمانى در مسائل مذهبى مى‏تواند با مخالفان خود به مباهله‏برخيزد و شيوه مباهله و دعاى آن در كتابهاى حديث وارد شده براى‏اطلاع بيشتر به كتاب «نورالثقلين‏» مراجعه بفرمائيد.

در رساله حضرت استاد علامه طباطبائى(ره) چنين مى‏خوانيم: «مباهله يكى از معجزات باقى اسلام است و هر فرد با ايمانى به‏پيروى از نخستين پيشواى اسلام، مى‏تواند در راه اثبات حقيقتى ازحقائق اسلام با مخالفان خود به مباهله بپردازد و از خداوند جهان‏درخواست كند كه طرف مخالف، را كيفر بدهد و محكوم سازد.

و نیز درچنين روزي حضرت علی(ع) انگشتر خود را در حال رکوع به سائل داد و این آیه در شان وی نازل شد: «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ الله وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ »(6)

13. روز بیست و پنجم ذی الحجه سال 35 قمری) بیعت مردم با امام علی(ع) و تصدی خلافت ظاهری امام.

همچنین روز بيست و پنجم نزول آيات سوره دهر در شأن اهل بيت(ع) می باشد.

در چنین روزی سوره هل اتی در شان اهل بیت عصمت و طهارت(ع) نازل شد. حضرت علی(ع) و فاطمه زهرا(ع) برای ادای نذرشان جهت شفای بیماری امام حسن و امام حسین(ع) سه روز روزه گرفتند. روز اول نزدیک غروب مسکینی در خانه آن حضرت را زد و اظهار گرسنگی کرد، آن بزرگواران غذای خود را به او دادند و خود با آب افطار کردند. روز دوم یتیمی و روز سوم اسیر در خواست کمک کردند و آن بزرگواران غذای خود را به آنها دادند و خود با آب افطار کردند. این آیه اشاره به این موضوع دارد: «وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا»(7)

14. روز بیست و نهم ذی الحجه،  قتل عمر خطاب توسط ابولؤلؤ.

همچنين دیگر مناسبت ها که در اين ماه اتفاق افتاد به شرح زیر می باشد:

– صلح با هیئت اشجع ( سال پنجم هجرى)

نامش «مسعود بن رخیله» بود که در جنگ خندق شرکت جسته بود و در این جنگ فرماندهى افراد خود را به عهده داشت. او در چنین ایامى نزد پیامبر اسلام(ص) آمد و به همراهى بیش از هفتصد تن از یاران خود با ایشان معاهده صلح منعقد نمود. از آنجا که ایشان پیامبر رحمت و صلح بود این معاهده را پذیرفت و از اشتباهاتشان درگذشت. این معاهده در کوه سلع منعقد گردید.

– ازدواج پيامبر(ص) با ميمونه (سال هفتم هجرى)

پیامبر اسلام(ص) عمرة القضاء را انجام داده و به مدینه بازگشته بود که میمونه خواهر ام الفضل که همسر عباس عموى پیامبر اسلام(ص) بود پیشنهادى به ایشان کرد. او خود گفته بود که حاضر است به طور افتخارى همسرى ایشان را قبول کند و به عقد بزرگ ترین فرستادگان نایل آید. ایشان نیز براى نزدیکى بیشتر بین دل هاى مردم و قبایلى که در آن روز مى زیستند این پیشنهاد را پذیرفت و میمونه به عقد ایشان درآمد.

– سریه ابن ابى العوجاء (سال هفتم هجرى)

سرسختى اعراب در کفر و نفاق مثال زدنى بود. هفت سال از هجرت و بیست سال از بعثت رسول خاتم «پیامبر اسلام(ص)» گذشته بود، اما همچنان برخى حاضر به سر فرود آوردن در پیشگاه خداى محمد(ص) نبودند. قبیله بنى سلیم از آن دسته بود. پیامبر اسلام(ص) ابن ابى العوجاء را براى مبارزه با آنان پیش فرستاد. جنگ سختى بین کفار بنى سلیم و آنان درگرفت و در جریان این جنگ تمامى سپاهیان اسلام به شهادت رسیدند و تنها خود ابن ابى العوجاء جان سالم به در برد و به مدینه بازگشت.

