برنامه های عملی اسلام

 سخنرانی های حجت الاسلام والمسلمین آقای سیدجعفرعادلی«حسینی» منشی اول شورای اخوت اسلامی بمناسبت فرا رسیدن ماه محرم از روز دوشنبه 5 محرم 1434 هجری قمری برابر29 عقرب 1391 هجری شمسی تا سه شنبه 13 محرم (7 قوس 1391 خورشیدی) در مصیبت خانه فاطمه زهرا(س) واقع چهار قلعه وزیر آباد(1) پیرامون برنامه های اسلام اراد نموده بود که متن سخنرانی های ایشان توسط مجمع فرهنگی بقیه الله(عج) تهیه و تنظیم گردیده و امیدوارم مورد استفاده مومنین قرار گیرد.

جلسه اول؛ محرم و فرصت‏ها

فرصت‏هاى كه براى هر انسان بوجود مى‏آيد متنوع و مختلف است، در روايات معصوم(ع) فرصت‏ها تعبير به ابر گذرا شده است؛ «اَلْفُرْصَةُ تَمَرُّ مَرَّ السَحابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَيْرِ»(2) فرصت چون ابر مى‏گذرد، پس فرصت‏هاى نيك را غنيمت بشماريد.

«محرم» ماه عزاست،  در این شب و روزها مأموران الهى براى ثبت نام عزاداران «حسينى» بسيج مى‏شوند و هركدام قلم به دست، سراغ از مجالس سوگوارى مى گيرند، امیدوارم که اسامى ما نيز در دفتر عزاداران حضرت ابا عبدالله الحسین(ع) از جمله دوستان وشيفتگان مكتب اهل بيت(ع) ثبت گردد انشااللّه، در ایام محرم از این فرصت تبلیغی استفاده نمود.

محرم فرصت طلایی به منظور ترویج فرهنگ عاشورا و تبیین اهداف قیام امام حسین(ع) برای نسل جوان و نوجوان است.

محرم و قیام امام حسین(ع) از عظمت خاصی برخوردار است و اگر قیام عاشورا نبود امروز از اسلام و مسلمانی در دنیا خبری نبود و حضرت اباعبدالله الحسین(ع) برای اجرای فریضه امر به معروف و نهی از منكر و احیا دین مبین اسلام قیام كردند تا حقيقت اين دين و ارزش هاي آن ماندگار شود. ترویج فرهنگ عاشورا وظیفه آحاد مسلمانان است و همانگونه كه نسل جوان آماده جوش و خروش حسینی هستند برای فرهنگ عاشورا نیز خود را آماده كنند.

لذا محرم فرصت مناسبی برای تبدیل پلیدی ها به پاکی هاست و در شرایط فعلی دفاع از اسلام و ارزشها در جلسات سوگواری وظیفه ماست. بیشترین نیاز امروز جامعه ما شناخت اهداف و پيامدهاي قیام امام حسین(ع) است و اگر جوامع اسلامی درس حقیقی خود را از نهضت امام حسین(ع) فرا بگیرند، به طور قطع از دسيسه هاي دشمن ايمن مي مانند و لذا، همه ما موظفیم برای عرض ارادت به ساحت سرور و سالار شهیدان که قیام ایشان احیاگر دین نبی مکرم اسلام(ص) بود، با حضور در محافل، مجامع و تکایا به عزاداری پرداخته و از این طریق با حفظ روحیه ظلم ستیزی و ولایتمداری به ترویج ارزش های اسلامی و پاسداری از اسلام بپردازیم و محرم به دلیل یادآوری نهضت اسلامی عاشورا، فرصت بسیار مغتنمی برای تبدیل پلیدی ها به پاکی هاست. نیاز فکری نسل جوان باید بوسیله هیئت های مذهبی پیگیری شود و تنها موافقت لفظی با اصول جاری در کربلا کفایت نمی کند و باید جوانان در قالب هیئت های مذهبی و ابزار روضه ها و عزاداری ها بصورت عملی به میدان بیایند. نهضت امام حسین(ع) اتفاقی کوتاه و گذرا در تاریخ نیست بلکه انقلابی دامنه دار است و تا ظهور و پیروزی انقلاب حضرت ولی عصر(ارواحنا فداه) ادامه دارد، چرا که نهضت عاشورا مقدمه ساز انقلاب امام زمان(عج) است.

اگر دقت کنیم می بینیم که از توبه های تاریخی حر، زهیر، وهب و غیره همه در ماه عظیم محرم بوده است و توبه ی هزاران هزار انسانی که با شدت و ضعف مختلف هرساله در ایام محرم و در مجالس عزاداری سالار شهیدان روی می دهد، پس بیاییم این فرصت را مغتنم بشماریم و در این لحظات حساس تاریخ بشریت که جهان در آستانه تحولی تاریخی قرار دارد و با قیام مستضعفین، بشریت در آستانه ورود به فصل نوینی از تاریخ خویش است، با توبه و بازگشت خود و ایجاد تحول درونی، این آینده ی درخشان را به سهم خود به اندازه لحظه ای هم که شده سرعت بخشیم و در این آستانه ی عاشورا تا فرصت باقیست دست توسل به دامان پُرمِهر مولایمان حسین(ع) بزنیم.

اسلام براى تربيت و خود سازى خانواده اهميّت بس عظيمى قائل شده و دستورات و برنامه‏هاى بسيار جالب و سازنده‏اى  را در اين مورد مقرر فرموده است، كه اساس خوش بختى يك جامعه در گرو رعايت و انجام آنهاست.

بیاری پروردگار در چند شب محرم که در خدمت شما هستم ومطالبی را در مورد برنامه های عملی اسلام و یا فروع الدین(3) خواهم داشت. امشب بعنوان مقدمه در پیرامون نقش اسلام در اجتماع و شب های آینده بیاری پروردگار عالمیان راجع به برنامه های عملی اسلام  و پس از آن در مورد عوامل موثر در تربیت صحبت خواهم نمود.

آری! تنها جايى كه خداوند برما منت مى‏گذارد در فرستادن انبياء است و می فرماید؛ پيغمبر فرستادم برايت منت دارم، حيات، نعمت و…  برای تان دادم، اما برای هيچ كدام از اينها برشما منت نگذاشتم، فقط يك جا مى‏گويم «لقد من اللّه على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولاً من انفسهم» اينجا هم همين را مى‏گويد «بل اللّه يمن عليكم» اين خداست كه بر شما منت گذاشته! چرا منت گذاشتى خدايا؟ آقا پزشك بر تو منت ندارد؟ حضرت امير خدا را تشبيه مى‏كند به يك پزشك، مى‏گويد: طبيب دوار بطبه قد احكم … اين خدا راويش هم پيغمبر است دوار بطبه مى‏چرخد دنبال مريض مى‏گردد مريضها را مى‏خواهد معالجه كند مرحمها را به جا مى‏گذارد داغها را به جا مى‏گذارد، جراحيها را به جا مى‏كند، هر چيزى كه احتياج باشد همان را مى‏كند و همان را انجام مى‏دهد. خوب اين منت نيست كه راه را از چاه به تو نشان داده است؟ اگر تو را خلق مى‏كرد، راه و چاه را به تو نشان نمى‏داد در دريا غوطه ور بودى، درياى فساد! در منجلاب غوطه ور بودى بدبخت بودى اين عقلت كه به تنهايى … عقلت را هم او داده به تو، اين عقل هم كه به تنهايى نمى‏تواند تو را هدايت بكند صد در صد! يك چراغ كوچكى است در وجود تو، تا يك حدى مى‏تواند جلوى پايت را روشن كند، امّا صد در صد تمام مسائل را برايت روشن بكند … همين عقلت به تو نمى‏گويد گوش خوك نخور، ولى خدا مى‏گويد نخور پيغمبرش مى‏گويد نخور ؛ همين عقلت به تو نمى‏گويد كه شراب نخور، ولى خدا مى‏گويد اين شراب را نخور اين الكل را مصرف نكن و همين و … حالا بگذر از محيطهاى اسلامى منظورم اسلامى واقعى است نه آنكه اسمش اسلام است، كار به آن ندارم. در محيطهاى واقعى اسلامى نگاه كن ببين چطورى است. «حالا مى‏گويد بل اللّه يمن عليكم ان هداكم للايمان» حالا تو را به خدا يك شبى اينجا گفتم اين سوره الرحمن را اولش را من گفتم بسم اللّه الرحمن الرحيم «الرحمن * علم القرآن * خلق الانسان * علمه البيان» خدا رحمان است، رحمان صيغه مبالغه است يعنى خيلى رحمت دارد خيلى مهربان است. خيلى مهربان است كه به منكرش هم حيات داده است، به دشمنش هم حيات داده است! به دشمنش هم حيات داده است، به دشمنش هم روزى داده است. مگر اينطور نيست؟ اين رحمت واسعه حق است، شوخى كه نيست! راست گفته سعدى :

اى كريمى كه از خزانه غيب

گبر و ترسى و …. خور دارى

دوستان را كجا كنى محروم

تو كه با دشمنان نظر دارى

مى‏گويند به خواجه عبداللّه انصارى گفتند آقا، مى‏شود به يك كافرى نان داد؟ يك كافر و منكر خدا، بت پرست؛ گفت: آرى. آن كس كه پيش خدا به جانى ارزد نزد عبداللّه به نانى هم ارزد. خدا جان به او داده آن وقت عبداللّه نان به او ندهد! خوب حالا مى‏گويد «الرحمن» بعد چه بايد بگويد؟ بايد بگويد «خلق الانسان» نه اين را نمى‏گويد، مى‏گويد «علم القرآن» اگر من بودم اينطورى مى‏گفتم. «الرحمن، خلق الانسان، علمه البيان * علم القرآن» انسان را خلق كرد، بيان به او داد، بعد مى‏گويم به او قرآن را آموخت. امّا اينجا چرا به عكس گفته؟
مى‏گويد «الرحمن، علم القرآن» قبل از اينكه بگويد خلق الانسان مى‏گويد علم القرآن، چرا اين جهتش چيست كه گفته علم القرآن قبل از خلق الانسان؟ جهتش همين است، مى‏گويد آقا برنامه مقدم بر خلقت خود انسان است، برنامه سعادت بايد تأمين بشود تا انسان انسان باشد و الا انسان بدون برنامه اثرى ندارد كه وجودش، به جايى نمى‏رسد! لذا برنامه را مقدم كرده است. مى‏گويد قبل از اينكه ما شما را خلق كنيم برنامه زندگيتان را تعيين كرديم، اين جالب است! «الرحمن، علم القرآن، خلق الانسان» يعنى قبل از اينكه شما به دنيا بياييد قبل از اينكه شما انسان باشيد قبل از اينكه سر و صدايى باشد در اين عالم فكرتان را كرده‏ايم، كارها را منظم كرديم و برنامه برايتان تعيين كرديم ؛ برنامه قرآن است، اين كاتولوگ است، بايد رويش كار كنيد و به آن عمل كنيد. نكنيد بدبخت و بيچاره هستيد، و اللّه اگر بشر به قرآن عمل كند نه به حق بازيها، نه به دروغها، نه به ياوه‏ها، نه به چرت و پرتها… اين اسلام اگر واقعا در اجتماع ما پياده بشود دين واقعى اسلام پياده بشود، اين … از آن حذف مى‏شود. راستى آن جامعه بشر و آن جامعه‏اى كه اسلام را پذيرفته است جامعه سعادتمند و پيروزمندى خواهد شد. متأسفانه در يك دنياى ما قرار گرفته‏ايم به واسطه غيبت امام زمان و نبودن آن محورى كه اسلام حقيقى را به بشر معرفى كند از هر گوشه‏اى يك عده‏اى بلند مى‏شود ما اسلام آورديم. ببينيد اينهايى كه آمدند افغانستان را گرفتند، مى‏گويند آقا اسلام واقعى را ما آورديم. زن آبستن را از بيمارستان بيرون مى‏كند، زنها ديگر نبايد پرستار بشوند، زنها بايد روبنده بپوشند، مردها بايد يك وجب ريش داشته باشند … كجاى اسلام چنين چيزى هست؟ از آن طرف وهابيها آنجا در حجاز اسلام را طور ديگرى معرفى مى‏كنند، هر گوشه‏اى مى‏رويد مى‏بينيد اسلام را يك طورى معرفى مى‏كنند.