– سریه عبدالله بن ابى حدرد (سال هفتم هجرى)

پیامبر اسلام(ص) جمعى از مسلمانان را به این سریه فرستاد. در بین آنان مردى به نام محلّم بن جثامه حضور داشت. در جریان جنگ، او فردى از کفار به نام عامر بن اضبط را که اسلام آورده و شهادتین را بر زبان جارى ساخته بود، کشت. این آیه بر پیامبر اسلام(ص) نازل شد: «وَ لا تَقُولُوا لِمَن ألقى اِلَیکم السَّلام لَستَ مُسلما»(8) پیامبر(ص) از این رفتار او بسیار ناراحت و خشمگین شد و از او و این عملش بیزارى جُست.

– 22 ذی الحجه سالروز شهاد میثم تمار

بیست و دوم این ماه سالروز شهادت مظلومانه سردار شهید اسلام، مدافع حریم ولایت و امامت، یار باوفای امیرمؤمنان، سردار سربدار، جناب میثم تمّار است؛ همو که در مقابل بیدادگری ظالمان زمانه خود، پرچم بیدارگری برداشت و با زبان گویای خود، ظلم و فتنه و فساد را افشا کرد و در دفاع از حریم اهل بیت عصمت و طهارت، جان بر کف نهاد و تا پای چوبه دار رفت و با لب های خون آلود خود، بوسه بر چوبه دار زد و جان عاریت خود را، تقدیم مولا و مقتدای خود نمود. روحش شاد و یاد و خاطره اش در دل های عاشقان همیشه زنده و جاویدان باد .

حمایت از حق، پیامدهایی چون «شهادت » هم دارد، ولی برای حامیان حق، لذتی بالاتر از آن نیست، چرا که عشقشان به ارزشهای متعالی و ماندگار الهی، آنان را از تعلقات دنیوی آزاد ساخته است و برای سعادت ابدی به آسانی حاضرند تا نقد جان را در میدانهای ایثار و فداکاری و مبارزه به خالق جان بفروشند و به لقای او و بهشت جاوید برسند.

میثم یکی از این جانبازان راه دین و فداکاران مخلص راه ولایت وحق و عدالت بود. جان را هم بر سر حمایت از فضیلتهایی که در وجود علی(ع) و در خط ولایت آن حضرت، تجسم یافته بود، فدا کرد. شهادت، میلاد سرخ میثم بود. برگی بود که با خون، رقم بقا بر آن زده شد و کتاب زندگی اش پس از مرگ، جاودانگی یافت.

خاندان
ميثم، فرزند يحيي با کنيه ابو سالم، از اصحاب و ياران امام علي، امام حسن و امام حسين(ع) زادگاهش سرزمين نهروان بوده است، ولي از دوران کودکي و نوجوانيِ او اطلاعاتي در دست نيست.
امام علي(ع) او را از زني از طايفه بني اسد خريد و آزاد کرد. آنگاه به او فرمود: اسمت چيست؟ گفت: ابو سالم. امام فرمود: «پيامبر(ص) به من خبر داد که پدرت ـ در عجم ـ نام ميثم را بر تو نهاده است.»
ميثم گفت: «خدا، رسول خدا و اميرمؤمنان(ع) راست گفتند، اسم من ميثم است.»
آنگاه امام فرمود: «اسمت را حفظ کن و کنيه خود را ابو سالم قرارده.»
او پس از آزادي، از خرمن علوم ولايت خوشه هاي فراوان دانش و فضيلت چيد، که مهمترين آنها، علم «بلايا و منايا»1 و تفسير قرآن بود.
ابن ابي الحديد در اين باره مي نويسد: «علي(ع) دانش هاي سرشاري به ميثم آموخت و امور سرّي را به او تعليم داد.»
ميثم تمّار، همچنان که خود در خدمت اهل بيت بود، دو تن از فرزندانش نيز از اصحاب اهل بيت(ع) بودند. شعيب بن ميثم از اصحاب امام صادق(ع) و صالح بن ميثم از اصحاب امام باقر و صادق(ع) است.
همدم اما علي(ع)
ميثم از نزديکان و ياران امير مؤمنان(ع) بود. او گاهي مناجاتهاي امام علي(ع) را در نخلستانهاي کوفه از نزديک مشاهده کرده است. ميثم در اين باره مي گويد: «شبي همراه امام علي(ع) از کوفه بيرون آمديم، ابتدا امام علي(ع) در مسجد جعفي چهار رکعت نماز خواند و با اين جملات به درگاه خدا به راز و نياز پرداخت: معبودا! چگونه تو را بخوانم با آنکه نافرمانيت کرده ام و چگونه نخوانمت با اينکه تو را مي شناسم و مهرت در دلم استوار است. دستي به سويت دراز کردم که پر از گناه است. چشمي که پر از اميد و… دعايش که تمام شد، سر به سجده گذاشت و 100 مرتبه «العفو» گفت و از مسجد بيرون آمد. من او را همراهي کردم. مقداري راه پيموديم، حضرت خطي روي زمين کشيد و فرمود: مبادا از اين خط عبور کني و رفت. من که ترسيدم دشمنان و معاندان، صدمه اي به امام بزنند. به دنبالش رفتم، ديدم سر را تا کمر، درون چاهي کرده و مناجات
مي کند. حضور مرا حسّ کرد و فرمود: کيستي؟ گفتم: ميثم. فرمود: مگر دستور ندادم، از خط بيرون نيايي؟ گفتم: بله، امّا دلم آرام نمي گرفت و بر جان شما ترسيدم. فرمود: از حرفهايم چيزي شنيدي؟! گفتم: نه. آنگاه شعري برايم سرود:
وَ في الصّدر لبانات