خدا انشاء اللّه به همه ما توفيق عمل به احكام اسلام را عنايت كند.

پى‏نوشت‏ها:

1. نهج البلاغه، حكمت 21.

2. این مرکز توسط حضرت آیت الله شهید سید میراحمدشاه فصیحی از علمای برجسته کشور بنا گذاشته شده است.

3. مجموعه مباحث دين مقدس اسلام، از آغاز اصول اعتقادى تاپايان فروع تكليفى و احكام تشريعى و امور اخلاقى‏أش شامل می باشد.

 

جلسه دوم؛ ارتباط با خداوند

تاريخچه نماز و نيايش

از ديرينه ‏ترين زمانى كه تاريخ از احوال بشر به ياددارد، همواره نيايش و نماز، سر لوحه آيين‏هاى ريشه دار و عميق در زندگى انسان‏ها بوده است، و با اينكه نيايش جنبه عمومى و فراگير داشته، با اين حال، صورت و كيفيت و اوصاف و اهداف آن در همه جا يكسان نبوده است، ولى يك امر در همه عبادت‏ها مشترك است و آن اعتقاد به مخاطبى برتر از بشر است كه نيايشگر با او سخن مى‏گويد و براى نيازش، دست به دامان او مى‏زند.

بررسى و مطالعه تاريخ آفرينش انسان، نمايش گر اين حقيقت است كه، همزمان با آفرينش و پيدايش انسان، نيايش و نماز نيز تولّد يافته است، به بيان ديگر، انسان در برخورد با حوادث ناگوار نيايش و نماز را شناخت، نماز از هماناول حيات آدميان، وارد زندگى بشر شده است و نه تنها در اديان الهى واجب بوده  است، بلكه انسان‏هاى غير الهى هم به نوعى با پروردگار خود ارتباط داشته و نيايش مى‏كرده‏اند، با اين بيان روشن شد كه نماز و نيايش، بين ملّت‏هاى مختلف جهان، چيز بى‏گانه و نا مأنوسى نبوده و نيست، و هر كس به طريقى با محبوب و معبود خويش ارتباط برقرار مى‏كند و مناجات مى‏نمايد.

هركس به زبانى سخن از وصف تو گويد

بلبل به غزل خوانى و قمرى به ترانه

در قرن حاضر، دانشمندان و متفكران به‏طور گسترده و بيشتر درباره‏اى  نماز و نيايش بحث مى‏كنند و سخن از نيايش، ارتباط معنوى با خدا و دعا … بر زبان مى‏آورند، آنان خود اذعان مى‏كنند كه نيايش مى‏كنند، نماز مى‏خوانند و در مشكلات زندگى چنگ به ريسمان محكم دعا مى‏زنند، روانشناسان، امروز به ايننتيجه رسيده‏اند كه توجه به خدا و نماز و دعا، موجب رفع بسيارى از گرفتارى‏ها  و در مان امراض مى‏گردد.(1)

 نقش نماز در زشت زدايى

امام صادق(ع)  فرمود: هنگامى كه حضرت آدم از بهشت رانده شد و به زمين آمد، رنگ سياهى (مثل خاك سياه) سراسر بدن او را فرا گرفته بود، آدم بخاطر آن، گريه بسيار كرد و از خداوند خواست تا آن سياهى را از او دور سازد، جبرئيل از طرف خدا نزد آدم(ع) آمد و گفت: چرا گريه مى‏كنى؟ آدم عرض كرد: براى خال سياهى كه سراسر بدنم را فراگرفته است. جبرئيل گفت: «اوّل وقت نماز فرارسيد، برخيز نماز بخوان»، آدم بر خواست و نماز خواند، و سر و صورتش سفيد شد و آن سياهى از گردن به پايين باقى ماند.

وقتى اوّل نماز دوم فرارسيد، جبرئيل نزد آدم آمد و گفت: «برخيز نماز بخوان» آدم برخواشت و نماز خواند، آن سياهى تا ناف او فرود آمد، و قسمت بالاى تنش ( از ناف به بالا) سفيد گرديد.

تا اينكه اوّل وقت نماز سوّم فرا رسيد، جبرئيل نزد آدم آمد و گفت: «وقت نماز فرارسيده است برخيز نماز بخوان، آدم برخواست و نماز خواند، آن سياهى تا زانويش فرود آمد و از زانوا به بالا سفيد شد.

سپس اوّل وقت نماز چهارم رسيد، جبرئيل نزد آدم آمد و گفت: «وقت نماز فرا رسيده، برخيز نماز بخوان، آدم برخواست و نماز خواند، آن سياهى تا پاهاى او فرود آمد، ولى در پاهايش باقى ماند، تا اينكه اوّل وقت نماز پنجم فرا رسيد، جبرئيل نزد آدم آمد و گفت: «نماز پنجم فرا رسيده برخيز نماز بخوان»، آدم(ع) برخواست و نماز پنجم را خواند، آن سياهى به‏طور كلّى از بدن آدم زدوده شد. حضرت آدم(ع) حمد ثناى الهى را بجاى آورد و شكر گزارى نمود، جبرئيل به آدم گفت: «هرگاه فرزندان تو اين نمازهاى پنجگانه را (به درستى) بجا آورند، از گناه و آلودگى پاك مى‏شوند، چنانكه اين سياهى از بدن تو پاك شد.(2)

نماز از ديدگاه قرآن و سنّت

الف ـ تفكر در كار خدا

در فرهنگ اسلام، عبادت فراتر از نمونه‏هايى چون نماز و روزه است. همه كارهاى شايسته كه بنفع مردم نيز باشد، عبادت است، به برخى از كارها كه دراسلام، عبادت به حساب مى‏آمده، مخصوصا ارتباط با خدا (نماز) را از ديدگاه  قرآن مجيد و پيامبر اسلام و ائمه اطهار(ع) اشاره مى‏كنيم:

امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «لَيْسَت الْعِباَدَةٌ كَثِرَةَ الصَّلوةِ وَ الصَّوْم، اِنَّمَا الْعِبَاَدَةِ التَّفَكُّرُ فِى أَمْرِ اللّه‏ِ»(3) عبادت، زياد نماز خواندن و روزه گرفتن نيست، همانا عبادت، انديشيدن در امر خداوند. تفكرى كه انسان را به خدا نزديك و آشنا سازد عبادت به حساب آمده است.

حضرت امام على(ع) از آن جهت كه خدا را با چشم دل ديده بود و با تمام وجود درك مى‏كرد و به عظمت و قدرت اوپى بود، نماز و مناجاتش به درگاه خدا باديگران خيلى تفاوت داشت، لذا مشهور است كه حضرت امام على(ع) در نخلستان‏هاى مدينه روى زمين افتاده مى‏ديدند و به حضرت زهرا(س) خبر مى‏دادند كه حضرت اما على(ع) از دنيا رفته است و حضرت در پاسخ مى‏فرمود: كه امام على(ع) از لذّت مناجات با خدا مدهوش شده، اين خاندان به جاى عشق ورزيدن به غير خدا، تنها به او عشق مى‏ورزيدند و طبيعى است كه عاشق و معشوق هر چه ارتباط‏شان بيشتر شود، نياز به خلوت و محبّت، راز و نياز با يكديگر بيشتر دارند، و از اين ارتباط هم لذّت مى‏برند و آرامش نيز پيدا مى‏كند كه خداوند مى‏فرمايد: «الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ تَطْمَـلـءِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللَّهِ أَلاَ بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَـلـءِنُّ الْقُلُوبُ »(4) آنها كسانى هستند كه ايمان آورده‏اند، ودلهايشان به يادخدا مطمئن (وآرام) است؛ آگاه باشيد، تنها با يادخدا دلها آرامش مى‏يابد.

ب ـ عبادت آگاهانه

در حديث از معصوم(ع) نقل شده است: «رَكْعَتَانِ مِنْ عاِلمٍ خَيْرٌ مِنْ سَبْعَيْنَ رَكعَةً مِنْ جَاهِلٍ»(5) دو ركعت نماز عالم، بهتر از هفتاد ركعت نماز جاهل است. و رسول خدا فرموده است: «از نماز، آن قسمتى مورد قبول است كه انسان بر اساس تعقّل و آگاهى بخواند»(6) در حديث ديگر است.

«اَلْمُتَعَبِدُّ علَىَ غَيْرِ فِقْهِ كَحِمَارَ الطَّاحُونة»(7) عابدى كه از روى فهم و درك عبادت نكند، همچون الاغ آسياب است كه حركت مى‏كند ولى در جا دور مى‏زند، و پيش نمى‏رود.

نماز آگاهانه آنست كه انسان بداند چه مى‏كند، چه مى‏گويد، با كه صحبت مى‏كند، حضور قلب و توجّه به خدا داشته باشد.

ج ـ عبادت عاشقانه

آنگونه كه بيمار، از غذاى لذيذ، لذّت نمى‏برد، عبادت كنندگان بى‏شوق هم، لذّتى از پرستش نمى‏برند، عبادت بايد همراه محبّت و عشق و نشاط و لذّت باشد، نه همراه كسالت و بيحالى و افسرده دلى، نشاط در عبادت امتيازى است كه انسان‏هاى شيفته دل از آن برخور دارند، زمينه آن را هم بايد با معرفت و توجّه به‏دست آورد، عبادت زورى و تحميلى، بى‏نتيجه است. امام صادق(ع) فرمود: «لاَ تَكْرِهو اِلى اَنْفُسِكُمُ الْعِباَدة»(8) عبادت را به خودتان تحميل نكنيد.

آنگونه كه براى ديدار يك شخصيت بزرگ و محبوب، نشاط و شوق و مى‏يابيم، براى ديدار باخدا و پرستش  در آستان او هم بايد قلبى مشتاق و با نشاط بيابيم، اولياء دين و معصومين(ع) چنان شيفته لحظه ديدار با خدا بودند و چنانعاشقانه نماز و عبادت داشتند كه شگفت آور است.

حسين بن على(ع) و مناجات او با خدا در كربلا يكى از آن نمونه‏هاى زبياست. اگر به دعاهاى سالار شهيدان در شب و روز عاشورا توجّه كنيم در مى‏يابيم كه همه عرفانى است، مهلت خواستن براى دعا و نماز در شب عاشورا نشانه عرفان آن حضرت است، امام حسين(ع) در شب عاشورا به نزديكان مى‏فرمايد امشب را مهلت بگيريد تا به نماز و مناجات بپردازيم، چه او (خدا) مى‏داند كه نماز، دعاى زياد و استغفار را دوست مى‏دارم.

د ـ عبادت خاشعانه

خشوع، آن توجّه قلبى به پروردگار داشتن حالتى است كه مناسب با عظمت خداوند است، پرستش خدا بايد همراه با قلبى سرشار از احساس عظمت خدا و كوچكى و نياز در مقابل او باشد، قرآن، در وصف مؤمنان رستگار، «خشوع در نماز» را بيان مى‏كند: «الَّذِينَ هُمْ فِى صَلاَتِهِمْ خَـشِعُونَ »(9) اين خشوع قلبى، بايد سراسر وجود اهل عبادت را فرابگيرد. راه به‏دست آوردن آن، اينست كه نماز گزار، چنان عباد كند كه گويا خدا را مى‏بيند و ذلّت و كوچكى خويش را در برابر قدرت و عظمت او حسّ كند.