إذا ضاق لها صدري
نَکتُّ الأرض بالکفّ

و أبديتُ لَها سرّي
فمهما تنبت الأرض

فذاک النَّبتُ من بذري
«در سينه ام اسراري است که چون سينه تنگ شود، زمين را با دست حفر مي کنم. راز خويش را بدان مي گويم. وقتي از زمين گياهي مي رويد، آن گياه حاصل بذرهاي من است.»
رازدان بزرگ
ميثم تمار، در پرتو شاگردي در محضر علي(ع)، به بعضي اسرار آگاه شد و گاهي از آينده خبر مي داد که در اينجا به بعضي از آن موارد اشاره مي کنيم:
1. اخبار از شهادت امام علي(ع)
امام رضا(ع) در حديثي که از پدرانش نقل کرده، چنين فرموده است: «روزي ميثم تمّار، خدمت امام علي(عليه السلام) رسيد و حضرت را در خواب ديد، با صداي بلند گفت: به خدا قسم ريشت را با خون سرت خضاب خواهند کرد. امام از خواب برخاست و گفت: ميثم وارد شو، ميثم وارد شد و دوباره جمله قبلي را تکرار کرد. امام فرمود: راست گفتي و تو به خدا قسم دست، پا و زبانت را خواهند بريد و درخت خرماي محلّه کناسه را خواهند بريد و چهار قسمت خواهند کرد و تو را به يکي از قسمتهايش، دار خواهند زد و به قسمت ديگر حجربن عدي و با قسمت ديگر محمدبن أکتم و با قسمت ديگر خالد بن مسعود را.»
ميثم گفت: چه کسي اين کار را خواهد کرد؟ فرمود: ناپاک زاده بني اميّه، عبيدالله بن زياد.
2. خبر شهادت حبيب
روزي در کنار ميداني که بني اسد گرد مي آمدند، ميثم سوار بر اسب، با حبيب بن مظاهر که او نيز بر اسب سوار بود، برخورد کرد.
حبيب گفت: «من پير مردي را مي شناسم که جلو سرش مو ندارد و شکمش بزرگ است و در دارالرّزق خربزه مي فروشد،2 در راه دوستي خاندان پيامبر(ص) به دار مي رود.»
ميثم در جواب گفت: «من هم مرد سرخ رويي مي شناسم که دو گيسوي بلند دارد. او براي ياري پسر دختر پيامبر از شهر بيرون مي رود و کشته مي شود و سرش را در کوچه و خيابان کوفه مي گردانند.»
اين دو، پس از گفتگو از هم جدا شدند. افرادي که صحبت آنها را شنيدند، آنان را متهم به دروغگويي و سحر کرده، گفتند: «ما هرگز از اين دو نفر دروغگوتر نديديم.» در همين لحظه رشيد هجري3 سررسيد و سراغ ميثم و حبيب را گرفت. جريان را گفتند، رشيد گفت: «خداوند ميثم را رحمت کند! فراموش کرد بگويد به کسي که سر حبيب را به کوفه مي آورد، 100 درهم بيشتر از ديگران جايزه مي دهند.»
3.  اخبار غيبي از عاشوراي حسيني
روزي ميثم، در ميان جمعي از مردم گفت: «به خدا قسم، اين امّت فرزند پيامبر(ص) را خواهند کشت، هنگامي که 10 روز از محرم گذشته باشد و دشمنان دين، اين روز را روز برکت خود قرار خواهند داد.»
مفسّر قرآن
سالهايي که ميثم تمّار، در خدمت امام علي(عليه السلام) بود، علم تفسير را از وي فراگرفت. در سفري که در سال 60هـ.ق. به مکّه رفت، خدمت ابن عباس رسيد و گفت: «هر چه مي خواهي از تفسير قرآن بپرس; زيرا من تنزيل و تأويل قرآن را نزد اميرالمؤمنين(ع) فراگرفته ام.»
و سپس تفسير خود را به ابن عباس عرضه کرد و وي آن را نوشت. او سپس چگونگي شهادت خويش را به ابن عباس گفت. ابن عباس خيال کرد، که ميثم از ساحران و پيشگويان است، خواست تفسيرش را از بين ببرد، ميثم گفت: «نزد خودت نگه دار، اگر خبر شهادتم درست نبود، آن وقت آن را پاره کن.»
شيخ ابو عبدالله فاضل مقداد، در کتاب ارزشمند «کنزالقرآن في فقه القرآن» به مواردي از تفسير ميثم، اشاره و استدلال کرده است.
در انتظار شهادت