ه ـ تداوم عبادت

رهرو آن نيست كه تند و گهى خسته رود

رهرو آنست كه آهسته و پيوسته رود

دوام و پشتكارى در هر كارى پسنديده است، در عبادت هم‏چنين است. از نظر اسلام، عبادت كوچك و كم، ولى پيوسته، ارزشمند تر از عمل نيك بزرگ ولى بى‏دوام است.

از رسول خدا نقل شده كه: «آفَةُ الْعِبَادَةِ الْفَتْرَةُ»(10) آفت عبادت، سُستى و گاهى ترك است. و در احاديث بسيار اين مضمون آمده است كه: «اِنَّ أَحَبُّ الاْعَمْاَلِ اِلىَ اللّه‏ِ تَعَالى اَدْوَمُهاَ وَ اِنْ قَلَّ»(11) نزد خداوند، محبوب‏ترين كارها آنست كه بيش‏تر دوام يابد، هر چند اندك باشد! سفارش شده كه: هر كارى را شروع كرديد، حداقل تا يكسال ادامه دهيد.

پس تداوم داشتن عباد و روحيه پرستش در انسان، مهم است نه آنكه گاهى تب عبادت و دعا و مسجد انسان را بگيرد، و مدّتى هم بكلّى اين امور را رها كند و بيگانه با عبادت شود. حال ساير روايتهايى كه معصوم(ع) درباره‏اى  نماز گفته‏اند عبارتند از:

1 ـ امام باقر(ع) فرمود: «الصَّلوةُ عُمُودُ الدِّيِن»(12) نماز ستون دين است.

2 ـ امام صادق(ع) فرمود: «الصَّلوةُ قُرْبَانُ كُلِّ تَقِىِّ»(13) نماز وسيله تقرّب پرهيز كاران به خداست.

3 ـ پيامبر خدا(ص) فرمود: «اِذْكَانَ يَوْمُ الْقِياَمَةِ يُدْعِى بِالْعَبْدِ فَاوّل شيى‏ءٍ يُسْئَل عَنْه الصَّلوةُ»(14) روز قيامت انسان را ندا كرده، اولين چيزى كه از او مى‏پرسند نماز است.

4 ـ امام باقر(ع) فرمود: در اقامه نماز سُستى نكن؛ زيرا پيامبر خدا(ص) هنگام رحلتش فرمود: «لَيْسَ مِنّىِ مَنِ اسْتَخَفَّ بِصَلاتِهِ»(15) كسى كه نمازش را سبك بشمارد از «پيروان» من نيست.

5 ـ پيامبر خدا(ص)  فرمود: «الصَّلوة نُوُر الْمُؤْمِن»(16) نماز نور مؤمن است.

6 ـ امام صادق(ع) فرمود: «السُّجُودُ على طينِ قَبْرِ الحْسُين عليه‏السلام يُنَوِّرُ الى الارضين السَبعة»(17) سجده بر تربت امام حسين(ع) تا زمينهاى هفتگانه نورى پركند.

  نمازهاى ريا آلود

زاهدى سى سال در نماز جماعت شركت كرد، همواره در صف اوّل جماعت مى‏ايستاد، روزى به علّت دير به مسجد آمد و در نتيجه در صف اوّل، جا نبود، ناچار در صف دوّم ايستاد، ولى پيش خود احساس شرمندگى كرد، كه چرا در صف بعد قرار گرفته است، سرانجام طاقت نياورد و به صف اوّل پيوست و براى خود جا باز كرد.

در اين هنگام پيش خود دريافت كه تمام نمازهاى سى ساله‏أش ريا آلود بوده است زيرا دلش خوش بود كه آن نمازها را در صف اول به جا مى‏آورد و خود را بر مردم مى‏نماينده است و از اين كار لذّت مى‏برده است، ناگزير تمام آن نمازهاى سى سال را قضا واعاده كرد.(18)

زنده نگه داشتن نماز

قرآن كريم در آغاز سوره‏اى  بقره يكى از صفات متقين را زنده «نگهداشتن نماز» ذكر مى‏كند، و در توصيف نماز مى‏فرمايد: «وَ يُقيِمُونَ الصَّلواة» در اينجا اقامه نماز غير از خواندن نماز است. اقامه از قوام و قيام است. نيرومندترين حال براى انسان در حال نماز خواند، حالت قيام است و از اين حالت آن قدرت و نيرو اخذ شده است ؛ لذا گفته‏اند نماز را برپا داريد تا جلو فحشا گرفته شود: «اتْلُ مَآ أُوحِىَ إِلَيْكَ مِنَ الْكِتَـبِ وَ أَقِمِ الصَّلَوةَ إِنَّ الصَّلَوةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَآءِ وَ الْمُنكَرِ وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ »(19) آنچه را از كتاب (آسمانى) به تو وحى شده تلاوت كن، ونماز را برپادار، كه نماز (انسان را) از زشتيها وگناه باز مى‏دارد، وياد خدا بزرگتراست؛ وخداوند آنچه را انجام مى‏هيد مى‏داند.

نماز قائم است كه جلو فساد را مى‏گيرد و بر پادارنده‏اى  چنين نمازى است كه قرآن او را هدايت مى‏كنند.

در قرآن گاهى مى‏فرمايد دين را اقامه كنيد و گاهى مى‏فرمايد نماز را اقامه كنيد، براى اينكه نماز، ستون دين است كه اگر نماز اقامه شود، دين اقامه مى‏شود. در سوره‏اى  مباركه شورا، آيه سيزدهم وقتى سخن از هدف مشترك انبياء(ع) مطرح است مى‏فرمايد ما به اينها گفتيم: «أَنَّ أَقِيمُوالدِّينَ وَ لاَتَتَفَرَّقوُا فِيهِ» دين را اقامه كنيد تا در مقابل شرك و كفر ايستادگى داشته باشيد.

در نتيجه: اقامه نماز، يعنى اهميت و زنده نگهداشتن به نماز، اخصا اقامه نماز جماعت، به مسلمين اين پيام را دارد كه: ما در مقابل دشمن يكى هستيم، بنابراين «يُقيِمُونَ الصَّلوة» يعنى زنده نگهداشتن نماز.

پى‏نوشت‏ها:

1. نماز از ديدگاه دانشمندان و متفكران.

2. علل الشرايع ـ و قايع الايّام ـ محلاتى، ص 216.

3. ميزان الحكمة، ج 7: ص 542.

4. سوره رعد، آيه 28.

5. سفينة البحار، كلمة «عبد».

6. محجبة البيضاء، ج 1، ص 366.

7. سفينة البحار، كلمه «عبد».

8. اصول كافى، ج 2، ص 83.

9. سوره مؤمنون، آيه 2.

10. بحار الانوار، ج 77، ص 68.

11. نهج البلاغه، جمله 453.

12. وسايل الشيعه، ج 3، ص 18.

13. وسايل الشيعه، ج 3، ص 30.

14. وسايل الشيعه، ج 3، ص 19.

15. بحار الانوار، ج 80، ص 9.

16. نهج الفصاصه، حديث 1874.

17. وسايل، ج 3، ص 608.

18. ترجمه كشكول شيخ بهايى، ص 7.

19. سوره عنكبوت، آيه 45.

 

جلسه سوم؛ خمس و یا مالیات اسلامی

ترديدى نيست كه اكثر كسانى كه خمس مال خود را مى‏پردازند از طبقه دوم اجتماع محسوب مى‏شوند، و آن هم فقط عده‏اى  معدودى از اين طبقه براى پرداخت خمس مال خود اهميّت قائلند، ولى باز در نتيجه مى‏بينيم بسيار كم هستند كسانى كه به اين دستور اسلامى جامه عمل بپوشانند، اينك آيا با اين وضعيّت مسأله تمام مى‏شود؟

هرگز، نه! تمام نمى‏شود.

زيرا هنگامى خمس مى‏تواند بخش بسيار مهمى از خدمات اسلامى را اداره نمايد كه همه مسلمين آن را اداء كنند، بنابراين اگر اندكى از آن كاسته شود، به همان اندازه اداره‏اى  بخشى از خدمات اسلامى به تأخير مى‏افتد، چه رسد به اينكه الآن نسبت آنانى كه خمس را مى‏پردازند و آنانى كه از پرداخت خمس خوددارى مى‏كنند، نسبت يك درهزار مى‏باشد. در نتيجه مى‏بينيم فرياد اغلب طبقات اجتماع به گوش مى‏رسد.

چرا ما در زمينه تبليغات عقب افتاده‏ايم؟

و چرا ما هيچگونه تشكيلات منظمى و سازماندهى و روابط اجتماعى و نيز از خوش نامى برخوردار نيستيم؟

و چرا ديگران از نظر آموزش و پرورش و مسايل اجتماعى از ما پيشى گرفته‏اند؟

پاسخ همه اين پرسش‏ها در يك جمله نهفته است:

و آن (فقر اقتصادى و كمبود بودجه لازم براى دولت) مى‏باشد.

آيا يك سازمان تبليغاتى مى‏تواند بدون هزينه مالى ادامه بكار دهد؟

و آيا مى‏توان با اين فقر اقتصادى مدارس و دانشگاه تأسيس نمود؟

و آيا مى‏شود تصور نمود كه بدون هزينه مالى نشر كتب مذهبى و مجله‏هاى دينى و اجتماعى را آغاز كرد؟

امام رضا(ع) مى‏فرمايد: «ان الخمس عوننا على ديننا» يعنى: «پرداخت خمس؛ آيين و مكتب ما را يارى مى‏دهد».

بنابراين چگونه ممكن است با پرداخت خمس عده‏اى  از مسلمين آيين مقدّس اسلام را ترويج نمود؟

اينك آيا كسانى كه خمس مال خود را نمى‏پردازند، چه سودى برده‏اند؟ بلكه بعكس آنان با انواع مشكلات مادى و بحرانهاى اقتصادى مانند دادن ماليات‏هاى سنگينى و مصادره‏اى  اموال روبرو گشتند، و در نتيجه هم ثواب اين جهان را از دست داده، و هم از پاداش آخرت نيز محروم شده‏اند. اكنون بياييم پرونده‏اى  زندگى خود را از نو بررسى نماييم، و همگان اين دستور الهى (خمس) را چنانكه خداوند متعال به آن امر فرموده، اطاعت كنيم، تا اينكه نتايج شيرين و پيامدهاى ارزنده‏اى  آن را لمس نماييم.

جايگاه و اهميّت خمس در قرآن و احاديث

خمس يكى از واجبات مهمّ مالى در دين اسلام است، كه انجام آن بر هر مسلمان واجد شرايط واجب است، خمس به معناى (5/1) و در اصطلاح فقها عبارت است از مالى كه ساليانه مردم نسبت يك و پنجم و با شرايط خاصّى بايد بپردازند، قرآن كريم بعنوان يكى از منابع تشريع احكام در اين مورد چنين است: «وَاعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَىْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ‏و وَلِلرَّسُولِ وَلِذِى الْقُرْبَى وَالْيَتَـمَى وَالْمَسَـكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ إِن كُنتُمْ ءَامَنتُم بِاللَّهِ وَمَآ أَنزَلْنَا عَلَى عَبْدِنَا يَوْمَ الْفُرْقَانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَىْ‏ءٍ قَدِيرٌ »(1) بدانيد هرگونه غنيمتى به دست آوريد، خمس آن براى خدا، وبراى پيامبر، وبراى نزديكان ويتيمان ومسكينان وواماندگان درراه (ازآنها) است، اگر به‏خدا وآنچه بربنده خود در روز جدايى حق از باطل، روز درگيرى دو گروه (باايمان وبى ايمان) (=روز جنگ بدر) نازل كرديم، ايمان آورده‏ايد؛ وخداوند برهر چيزى تواناست.

امام صادق(ع) فرمود: آنچه براى رسول خدا(ص) است براى ما (اهل بيت) مى‏باشد، سپس فرمود: به خدا سوگند، خداوند بر مؤمنان آسانى گرفته، زيرا پنج درهم روزى آنان نموده، يكى از آن‏ها براى پروردگارشان قرار داده و چهار قسم ديگر براى آنان حلال است، سپس گفت، اين از سخنان بسيار دشوار ما مى‏باشد كه عمل نمى‏كنند و صبر نمى‏كنند بر آن مگر اشخاصى كه قلب شان به بركت ايمان، خالص گرديده است.

مجمع البحرين در ذيل كلمه غنيمت ذكر شده مى‏گويد: «اَلْغَنيِمَةُ فِى اْلأَصْلَ هَىَ الفائدةُ الْمَكْتَبَة»(2) غنيمت فايده‏اى  است كه انسان در پى كوشش و تلاش آن را بدست مى‏آورد، علاوه بر آيه فوق روايات بسيارى بر وجوب خمس دلالت دارند، از جمله مى‏توان به روايتى از امام صادق(ع) اشاره كرد كه فرمود: «اِنّ اللّهَ لا اِلهَ اِلاَّ هُوَ حَرَّمَ عَلَيْناَ الصَّدَقَةَ أَنْزَلَ لَناَ الْخُمْسَ فَاالصَّدَقَهُ عَلَيْنَا حَرامٌ وَ الْخُمْسُ لَنَا فَرِيضَةٌ…»(3) به راستى معبود جز اللّه نيست، زيرا (خداوند) صدقه را بر ما حرام و خمس را براى ما قرار داد، پس صدقه بر ما حرام ولى خمس براى ما فريضه مى‏باشد.

رسول گرامى اسلام(ص) در دستور العمل خود به عمروبن خرم (فرستاده‏اى حضرت به يمن) چنين مرقوم فرمودند: «بنام خداوند بخشنده‏اى  مهربان، اين بيان از خدا و رسول اوست: اى گروندگان (به خدا و رسولش) به پيمان‏هاى خود وفا كنيد، اين پيمان است از محمد رسول خدا و به عمروبن خرم، هنگامى كه او را به يمن ارائه نمود او را به تقوى خدا در همه امورش امر مى‏كند…و اينكه غنايم خمس است.(4)

خمس يكى از فروعات دين، مظهر تعبد، تشكر از آنچه خداوند به عنوان سرمايه به انسان عنايت كرده است. اعلام همدردى با مستمندان، اعلام مشاركت در تبليغ دين، مظهر جهاد با مال كه در قرآن به جهت اهميّت آن مقدم بر جهاد يا جان ذكر شده است كه مى‏فرمايد: «الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَـهَدُواْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَ لِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللَّهِ وَأُوْلَـلـءِكَ هُمُ الْفَآلـءِزُونَ »(5) آنها كه ايمان آوردند، وهجرت كردند، وبااموال وجانهايشان در راه خداجهاد نمودند، مقامشان نزد خدا برتراست؛ وآنها پيروز ورستگارند. واگر كسى به اين حكم الهى عمل نمى‏كنند:

1 – متعدّى به بيت المال است؛ چون خمس يكى از حقوق مالى مسلمين است؛ امام على(ع) مى‏فرمايد: «هَلَكَ‏ النَّاسُ‏ فِي‏ بُطُونِهِمْ‏ وَ فُرُوجِهِمْ لِأَنَّهُمْ لَا يُؤَدُّونَ إِلَيْنَا حَقَّنَا أَلَا وَ إِنَّ شِيعَتَنَا مِنْ ذَلِكَ وَ أَبْنَاءَهُمْ فِي حِل.»(6)

2 – در نسل او اثر مى‏گذارد؛ رسول اكرم(ص) مى‏فرمايد: «اِيّاكُمْ وَ الْغُلُولَ! الرجلُ يَنْكَحُ الْمَرْأَةَ…قَبْلَ أَنْ تُخَمَّسُ».(7)

3 – حق تصرف در اموال خود ندارد؛ «چون مال حلال و حرم در زندگيش مخلوط مى‏شود تصرف در كل اموالش حرام مى‏گردد. تا خمس مال را ندهد نمى‏تواند در آن مال تصرف كند اگر چه قصد دادن خمس را داشته باشد».(8)

4 – بركت از اموالش برداشته مى‏شود؛ امام على عليه‏السلام مى‏فرمايد: «شَرُّ اْلأَمْوالِ مالَمْ يُخْرِجْ مِنْه حقّ اللّه سبحانه.»(9)

5 – موجب مى‏شود كه اموالش در كار خير مصرف نشود؛ امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «اَنَّ اللّهَ بَقَاعا تُسَمّى أَلْمُنْتَقِمَةَ فإِذا أَعْطَى اللّه‏ُ عَبْدا ما لاًيَلَمْ يُخْرِج حَقَّ اللّه‏ عليه بُقْعَةً مِن تِلْكَ البقاعِ فأَتْلَفَ ذلك المالَ فيهَا ثُمَّ مات و تركها»(10)

6 – عبادتش دچار اشكال مى‏شود؛ «اگر با عين پولى كه خمس و زكات آن را نداده ملكى بخرد تصرف او در آن ملك حرام و نمازش هم باطل است».(11)

7 – حرف حق در گوشش اثر نمى‏كند؛ امام حسين(ع) خطاب به يزيديان در روز عاشورا: «فَقَدْ مُلِئْتُ بُطُونَكُمْ مِنَ الْحَرامِ».(12)

8 – دين و ايمانش از بين مى‏رود؛ امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «مَنْ مَنَعَ قير اطا مِنَ الزَّكاة فَلَيْس بمؤُمْنٍ وَ لامُسْلمٍ».(13)

9 – در صحراى محشر گرفتار خواهد شد؛ امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «اِنَّ أَشَدَّ مايكون الناسُ حالاً يَوم اِلقيامة إِذْ أَقامَ صاحبُ الْخُمس فقال: يارَبِّ خُمسى وَ اِنَّ شيعتَنَا مِن ذلك فى حلّ».(14)

10 – جايگاهشان در جهنم است؛ ابوبصير ميگويد: «قُلْتُ لأبى جعفر(ع) أَصْلَحَكَ اللّه‏ ماَ أَيْسَرَ مايدخل به العبدُ النَارَ؟ قال مَن مال اليتيم درهما و نحن اليتيمُ»(15)

درسى امانت‏دارى از يك مرجع بزرك تقليد!

يكى از مراجع بزرگ شيعه، استاد اعظم، شيخ انصارى(ره) بود كه به سال 1281 هجرى قمرى در نجف اشرف از دنيا رفت و مرقد شريفش در همان جاست، و چند كتاب معروف درسى حوزه‏هاى علميه از تأليفات او است.

شخصى در آن عصر، در عالم خواب، شيطان را ديد كه بسيار خشمگين است و طناب‏هاى ضخيم و نازك، و زنجيرهاى مختلف و محكم در دست دارد، و محكم‏ترين قسمت آن پاره شده است، از شيطان پرسيد: «اين‏ها چيست، و چرا پاره شده است، و چرا خشمگين هستى؟

شيطان در پاسخ گفت: به سوى شيخ انصارى قدس‏سره رفتم تا با اين طناب‏ها او را به سوى خود بكشانم، ولى نتوانستم، و هر بار كه طناب مى‏كشيدم پاره مى‏شد، تا هفت بار او را كشيدم، ولى هفت طناب پاره گرديده، از او مأيوس شدم.

آن شخص مى‏گويد: به شيطان گفتم: زنجير يا طناب مرا نيز به من نشان بده؟
گفت: مانند تو نياز به طناب و زنجير ندارد، با يك اشاره مى‏آيد، از خواب بيدار شدم و نزد استاد اعظم شيخ انصارى(ره) رفتم و داستان خواب خود را براى او تعريف كردم.

شيخ انصارى قدس‏سره شكر خدا را بجاى آورد و گفت: «ديشب، براى درد زايمان همسرم، نياز به پول پيداكردم، ولى پول نداشتم، جز پولى كه شخصى آن را به عنوان امانت نزد من گذارده بود، رفتم كنار تاقچه تا مقدارى از آن پول را به عنوان قرض بردارم، ولى احتياط كردم، كه صاحبش راضى است؟ اين موضوع تا هفت بار تكرار شد، پس از آن تصميم گرفتم كه برندارم، خداوند زايمان را به همسرم آسان گردانيد، و ديگر نياز به پول پيدا نكردم، شايد تعبير خواب تو همين باشد.»(16)

شر چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست

سخن شناس نه‏اى جان من، خطا اينجاست

خمس يك مسئله سياسى است

چرا عده‏اى خمس را غنيمت جنگى مى‏داند و غنيمت كسب نمى‏داند؟

بعد از وفات پيامبر(ص) سقيفه بنى ساعده تشكيل شد، جناب ابابكر از آن شو را بيرون رفت، اميرالمؤمنين(ع) با آن همه سفارشات پيامبر بزرگواراسلام(ص) كنار زده شد، آنگاه عده‏اى  نشستند و گفتند كه اگر بخواهيم صددرصد بر مردم مسلط شويم و حكومت در اختيار ما باشد، بايد به دو طرح عمل شود؛ اوّل اينكه:
اهل بيت پيامبر را در حاشيه اجتماع قرار دهيم، اگر اين كار را نكنيم آنان در ميان مردم باشند، جاذبه و كمالات آنها نمى‏گذارند كه ديگران حكومت كنند، و مردم اطراف آنها را خواهند گرفت.

دوّم اينكه: از نظر امكانات مالى اهل بيت(ع) را تحت فشار قرار دهند، و از همان روز اوّل كوشيدند كه آنان را از مردم جدا نمايند، و از نظر امكانات مالى نيز در فشار قرار دادند.

لذا علماء شيعه و سنى نقل مى‏كنند، كه عده‏اى  اوّلين كارى را كه كردند، بعد از منعزل نمودن حضرت امام على(ع) و حضرت زهرا(س) فدك را از حضرت زهرا(س) گرفتند، در حاليكه امر مسلم است، كه فدك حق حضرت زهرا(س) بود، باالاخره با يك روايتى كه آن روايت با قرآن كريم و بقيه روايات مخالف است، و  در اين راستا دست به جعل حديثى از پيامبر اسلام(ص)  زده چنين گفتند: «نَحْنُ مُعاشِرَ اْلأَنْبِياءِ لانُوَرِثُ وَ ما تَرَكْناهُ صَدَقَةُ» يعنى شنيديم از رسول خدا(ص) كه فرمود: ما جماعت انبياء از خود ارث به جا نمى‏گذاريم و هر چه مال از ما بماند مال فقراء است.

گفتند: پس فدك اختصاص به فاطمه زهرا(س) ندارد، در صورتيكه شيعه و سنى مى‏گويند كه خبر واحد حجت نيست، مگر غير از يك نفر ديگران اين حديث را از پيامبر(ص)  شنيده‏اند.