امام علي(ع) در مقاطع مختلف خبر شهادت ميثم تمّار را به وي ياد آوري کرد.
روزي حضرت علي(ع) در جمع مردم و يارانش، به ميثم فرمود: «اي ميثم، پس از من تو را دستگير مي کنند و به دار مي آويزند. روز دوم از دهان و بيني ات خون مي آيد; بطوري که ريش تو رنگين شود و روز سوم، با ضربه اي شکمت را مي درند، تا جانت برآيد، در انتظار آن باش، جايگاه دار تو روبه روي منزل عمرو بن حريث خواهد بود و تو دهمين کسي هستي که بر دار خواهي رفت، چوبه دارت از همه کوتاهتر و به زمين نزديکتر خواهد بود. من نخلي که تو را بر آن به دار مي آويزند، به تو نشان مي دهم.»
و دو روز بعد نخل خرما را به او نشان داد.
همچنين روزي ديگر امام علي(ع) به ميثم گفت: «چه مي کني وقتي زنازاده بني اميه تو را دعوت کند که از من بيزاري بجويي؟ ميثم گفت: اي اميرمؤمنان، به خدا سوگند از تو بيزاري نمي جويم. امام فرمود: تو را خواهند کشت و بر دار خواهي رفت. ميثم در جواب گفت: صبر مي کنم و اين گرفتاري در راه خدا، اندک است. امام فرمود: در اين صورت تو در درجه من هستي.»(2)
ميثم پس از شهادت امام علي(ع) هر روز نزد درخت خرمايي که قرار بود بر آن دار زده شود، مي رفت و خطاب به نخل خرما مي گفت: مبارک درختي هستي که براي من آفريده شدي، او زير آن را جارو مي کرد و در آنجا نماز مي خواند.
او همچنين نزد عمرو بن حريث مي رفت و مي گفت: من همسايه تو خواهم شد، برايم همسايه خوبي باش. عمرو بن حريث منظورش را نمي دانست و مي گفت: «مي خواهي منزل ابن مسعود را بخري؟!».
سفر مکّه
ميثم تمّار در سال 60هـ.ق. همان سالي که امام حسين(ع) قصد کوفه کرد، براي زيارت خانه خدا به مکّه رفت. روزي خدمت امّ سلمه رسيد. امّ سلمه اسم او را پرسيد. گفت: ميثم هستم. امّ سلمه گفت: «به خدا قسم بسيار شنيدم که رسول خدا تو را در نيمه هاي شب ياد مي کرد، همچنين درباره تو، به علي(ع) سفارش مي کرد.»
در اين هنگام ميثم از احوال امام حسين(ع) پرسيد. امّ سلمه گفت: «به يکي از باغ هاي خود رفته است.» ميثم گفت: «هنگامي که برگشت، سلام مرا به او برسان و بگو به همين زودي نزد خداوند، همديگر را ملاقات خواهيم کرد.»
سپس امّ سلمه عطري آورد تا ميثم محاسن خود را معطّر کند. ميثم پس از معطّر کردن گفت: «تو ريش مرا خوشبو کردي، امّا به همين زودي در راه محبت اهل بيت(ع) به خون خضاب خواهد شد. سپس امّ سلمه فرمود: امام حسين(ع) بسيار تو را ياد مي کند.»
ميثم گفت: «من نيز هميشه او را به ياد دارم، اکنون براي امري در شتابم و نمي توانم براي ديدنش صبر کنم.»
ميثم پس از زيارت خانه خدا، آهنگ کوفه کرد. امّا اوضاع کوفه متشنّج بود. مسلم و هاني توسط عبيدالله به شهادت رسيدند. عبيدالله ترسيد اگر ميثم تمّار پا به کوفه بگذارد، مردم را پيرامون خود جمع کند، لذا دستور داد او را پيش از ورود به کوفه دستگير کنند. افراد سپاه عبيدالله، در قادسيّه، ميثم را بازداشت کرده، نزد عبيدالله بردند. بعضي از نزديکان، به ميثم اشاره کرده و به عبيدالله گفتند: اين مرد نزد علي(ع) از همه عزيزتر بود. عبيدالله گفت: واي بر شما، علي اين عجمي را اين قدر گرامي مي داشت؟! سپس گفت: تو ميثمي؟! ميثم گفت: بله. عبيدالله گفت: پروردگارت کجاست؟! ميثم گفت: در کمين ستمگران و تو يکي از ستمگراني. عبيدالله گفت: از ابو تراب بيزاري جوي. ميثم فرمود: ابو تراب را نمي شناسم. عبيدالله بار ديگر گفت: از علي بن ابي طالب بيزاري بجو. ميثم در پاسخ گفت: اجابت نمي کنم. عبيدالله گفت: «به خدا قسم دو دست و پايت را قطع مي کنم و تو را به صليب مي کشم.»
ميثم در جواب گفت: اين روز را مولايم به من خبر داده است. عبيدالله پرسيد: مولايت ديگر چه گفت. ميثم پاسخ داد:
«فرمود: دست و پا و زبانت را خواهند بريد و تو را به صليب خواهند کشيد.»
عبيدالله پرسيد: مولايت نگفت توسّط چه کسي؟ ميثم پاسخ داد: آري، گفت توسّط زنازاده بني اميّه، عبيدالله بن زياد! عبيدالله به شدّت عصباني و ناراحت شد و در پاسخ ميثم گفت: «دست وپايت را مي برم و زبانت را وا مي نهم تادروغ گوييِ مولايت ثابت شود!»
ميثم گفت: «مولاي من دروغ نگفته و هر چه گفته از پيامبر و او از جبرئيل و او از خدا شنيده است. چگونه مي تواني با آنها مخالفت کني؟ من اوّلين کسي هستم که در عصر اسلام، لجام بر دهنم خواهند زد.»
عبيدالله دستور داد، ميثم را همراه مختار به زندان انداختند. در زندان ميثم به مختار گفت: تو آزاد خواهي شد و براي خونخواهي امام حسين(ع) قيام خواهي کرد و همين مرد(عبيدالله) را خواهي کشت.
شهادت بر فراز دار
عبيدالله، همانطور که گفته بود، دستور داد دست و پاي او را قطع کرده، دارش زدند. ولي ميثم، اين فدايي ولايت، روي دار هم از آرمانهايش دست بر نداشت و شروع به خواندن احاديث فضايل اهل بيت(ع) کرد و مي گفت: «اي مردم، هرکس مي خواهد، احاديث امام علي(ع) را بشنود، نزد من بيايد.»
مردم دور او را گرفتند و به حرفهاي او گوش مي دادند. به ابن زياد خبر دادند که ميثم تمّار روي دار، بني اميّه را رسوا کرد، مأموري فرستاد تا زبانش را ببرند.4 مأمور نزد ميثم آمد و گفت: «زبانت را در بياور تا به دستور امير قطع کنم» ميثم جواب داد: مگر عبيدالله گمان نمي کرد، مولايم دروغ مي گويد؟ اين هم زبانم و زبانش را درآورد. مأمور با کمال بي رحمي زبانش را قطع کرد و صورت ميثم از خون خضاب شد.
سرانجام در سومين روزي که ميثم بالاي دار بود، ملعوني با خنجر شکمش را دريد و او جان به جان آفرين تسليم کرد. ميثم به ديدار مولايش نايل گشت و سرانجام ميثم 10 روز قبل از ورود امام حسين(ع) به عراق(کربلا) 22 ذي الحجه 60 هـ.ق. به شهادت رسيد.
پس از شهادت ميثم، عبيدالله اجازه نداد، جنازه اش را از دار پايين آورده، دفن کنند ـ شايد براي عبرت ديگران ـ .
هفت نفر از صنف خرما فروشان کوفه تصميم گرفتند جنازه ميثم را دفن کنند. شب هنگام عده اي از آنان پاسبان ها را مشغول کردند و عده اي ديگر جنازه را ربودند و در کنار نهر آبي در ميان قبيله مراد دفن کردند.5 فرداي آن روز عبيدالله که مي ترسيد مزار ميثم محل تجمّع شيعيان شود، عده اي را مأمور کرد جنازه را پيدا کنند ولي هرچه گشتند پيدا نکردند.
مرقد و آستانه ميثم تمّار
مقبره ميثم تمّار تا قرن چهارم هجري به صورت حرم کوچکي وجود داشت. در قرن چهارم عضدالدوله ديلمي، گنبد مجللي بر قبر ميثم بنا کرد. در قرن سيزده هجري قمري، شيخ ملاّ علي فرزند ميرزا خليل نجفي آل خليلي (1226ـ 1297هـ . ق.) دومين عمارت را ساخت. سيد عطاءالله رومي (1321م) از مجتهدين بزرگ نجف اشرف، حرم مجلّل و گنبد بزرگي براي ميثم بنا کرده، صحني در کنار آن تأسيس نمود.
در سال 1382هـ.ق. تمام عمارت خراب گشت و توسط حاج محمّد رشاد، حرم باشکوه و زيبايي بنا گرديد.