بر فرض صحت در تعارض با قرآن است، زيرا خداوند در قرآن مى‏فرمايد: «وَ وَرِثَ سُلَيْمَـنُ دَاوُودَ وَ قَالَ يَـأَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنطِقَ الطَّيْرِ وَ أُوتِينَا مِن كُلِّ شَىْ‏ءٍ إِنَّ هَـذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ »(17) وسليمان وارث داوود شد، وگفت: «اى مردم! زبان پرندگان را به ما تعليم داده شده، واز هرچيز به ماعطاگرديده؛ اين فضيلت آشكارى است. يعنى سليمان از داوود ارث مى‏برد، پس خبر واحد قرآن را نمى‏تواند نسخ نمايد.

اين حديث اگر هم صحيح باشد نمى‏تواند مدعاى آنان را در غصب فدك ثابت كند، زيرا فدك از طريق ارث به آن حضرت نرسيده بود بلكه رسول خدا(ص) به دستور حق سبحانه و تعالى در حيات خود آن را به عنوان حق ذى القربى به دخترش تمليك كرده بود.

اميرالمؤمنين(ع) پس از تصرف غاصبانه فدك در مسجد از آنها پرسيد: چرا كارگران فاطمه را از ملكش بيرون كرديد؟ «مَلِكَتَهُ فِى الْحياَت رَسوِل اللّه‏ِ وَ بَعْدَ وَ فَاتِهِ» در حاليكه فاطمه در زمان حيات رسول خدا(ص)  و پس از وفات آن حضرت در آن تصرف مالكانه داشته است، آن وقت گفتند كه آيه «وَ اعْلَمُوا اِنَّما غَنِمْمُّ…» مربوط به غنايم دار الحرب است، نه مربوط به غنيمت كسب، اگر در حكومت اسلامى در جبهه غنيمت پيدا شد آن وقت حكومت اسلامى بايد خمس آن را بدهد، آيا خمس را به چه كسى بدهد؟ در اين مسئله نيز گفتند به زنهاى پيغمبر، اين آيه شامل اهل بيت پيغمبر(ص)  نمى‏شود.

حتّى در دوران حكومت و قدرت بنى اميه و بنى عباس نيز روى اين دو مطلب كار كردند، و اينان مى‏دانستند كه اگر امام حسن و امام حسين و سائر معصومين(ع) در ميان مردم باشند، جاذبه، حسب و نسب، علم و نور آنها مردم را جذب مى‏كنند و ديگران نمى‏توانند حكومت كنند، آنها را يا به شهادت مى‏رسانيدند و يا زندانى مى‏كردند، كه اغلب ائمه اطهار(ع) زندانى بودند، راوى مى‏گويد: خدمت امام صادق(ع) رسيدم، ديدم كه درآن هواى گرم در بسته، پرده‏هاى خانه آويزان، امام صادق(ع) تنها نشسته؛ همچنين امام موسى بن جعفر(ع) چهارده سال زندانى بوده است، امام عسكرى(ع)، يعنى امامى كه زندگيش در ميان لشكر و عساكر بوده است، اين برنامه‏ها بخاطر اين‏كه مردم نتواند با آن بزرگواران ارتباط بگيرند. قضيه خمس به اندازه‏اى  اهميت دارد كه در آن توبيع شريف كه از اسرار شيعه است، امام زمان(ع) مى‏فرمايد: «لعنت خدا و ملائيكه و همه مردم به آن كسى كه يك درهم از مال ما را بخورد و يا حلال بداند» مسئله خمس فقط حق الناس نيست، كه حوزه‏هاى علميه و سادات را با دادن خمس تقويت نمايند، بلكه مسأله بالاتر از اين چيزها است، امام زمان(ع) مى‏خواهد اين شعار بين پيروانش زنده باشد. ائمه اطهار(ع) به قدرى به اين خمس اهميت مى‏دادند كه نقل شده است؛ و راوى سعد بن عبداللّه‏ مى‏باشد، او مى‏گويد: «وقتيكه آن يكصد و شصت كيسه سهم امام(ع) از ايران خدمت امام حسن عسكرى(ع) آوردند، در ميان آن كيسه‏ها، يك دوشك از پيره زنى بوده، امام عسكرى(ع) بلند مى‏شود و فرش را جمع مى‏كند، آن دوشك را زير پاى خود انداخته و افتخار مى‏كند، براى اينكه آن پيره زن از چرخ ريسى هايش خمس داده، اين مسئله خودش حساب دارد، و براى اين نبوده كه تنها خمس آن پيره زن قبول شده، بلكه براى اين بود كه بما بفهماند كه همه بايد خمس بدهد.

در روايات متعددى ذيل اين آيه شريف آمده است كه مراد از «ذوى القربى»ائمه اطهار(ع) مى‏باشند و نيز مقصود از «يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه»  سادات هاشمى مى‏باشد.

خمس دو قسمت تقسيم مى‏گردد:

1 – سهم امام(ع) كه شامل سهام «خدا و پيامبراسلام و ائمه اطهار(ع)» مى‏باشد.

2 – سهم سادات، كه شامل سهام «يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه» مى‏باشد، و لازم است كه «خمس» را به مجتهد جامع الشرايط و يا نماينده‏اى  او پرداخت. آنگاه آن مجتهد جامع الشرايط سهم امام عليه‏السلام را با نظارت خويش در مصالح مسلمين مصرف مى‏نمايد. و سهم سادات را به فقراى سادات مى‏دهد، و پروردگار متعال «خمس» را به جاى زكات براى سادات اختصاص داده است، و با وجود اين دو ماليات اسلامى يعنى «خمس و زكات» ديگر جاى هيچ گونه كمبودى براى مصالح مسلمين باقى نمى‏ماند، و نيز يك فقير و يا نيازمند ديگر در
جامعه اسلامى به چشم نمى‏خورد.

مسايل مربوط پرداخت كننده خمس

1 – هميشه خمس به مال صاحبش تعلق دارد، و لذا خمس مانند شريكى است كه همواره‏قرين مال انسان باشد.

2 – صاحب مال مخيّر است كه خمس عين جنسى را كه در پايان سال از آن سود برده بپردازد، و نيز مى‏تواند بهاى آن را بدهد.

3 – انسان نمى‏تواند به مقدار يك ريال هم كه باشد از اصل خمس استفاده كند.

4 – انسان نمى‏تواند قبل از پرداخت خمس در اصل مال تصرف نمايد، و اگر تصرف نمود، مرتكب گناه گرديده، و خمس هم چنان به ذمه او باقى مى‏ماند.

5 – اگر كسى در كسب مبلغ هزارتومان بهره ببرد، بايد خمس آن را كه در وجه تومان به عنوان خمس آن هزار تومان بپردازد، و سپس بايد دوصد تومان ديگر بعنوان آن پول خمس اولى كه نپرداخته بود بپردازد.

6 – بر هر فرد مسلمانى لازم است كه براى پرداخت خمس خود و يك روز را به عنوان سر سال تعيين نمايد، و در همان روز منافع و مصارف خود را حساب رسى كند، اگر چنانچه باقى مانده‏اى  داشت بايد خمس آن را بدهد.

7 – اگر شخصى مدتى از عمر خود را بدون خمس دادن گذارنيده، و اينك پشيمان شده، بايد خمس همه زندگى و لوازم خانگى و چيزهاى ديگر خود را بپردازد.

8 – خمس چيزى كه براى قرض گرفته شده لازم نيست، بلكه تنها خمس بر منافع كسب و يا سود تجارت تعلق مى‏گيرد.

9 – اگر كسى از مردم طلبكار باشد، بايد خمس آن را بپردازد به شرط اينكه از منافع كسب يا سود تجارت بدست آمده باشد.

10 – ارثى كه انسان بدست مى‏آورد، پرداخت خمس آن لازم نيست، مگر در صورتى كه بدانيم آن ميت خمس مال خود را نمى‏پرداخته.

ياد آورى سودمند

ثروت زير بناى جامعه است و لذا اسلام پرداخت حقوقى مالى را مقرر فرموده، و در قرآن كريم بيش‏ترين تأكيدها را درباره‏اى  پرداخت آن بيان داشته، و بسيار بديهى و روشن است كه پيشرفت هر آيين و مكتبى به سه موضوع بستگى دارد:

1 – افراد مبلغ.

2 – هزينه كافى براى تبليغات.

3 – نيرويى كه راهگشاى هدف باشد، و موانع و مشكلات را از سر راه برطرف سازد. و متأسفانه حدود نيم قرن است كه مسلمين از هنگام تجاوز استعمار گران به سرزمين‏هاى اسلامى تاكنون، فاقد دو موضوع آن شده‏اند، كه عبارت است از (هزينه مالى و نيروى كافى).

اما مسئله قدرت و نيروى كافى، كه همواره بدست دشمنان اسلام بوده است. و امّا ثروت و هزينه اقتصادى نيز هيچگاه از جيب ثروتمندان بيرون نيامده مگر بوسيله فشار حكومت‏ها و يا پرداخت ماليات‏هاى سنگين و امثال آن. با وجود اين حال مبلغين اسلامى چه مى‏توانند بكنند؟

و اين مطلب همان رمز عقب نشينى تدريجى و انحطاط مسلمين در همه ميدان‏هاى سياسى، اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى، اخلاقى و…بشمار مى‏رود.

و نيز همان رمز واقعى جنون تبليغات سر سام آور مكتب‏ها و قوانين وارداتى به جهت چپاول و غارتگرى وزير سلطه در آوردن كشورهاى اسلامى مى‏باشد.
اينك به خود بينديشيم و ببنيم كه انگيزه‏اى  خسارت چيست؟

در اكثر بلاد اسلامى مبلّغين مذهبى بسيارى يافت مى‏شوند كه مى‏بينيم همواره بى‏تابانه در انتظار دو كاروان (نيروى كافى، و هزينه كافى) نشسته‏اند، كه با كمك آن دو قدرت بتوانند اهداف اسلامى خود را مجددا آغاز نمايند.(18)

بنابراين بايد ثروت مندان ما حرص و طمع را كنار گذاشته، و اين حقوق الهى را بپردازند.

پى‏نوشت‏ها:

1. سوره انفال، آيه 41.

2. مجمع البحرين، ج 6، ص 128.

3. وسائل الشيعه، ج 6، ص 337.

4. زكات و خمس، مؤسسه در راه حق، ص 145، به نقل از فتوح البلدان ج 1، ص 84، باب اليمين.

5. سوره توبه، آيه 20.

6. علل الشرائع، ج‏2، ص: 377، شیخ صدوق؛ كتاب فروشى داورى‏ _قم، ط1 … همه طبق کتب رجال شیعه ثقه هستند! … و محمد تقی مجلسی نیز آن را صحیح می داند: (ر.ک:روضة المتقين (ط – القديمة)، ج‏3، ص: 131)، همچنین ملا احمد نراقی در (مستند الشيعة ، ج‏10، ص: 112) و همچنین سید علی طباطبایی در (رياض المسائل ، ج:5 ، ص: 270 _قم)

7. ميزان الحكمه، ج 3، ص 186.

8. توضيح المسائل، امام خمينى(ره) 1792.

9. ميزان الحكمه، ج 9، ص 308.

10. بحارالانوار، ج 96، ص 11.

11. توضيح المسائل امام خمينى(ره) 3834 – 830 – 873.

12. بحارالانوار، ج 45، ص 8.

13. تفسير الميزان، 1519، ص 74.

14. بحارالانوار، ج 96، ص 188.

15. بحارالانوار، ج 96، ص 186.

16. اقتباس از پندهايى از رفتار علماى اسلام، ص 29.

17. سوره نمل، آيه 16.

18. به نقل از دانستنيهاى خمس ص 17 و 18 – سيد محمد شيرازى.