کرامات
از ميثم تمار کرامات زيادي ديده شده که به يک نمونه اشاره مي شود:
آيت الله دستغيب نقل مي کند:
«در سال (1388هـ.ق.) هنگام تشرّف به عتبات عاليات، در نجف اشرف، روزي همراه آقاي سيد احمد نجفي خراساني به زيارت مرقد جناب ميثم مشرف شديم، در آنجا خادمي بود که خيلي به ما محبت مي کرد و چاي مي آورد. مبلغي پول به او داديم، قبول نکرد و گفت: حق خدمت را خود جناب ميثم به من مي رساند چند سال است که در اينجا خدمتکار قبر شريف ميثم هستم هر از چندي در خواب گوشه اي از زمين مخروبه کوفه را به من نشان مي دهد و من آنجا را حفر مي کنم، سکه اي مي يابم آن را مي فروشم و تا مدتي با فروش آن زندگي مي کنم. يکي از همان سکه هايي که پيدا کرده بود، به ما نشان داد. مشاهده کرديم سکه سبز رنگ و از ريال ايراني کوچکتر بود و به خط کوفي کلمه توحيد بر آن نقش بسته بود.»

پي نوشت ها:

1. سوره بقره، آیه 158 .

2. سوره صافات، آیه 107 .

3. سوره آل عمران، آیه 61.

4. سوره آل عمران، آیه 59 .

5. سوره احزاب، آیه 33 .

6. سوره مائده، آیه 55 .

7. سوره انسان، آیه 8 .

8. سوره نساء، آیه 94 .

نویسنده: سید جعفرعادلی«حسینی»



Comments are closed.