 

جلسه چهارم؛  جهاد اسلامی

جهاد به دو دسته تقسیم می شود، یکی جهاد اكبر؛ يعنى جهاد با نفس اماره (جهاد اكبر حتى از جبهه رفتن و شهيد شدن بالاتر است).

دسته دوم، جهاد اصغر؛ يعنى جبهه رفتن، جهاد با دشمن اسلام (كافران ومنافقان) راگويند.

ريشه تاريخى پيدايش واژه‏اى  جهاداكبر (جهاد بانفس) كه در كلمات مولى الموحدين‏امام اميرالمؤمنين على‏ابن ابى طالب(ع) ريشه دارد وحضرت مى‏فرمايد: «إِنَّ رسول اللّه(ص)‏  بعث سرية فلمّا رجعوا، قال(ص) : مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقى عليهم الجهاد الاكبر. قالوا يا رسول اللّه‏! و ما الجهاد الاكبر؟ قال(ص): جهاد النفس، ثمّ قال: افضل الجهاد من جاهد نفسه التّى بين جنبيه»(1) رسول اللّه‏(ص) سريه را(2) تربيت داد و به جنگ فرستاد؛ هنگامى كه از جنگ بازگشتند، فرمود: آفرين به جمعيتى كه جهاد اصغر را به پايان بردند و جهاد بزرگتر هنوز بر عهده‏اى شان باقى است.

مجاهدان عرضه داشتند، اى رسول خدا! جهاد اكبر چيست؟ حضرت فرمود: جهاد نفس؛ آنگاه افزود: كسى كه با نفس خويش بجنگد، برترين مجاهد است.

امام على(ع) و غلبه بر نفس روزى حضرت على(ع) از درب دكان قصابى مى‏گذشت. قصاب به آن حضرت عرض كرد: يا اميرالمؤمنين! گوشت‏هاى بسيار خوبى آورده‏ام، اگر مى‏خواهيد ببريد.

– الان پول ندارم كه گوشت بخرم.

– من صبر مى‏كنم پولش را بعدا بدهيد.

– من به شكم خود مى‏گويم كه صبر كند، اگر نمى‏توانستم به شكم خود بگويم از تو مى‏خواستم كه صبر كنى، ولى كه حالا مى‏توانم، به شكم خود مى‏گويم كه صبر كند.

آرى؛ خاصيت نفس اماره، اين است كه اگر تو او را وادار و مطيع خود نكنى، او تو را مشغول خود خواهد ساخت.

امام على عليه‏السلام كه در ميدان جنگ مغلوب عمروبن عبدودها و مرحب‏ها نمى‏شود، به طريق اولى و صد چندان بيشتر، هرگز برخود نمى‏پسندد كه مغلوب ميل و هواى نفس گردد.(3)

اما جهاد (اصغر) بر دو گونه است؛ اوّل جهاد ابتدايى كه بقصد نشر اسلام و آزادى انسانها از خرافات شرك و كفر و ماده پرستى (مانند جنگ بدر و خيبر).
دوّم جهاد دفاعى در مقابل هجوم كفار عليه اسلام و مسلمين (مانند جنگ احد و خندق).

بفرموده‏اى  اميرالمؤمنين على بن ابيطالب(ع) در جهاد بايد دفع ظلم دشمن را نمايند: «وَ إِنَّ أفْضَلُ الْمَوْتِ اْلقَتْلُ وَ الَّذِى نَفْسىِ بِيَدِهٍ لِأَلْفُ ضَرْبَةٍ باالسَّيْفِ أَهْوَنُ عَلَىَّ مِنْ مَسِتَةٍ عَلى فِواشٍ…»(4) برترين گونه مُردن، كشته شدن (در راه خدا) است، سوگند به كسى كه جانم در اختيار اوست همانا هزار زخم شمشير، نزد من در بستر آسانتر است…اسلام، هرگونه دفاع را در حفظ حقوق شخصى افراد براى هر كس نسبت به خويش، تجويز مى‏كند، دفاع از حقوق مؤمنين را نيز بر افراد ديگر جائز بلكه لازم مى‏شمارد.

جهاد يكى از واجبات دينى است و پيشوايان دين، شايسته‏ترين كسانى اند كه به آن قيام كنند و مردم را هنگام نياز، به جهاد فرا خوانند.

جهاد، گاهى با دشمنان متجاوز و كفّار مهاجم است، گاهى با منافقان و گاهى با متجاوزان داخلى كه بر ضدّ حكومت حق مى‏شورند، گاهى بر ضد ظالمان، بدعت گذاران، تحريف گران، ترويج كنندگان باطل، تعطيل كنندگان حدود الهى، برهم زنندگان امنيت جامعه اسلامى و غاصبان حكومت مشروع و الهى از شايستگان است.

سيد الشهداء(ع) در عصرى قرار گرفته بود كه امويان، كمر به هدم اسلام و محو شريعت بسته بودند و دين خدا در معرض نابودى بود. جهاد آن حضرت، جانى تازه به اسلام داد و خونى تازه در رگهاى جامعه دوانيد. عاشورا، سرمايه الهام بخش مجاهدان در طول تاريخ گشت و خون سيد الشهداء و شهداى كربلا، خون حماسه سازان ستيز را به جوش آورد.

جهاد يك مسئله مهم در اسلام است و قوام اسلام از اول تا الآن به اين جهاد بوده است، اگر جهاد نبود، اسلام و تشيّع نبود، قرآن كريم روى جهاد خيلى پافشارى دارد، علاوه بر اينكه قرآن كريم امرهاى مؤكد درباره‏اى  جهاد نموده است، ثواب‏هاى زيادى نيز درباره‏اى  او شده است، قرآن كريم جهاد را يك خريد و فروش با خداوند مى‏داند و اين مطلبى بسيار مهمى در قرآن است، مثلاً ما هر قدر عبادت كنيم مستحق از طرف خدا نمى‏شويم؛ بدين معنا حقّ بخدا پيدا نمى‏كنيم، حتّى رسول گرامى اسلام ائمه اطهار(ع) با آن همه عبادت شان، حقّ به خدا پيدا نمى‏كنند، و خداست كه بر آنها حقّ دارد، كه عبادت كنند خدا را؛ امّا درقرآن كريم آمده است، و اين از الطاف خفيه خداوند نيز محسوب مى‏شود، آنانيكه نماز، روزه، زكات خمس … را انجام مى‏دهد، در قرآن كريم آمده كه خداوند به آنان پاداش مى‏دهد، امّا درباره‏اى  شهيد و مجاهد قرآن با عبارات مختلف از بيع الشراء (يعنى خريد و فروش) نام برده و مى‏فرمايد: «يَـأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى تِجَـرَةٍ تُنجِيكُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ »(5) و نيز مى‏فرمايد: «تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِى وَتُجَـهِدُونَ فِى سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَ لِكُمْ وَ أَنفُسِكُمْ ذَ لِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ »(6) از آيات مذكور چنين استفاده مى‏شود كه خداوند فرموده است كه اگر مى‏خواهيد بر خدا حق پيدا كنيد، جهاد در راه خدا بواسطه مال و جان تان نمائيد و نيز مى‏فرمايد: «وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَءُوفُم بِالْعِبَادِ »(7) بعضى از مردم (باايمان وفداكار، همچون امام على(ع) در «ليله‏الممبيت» به هنگام خفتن در جايگاه پيغمبر(ص) ) جان خودرا بخاطر خشنودى خدا مى‏فروشند؛ وخداوند نسبت به بندگان مهربان است.

يعنى بعضى از مردم جان خود را به خدا مى‏دهند، و آن هم به خدا حق پيدا مى‏كند، كه مصداق كامل اين آيه اميرالمؤمنين(ع) است، و آيات ديگرى نيز در اين مورد اطلاق شده است، كه مسئله جهاد را خريد و فروش با خدا دانسته است.

مقام شهيد و مجاهد

چيزى ديگرى كه در قرآن از آن به عنوان افتخار ياد شده، براى شهيد و مجاهد، در مقابل دشمن اين است كه مى‏فرمايد: «شهيد زنده است» ممكن همه موجودات نابود شود، امّا انسان از نظر روح از بين رفتنى نيست، و درباره‏اى  شهيد قرآن كريم اينگونه مى‏فرمايد: «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَ تَام بَلْ أَحْيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ »(8) آنهايى كه در راه خدا كشته شده‏اند، آنها زنده، و در پيش خدا در رفاه و آسايش هستند. و بعضى‏ها هم زنده هستند، كه در مقام عنداللّه‏ (يعنى پيش خدا) مى‏باشد: «يَـأَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَـلـءِنَّةُ، ارْجِعِى إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً، فَادْخُلِى فِى عِبَـدِى، وَ ادْخُلِى جَنَّتِى »(9) تواى روح آرام يافته! به سوى پروردگارت بازگرد درحالى كه هم تو از اوخشنودى وهم او از تو خشنوداست، پس درسلك بندگانم درآى، ودربهشتم وارد شو!

اين آيات مصداق كاملش امام حسين عليه‏السلام است، مى‏فرمايد: اى كسى كه نفس مطمئنه پيدا كردى، تو از خدا راضى هستى و خدا از تو راضى…

آن كسى كه از جان و مالش براى اسلام و دين بگذرد و ثوابش خيلى زياد است، چون باقى اسلام به همين ششم از فروع دين مى‏باشد، و فرار از جهاد، از گناهان كبيره است و بى تفاوتى نسبت به جهاد و جبهه گناهش از هر گناه بزرگتر و حتى در حد كفر، آدم كشى، رباخورى و مال يتيم خوردن است، جهاد عليه كفر در زمان ما نيز واقع شده است.

لطف خاص پيامبر(ص)  به مجاهد تازه داماد قُتاده، برادر مادرى ابوسعيد خِدْرى، تازه ازدواج كرده بود، و ماه عسل خود را مى‏گذرانيد، و به همسرش علاقه فراوان داشت، در همين وقت، جنگ اُحد پيش آمد، او كه جوان مسلمان بود، احساس وظيفه كرد و در جنگ شركت نمود، و مخلصانه با دشمن جنگيد، ناگاه تيرى به چشمش اصابت كرد، كه آن را از حديقه بيرون آورد و برگونه‏اش آويخت. او در همان حال به حضور پيامبر(ص) رسيد و گفت: «اى رسول خدا! من تازه داماد هستم، و به همسرم نيز علاقه وافر دارم، مى‏ترسم اگر همسرم مرا با اين وضع ببيند، نسبت به من بى علاقه گردد.» رسول خدا با دست مباركش، حديقه چشم او را به جاى خود برگردانيد و گفت: «اَللّهُمَّ اَكْسِها جَمالاً» خدايا او را زيبا كن.

بر اثر دعاى پيامبر(ص) چشم او از اوّل بهتر شد و چهره‏اش زيباتر گرديد و تا آخر عمر بيمار نشد. او با شادى و خوشحالى، نزد همسرش بازگشت، بعدها فرزندان و نواده‏هاى او، افتخار مى‏كردند كه پدر و جدّشان به چنان افتخارى از جانب پيامبر(ص) رسيده است.(10)

اثر نيّت پاك، بنام مجاهدان

گويند: جمعى از دزدهاى حرفه شبى از خانه بيرون آمدند به اين قصد كه به سر راه كاروان‏ها بروند و جلو آن‏ها را گرفته و اموال شان را غارت كنند.

آن شب، به كاروانى بر نخوردند، و به كاروان سرايى رسيدند و خواستند شب را در آن كاروان سرا بمانند، درِ كاروان سرا دقّ الباب كردند و به صاحب كاروان سرا گفتند: «ما جمعى از مجاهدان راه خدا هستيم و مى‏خواهيم امشب را در اينجا به سر بريم».

ساكنان كاروان سرا، با احترام خاصّى، در را گشودند و پذيرايى خوبى‏از آنها كردند، مخصوصا صاحب كاروان سرا به خاطر اينكه آن‏ها مجاهد راه خدا هستند، كمال احترام و خدمت به آنها نمود، و به تصور تقرّب به خدا، از هيچ گونه خدمت به آنها مضايقه ننمود، تا آنجا كه فرزند فلجى داشت، از نيم خورده و باقى مانده‏اى  آب آشاميدنى آن‏ها به عنوان تبرّك برداشته و به فرزندش مى‏داد تا بخورد و شفا يابد و به همسرش مى‏گفت: از اين غذا و آب به بدن پسرم بمال تا به بركت وجود اين مجاهدان راه خدا، شفا يابد.

همسر او نيز به گفته شوهرش گوش كرد، و دستور او را اجرا نمود.

وقتى كه صبح شد، دزدها از كاروان سرا بيرون رفتند و سر راه كاروانى را گرفته و غارت نمودند و براى شب به همان كاروان سرا بازگشتند، ولى با كمال تعجّب ديدند، آن پسر زمين گير شفا يافته است و بطور كامل سلامتى خود را باز يافته و راه مى‏رود، به صاحب كاروان سرا گفتند: «ما اين فرزند را شب گذشته ديديم كه زمين گير و فلج بود، ولى امشب مى‏بينيم خوب شده است!!» صاحب كاروان سرا گفت: «آرى، نيم خورده‏اى  غذا و ته مانده‏اى  آب آشاميدنى شما را برگفتيم و به بدن او ماليديم و به بركت وجود شما، شفا يافت.»

دزدها با شنيدن اين مطلب، سخت تحت تأثير قرار گرفته و گريه كردند و گفتند: «ما مجاهدان راه خدا نيستيم، بلكه دزد هستيم، خداوند فرزند شما را به خاطر «حسن نيّتى» كه دارى، شفا داد، و ما نيز به درگاه خدا توبه مى‏كنيم.»

همه آن‏ها توبه كردند و از آن پس، مجاهد راه خدا شدند و تا آخر عمر در اين راه ماندند.(11)

تفكيك مجاهدان واقعى و مجاهدنمايان

تا صحنه آزمايش پيش نيايد، دينداران واقعى و دينداران سطحى و مدعيان ايمان از هم شناخته نمى‏شوند، امام حسين(ع) درباره‏اى  دينداران چنين مى‏فرمايد: «بسيارى از مردم بنده‏اى  دنيا هستند و دين تنها بر زبان آنهاست، مادام كه زندگى آنان در پرتو دين روبرده است از آن حمايت مى‏كنند، ولى آن روز كه با حوادث سختى آزموده شوند، دينداران اندكند.»(12) امّا قرآن كريم در آغاز سوره‏اى  بقره مردم را به سه گروه متفاوت تقسيم نموده است.

گروه اول – مؤمنين و پرهيزگاران، كه با تمام وجود از دستورات خداوند، پيامبران الهى، و ائمه اطهار(ع) اطاعت مى‏كنند.

گروه دوم ـ كافران، و آنهايى كه در نقطه مقابل گروه اول قرار دارند و به كفر خود معترفند.

گروه سوم ـ منافقان و آنهايى كه با مسلمانان و مؤمنين به ظاهر مسلمان و مؤمن و با كافران كافر هستند، كه چهره‏اى  اصلى آنها همان چهره‏اى  كفر است، و قرآن كريم، با اين گروه برخورد شديدتر و قاطعى دارد، براى اينكه، منافق ضررش براى دينداران بيشتر و خطرناك‏تر از كفار است، چون منافقان بعد از افشاء جنايت، متوسل به توجيهات اعمال ننگين خود مى‏شوند، از اين جهت آنها خطرناك‏تر از كفار هستند.

پى‏نوشت‏ها:

1. وسائل الشيعه، ج 11، ص 122، و سفينة البحار، ج 1، ص 195.

2. سريه عبارت است از جنگ‏هاى كوچكى كه رسول اللّه(ص)‏  شخصا در آنجا حضور نداشتند.

3. گفتارهاى معنوى، ص 262.

4. وسائل الشيعه، ج 11، ص 8.

5. سوره صف، آيه 10.

6. سوره صف، آيه 11.

7. سوره بقره، آيه 207.

8. سوره آل عمران، آيه 169.

9. سوره فجر، آيات 27 تا 30.

10. اسدالغابة، ج 4، ص 95، طبقات ابن سعد، ج 3، ص 26.

11. الدّين فى قصص، ج 1، ص 43.

12. بحارالانوار، ج10، ص 198.

جلسه پنجم؛ امربه معروف و نهى از منكر

اين دو كلمه عربى وقتى به فارسى ترجمه شوند معنى «فرمان مثبت» و «فرمان منفى» به خود مى‏گيرند، «امر» در اين جا به معنى فرمان به «انجام» دادن كار و «نهى» به معنى فرمان به «ترك» و انجام ندادن آن كار است.(1) چنانچه ملاحظه مى‏شود نخستين چيزى كه در فرمان دادن لازم است و در خود كلمه فرمان «امر يا نهى» گنجانده شده مسأله قدرت است، زيرا شخص قوى و مقتدر است كه مى‏تواند فرمان بدهد.

معناى معروف و منكر

نخستين نكته كه در اين جا جلب توجه مى‏كند وسعت و شمول و جامعيت فهوم اين دو كلمه است، زيرا به طورى كه از منابع لغوى استفاده مى‏شودمعروف هر كارى است كه خوبى آن به وسيله عقل و شرع شناخته مى‏شود و منكر نقطه مقابل آن است، يعنى منكر هركارى است كه مورد انكار و تقبيح عقل و شرع قرار گيرد.

گونه‏هاى «معروف» و «منكر»

الف – معروف و منكر شرعى

معروف و منكر شرعى آنهايى هستند كه از سوى شارع مقدس بيان شده است كه در شناخت اين نوع معروف و منكر مشكل چندانى وجود ندارد، زيرا در آيات و احاديث زيادى بيان و مشخص شده است كه به ذكر برخى از آنها اكتفا مى‏شود. از نمونه‏هاى معروف مى‏توان از: اعتدال، امانت دارى، انفاق، ايثار، نيكى، تقوى، فروتنى، زُهد، عفّت، گذشت، وفاى به عهد، و فروخوردن خشم را نام برد. در مورد منكرات مى‏توان به: بدخويى، ستمگرى، اسراف، دروغ، بخل، بهتان، غيبت، تكبر، حسد، مسخره كردن، بدگمانى، آزار، خودپسندى، غرور، خشم، فساد، فسق، نيرنگ بازى و سخن چينى اشاره كرد.

ب – معروف و منكر عرفى

دسته دوم از معروف و منكرها عرفى هستند كه در مورد آنها بايد كمى دقت كرد؛ مثلاً، اگر روحانى در خيابان شلوغ به مغازه‏اى  ساندويچ فروشى، كه همه نوع افراد در آن رفت و آمد كنند، برود و در حالى كه مردم نظاره گر او هستند ساندويچ و نوشابه را با حالت خاصى بخورد كه دون شأن روحانيت است، اين عمل نمى‏تواند منكر شرعى باشد، امّا منكر عرفى است.

ج – اعمال منكر آفرين

اعمالى كه نه منكر شرعى است و نه منكر عرفى اما «منكرزا» است و نسبت به آنها بى اعتنا هستيم. اين گونه اعمال اگر جهت داده نشود، منكر زا خواهد شد. مشكل اجتماعى ما نيز همين قسم رفتارهاست، زيرا در ظاهر منكر نيستند و اگر انسان بخواهد ضررهاى آن را بازگو كند دليلى شرعى بر حرمتشان وجود ندارد همانند ورزش، ازدواج و هزينه‏هاى سرسام آور آن و..

امر به معروف و نهى از منكر از ديدگاه قرآن

ريشه احكام شرعى را بايد در قرآن و تفصيل و شاخه‏هاى آن را در سنّت جست. قرآن كريم در آيه‏هاى فراوانى به فريضه امر به معروف و نهى از منكر اشاره كرده است كه برخى از آنان از اين قرار است:  «يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْأَخِرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَيُسَـرِعُونَ فِى الْخَيْرَ تِ وَأُوْلَـلـءِكَ مِنَ الصَّــلِحِينَ »(2) به خداوند وروزى پسين ايمان مى‏آورند؛ امربه معروف ونهى از منكر مى‏كنند؛ ودرانجام كارهاى نيك، پيشى مى‏گيرند؛ وآنها از صالحانند.

«وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ اُمَّةٌ يَدُعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْروُفِ وَ يِنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ اُولئِكَ هُمْ المْفُلْحُونَ»(3) بايد از ميان شما، جمعى دعوت به نيكى، وامر به معروف ونهى از منكر كنند. وآنهاهمان رستگارانند.

«إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاْءِحْسَـنِ وَ إِيتَآىءِ ذِى الْقُرْبَى وَ يَنْهَى عَنِ الْفَحْشَآءِ وَالْمُنكَرِ وَ الْبَغْىِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ »(4) خداوند به عدل واحسان وبخشش به نزديكان فرمان مى‏دهد؛ واز فحشا ومنكر وستم، نهى مى‏كند؛ خداوند به شما
اندرز مى‏دهد، شايد متذكّرشويد.

«كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلَوْ ءَامَنَ أَهْلُ الْكِتَـبِ لَكَانَ خَيْرًا لَّهُم مِّنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ
وَأَكْثَرُهُمُ‏الْفَـسِقُونَ »(5) شما بهترين امّتى بوديد كه به سود انسانهاآفريده شده‏اند؛ (چه اينكه) امربه معروف ونهى از منكر مى‏كنيد وبه خدا ايمان داريد. واگر اهل كتاب، (به چنين برنامه وآيين درخشانى،) ايمان آورند، براى آنها بهتر است؛ (ولى تنها) عده كمى از آنهاباايمانند؛ وبيشتر آنها فاسقند، (وخارج از اطاعت پرور دگار).

از مجموعه آيات در اين باب در مى‏يابيم كه فريضه امر به معروف و نهى از منكر از نظر اسلام بسيار پراهميت است و همه از عالى و دانى بايد براى اجراى آن، همگام و هم صدا شوند. درباره‏اى  آيات امر و نهى، بسيار مى‏توان نوشت و شرح دارد، ولى به نكات چند بسنده مى‏كنيم:

1- امر به معروف و نهى از منكر واجب است. اين مسئله از بديهيات است و هيچ يك از مسلمانان در وجود آن ترديد نكرده است.

2- وجوب اين فريضه در همه اديان بوده و امّت‏هاى گذشته نيز بدان مكلّف بوده‏اند.

3- امر به معروف و نهى از منكر از شئون پيامبرى است.

4- ترك اين فريضه، علّت نابودى جوامع گذشته بوده است.

5- امر به معروف و نهى از منكر از حقوق متقابل مسلمانان است و افراد جامعه اسلامى در برابر آن مسئولند.

6- اين فريضه بر آگاهان واجب‏تر است، چون عالمان دين مسئوليت بيشترى دارند.

7- زنان نيز مكلّف به امر به معروف و نهى از منكر هستند.

8- امر به معروف و نهى از منكر نيازمند كسب قدرت است.  از آنجائيكه امر به معروف و نهى از منكر در اسلام امر بسيار مهمى است، قرآن كريم در سوره توبه آيه 71 مى‏فرمايد: «مردان و زنان با ايمان، ولىّ (ويار وياور) يكديگرند؛ امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنند؛ نماز را برپا مى‏دارند؛ وزكات رامى‏پردازند؛ وخدا و رسولش را اطاعت مى‏كننند؛ بزودى خداآنان را مورد رحمت خويش قرار مى‏دهد؛ خداوند توانا وحكيم است.

اجرا كنندگان امربه معروف و نهى از منكر

اگر آيات قرآن در مورد امر به معروف و نهى از منكر را بررسى كنيم، مى‏بينيم از ذات پاك خداوند صادر شده و پيامبران و حاكمان صالح و مجموعه امّت و فرد، فرد جامعه موظف به اجراى آن هستند، براى شناخت اين مراتب، به توضيع زير توجه كنيد:

1- ذات پاك خدا – جل و علا-: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاْءِحْسَـنِ وَ إِيتَآىءِ ذِى الْقُرْبَى وَ يَنْهَى عَنِ الْفَحْشَآءِ وَالْمُنكَرِ وَ الْبَغْىِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ»(6)
خداوند به عدل واحسان وبخشش به نزديكان فرمان مى‏دهد؛ واز فحشا ومنكر وستم، نهى مى‏كند؛ خداوند به شما اندرز مى‏دهد، شايد متذكّرشويد.

2- پيامبراكرم(ص): «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الْأُمِّىَّ الَّذِى يَجِدُونَهُو مَكْتُوبًا عِندَهُمْ فِى التَّوْرَلـةِ وَالإِْنجِيلِ يَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَـلـهُمْ عَنِ الْمُنكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَـتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَـلـءِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَْغْلَـلَ الَّتِى كَانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ ءَامَنُواْ بِهِى وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُواْ النُّورَ الَّذِى أُنزِلَ مَعَهُو أُوْلَـلـءِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ »(7) همانهاكه از فرستاده (خدا)، پيامبرِ «امّى» پيروى مى‏كنند؛ پيامبرى كه صفاتش را، در تورات وانجيلى كه نزدشان است، مى‏يابند؛ آنها را به معروف دستور مى‏دهد، واز منكر باز مى‏دارد؛ اشياء پاكيزه را براى آنهاحلال مى‏شمرد، وناپاكيها را تحريم مى‏كند؛ وبارهاى سنگين، وزنجيرهايى را كه برآنها بود، (از دوش وگردنشان) برمى دارد؛ پس كسانى كه به او ايمان آوردند، وحمايت وياريش كردند، واز نورى كه با او نازل شده پيروى نمودند، آنان رستگارنند.»

3- حاكمان صالح (امامان): «الَّذِينَ إِن مَّكَّنَّـهُمْ فِى الْأَرْضِ أَقَامُواْ الصَّلَوةَ وَ ءَاتَوُاْ الزَّكَوةَ وَ أَمَرُواْ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْاْ عَنِ الْمُنكَرِ وَ لِلَّهِ عَـقِبَةُ الْأُمُورِ»(8) همان كسانى كه هرگاه در زمين به آنها قدرت بخشيديم، نماز را برپامى دارند، وزكات مى‏دهند، وامربه معروف ونهى از منكر مى‏كنند، وپايان همه كارها از آن خداست.

4- هيأتهاى امر به معروف و نهى از منكر: «يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْأَخِرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَيُسَـرِعُونَ فِى الْخَيْرَ تِ وَأُوْلَـلـءِكَ مِنَ الصَّــلِحِينَ »(9) به خداوند وروزى پسين ايمان مى‏آورند؛ امربه معروف ونهى از منكر مى‏كنند؛ ودرانجام كارهاى نيك، پيشى مى‏گيرند؛ وآنها از صالحانند.

5- مجموعه امت: «كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلَوْ ءَامَنَ أَهْلُ الْكِتَـبِ لَكَانَ خَيْرًا لَّهُم مِّنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَأَكْثَرُهُمُ الْفَـسِقُونَ »(10) شما بهترين امّتى بوديد كه به سود انسانهاآفريده شده‏اند؛ (چه اينكه) امربه معروف ونهى از منكر مى‏كنيد وبه خدا ايمان داريد.
واگر اهل كتاب، (به چنين برنامه وآيين درخشانى،) ايمان آورند، براى آنها بهتر است؛ (ولى تنها) عده كمى از آنهاباايمانند؛ وبيشتر آنها فاسقند، (وخارج از اطاعت پرور دگار).

در باب روايات به همين مختصر قناعت شد، علاقه‏مندان مى‏توانند به كتابهاى روايى، بويژه بحارالانوار، ج 98، ص 68 و 99، كافى، ج 5، ص 55 و 64، وسائل الشيعه ج 11، ص 393، نهج البلاغه حكمتهاى 31 ـ 154 ـ 244 ـ 366 ـ 379 ـ 381 ـ خطبه‏هاى 105 ـ 129 …. مراجعه كنند. از نظر معصومين(ع) امر به معروف و نهى از منكر تحقق معروف و زدودن منكر تنها دو فرع از فروع دين و فريضه در كنار ديگر فريضه‏ها نيست، بلكه بنياد ديگر فرايض است.

شيوه‏هاى عملى امر به معروف و نهى از منكر

هدف اساسى در امر به معروف و نهى از منكر تحقق معروف و زدودن منكر است. براى رسيدن به اين هدف، بايد به دنبال مؤثرترين شيوه باشيم، لذا در اين مختصر به برخى از آنها اشاره مى‏شود.

الف – تبليغ عملى

اولين شيوه بسيار مؤثر در امر به معروف و نهى از منكر تبليغ عملى است. مهم‏ترين عامل موفقيّت پيامبر اكرم و أئمه اطهار(ع) در گسترش مكتب، در همين نكته نهفته است.

پيامبر اكرم(ص) در حفر خندق و ساختن مسجد، قبل از اينكه ديگران را تشويق به اين كار كند خود پيش قدم بود، همين طور امامان معصوم(ع).

ب – احترام به شخصيت افراد

دومين اصلى كه در تأثير امر به معروف و نهى از منكر شايان توجه است احترام به شخصيت افراد مى‏باشد مرتكبان منكر تا وقتى كه متجاهر به گناه نشده‏اند و علنى دست به آن نيالوده‏اند محترمند و نبايد به هتك حرمت آنها پرداخت.

ج – ارشاد تدريجى

اين توقع نابجايى است كه بخواهيم كسانى را كه در گرداب منكرات غلطيده‏اند يك باره از گرداب درآوريم و از آنها را مسلمان زمان سازيم. اصولاً تربيت، امر تدريجى است و رذايل و فضايل هيچ كدام يك مرتبه در جان انسان‏ها به وجود نمى‏آيند، و از امور مهم نزول تدريجى قرآن همين است، زيرا قرآن تربيت است.

د – نرم خويى و محبّت

از شيوه‏هاى بسيار مهم و مؤثر در امر به معروف و نهى از منكر، نرم خويى و محبّت است، خصلتى كه موفقيّت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بنا به تصريح قرآن كريم مرهون آن است.

سخن تا توانى به آرزم گوى

درشتى مكن در سخن نرم گوى

به شيرين زبانى و لطف و خوشى

توانى كه پيلى به مويى كشى

ه – تشويق به ارزشها

از امتيازات مكاتب الهى همين تشويق و خوبيهاست. پيامبر اكرم(ص) از عنصرتشويق براى پيش برد اهداف خود فراوان استفاده مى‏كرد. پست‏هاى حساس سياسى، فرهنگى و نظامى را به افراد لايقى مى‏سپرد كه «اسامه بن زيد» هجده ساله را فرمانده لشكر قرار داد … و بدين ترتيب امّت را به نيكى و پاكى دعوت مى‏فرمود.

و – ايجاد فضاى امر و نهى

بدون ترديد، محيط هرچند نقش زيربناى ندارد، ولى در پرورش فضايل و رذايل نقش اساسى دارد. رسالت انبياء نيز مبتنى بر اين اصل بود كه محيط را به گونه آماده سازند تا خود مردم «قائم به قسط و عدالت» باشند «لِيقَومَ النَّاسُ بِاْلقِسْطِ». لذا پيامبر اكرم(ص) مى‏فرمايد: «كُلُّكُمْ مَسْئُوول عَنْ رَعِيَّة».

ز – برخورد عملى با مرتكبان منكر

اگر در كنار شيوه‏هاى گذشته، اين شيوه را مدنظر نداشته باشيم بدون شك امر به معروف و نهى از منكر ابتر و بى ثمر خواهد ماند.

مراتب امر به معروف و نهى از منكر

الف – انكار قلبى

مسلمان بايد همواره خواستار معروف و بيزار از منكر باشد و اين خصلت در او نهادينه شده باشد، امّا اين مرتبه كافى نيست ، بلكه مسلمان بايد به هر شكل ممكن، علاقه‏مندى خود به معروف و نفرت خود از منكر را نشان دهد و در آينه چهره‏اى  خود نمايان سازد و اين حداقل انتظارى است كه از او مى‏رود.

اين مرحله خود شرايط گوناگونى دارد. چون: نگاه كردن، خاموش ماندن، سر به زير انداختن، روى گرداندن، نديده گرفتن طرف، اخم كردن و…

ب – انكار زبانى

گاه ممكن است از امر به معروف و نهى از منكر در سطح نخست، يعنى انكار قلبى نتيجه مطلوب گرفته نشود، در اين جا لازم است به مرحله بعدى برويم، يعنى خيلى ساده، از تاريك معروف و عامل به منكر بخواهيم دست از رفتارش بردارد. اين مرتبه نيز خود داراى مراتبى است، مانند سربسته سخن گفتن، پنددادن، سخن ملايم گفتن و سرانجام، به سراحت سخن گفتن، مانند بهلول، كه شعار انقلابى بر ديوار كاخ مى‏نويسد. بهلول بن عمرو، از شاگردان برجسته امام صادق(ع) از اهالى كوفه بود، و در ماجرايى براى دورى از دستگاه قضايى هارون الرشيد، به دستور محرمانه امام كاظم(ع) براى حفظ جان خويش، تظاهر به ديوانگى مى‏كرد. ولى نه تنها ديوانه نبود، بلكه از عارفان وارسته و هوشمند بود.

هارون الرشيد (پنجمين خليفه عباسى) كاخ جديد ساخته بود، روزى «بهلول» را ديد و به او گفت: «سخنى بر ديوار كاخ بنويس» بهلول، ذغالى پيدا كرد و بر ديوار آن كاخ چنين نوشت: «رَفَعْتَ الطِّينَ، وَ دَفَعْتُ الدِّينَ، رَفَعْت الجصَّ وَ وَضَعْتَ النَّصَّ، فَاِنْ كانَ مِنْ مالِكَ فَقَدْ اَسْرَفْتَ وَ اللّه لايُحِبُّ المُسْرِفِينَ وَ اِنْ كانَ مِنَ مالِ غَيْرِكَ، فَقَدْ ظَلَمْتَ، وَ اللّهُ لا يُحِبُّ الظّالِميِنَ» گِل را بالا بردى و دين را پائين آوردى، اگر اين كاخ را از مال خودت ساخته قطعا اسراف نموده‏اى، و خداوند اسراف كاران را دوست نمى‏دارد، و اگر از مال ديگران ساخته ظلم نموده‏اى و خداوند ظالمان را دوست ندارد.(11)

ج – اقدام عملى

گاهى نيز مشاهده مى‏شود كه منكر چنان در فردى ريشه دار شده كه با زبان ريشه كن نمى‏شود، و نيازمند عمل است كه «به عمل كار برآيد به سخنرانى نيست». در چنين مرتبه است كه بايد به اقدام عملى دست زد. مقصود از اقدام عملى هرگونه فعاليت هدف دار و مشروعى است كه زمينه را براى ريشه كنى فساد و رشد معروف فراهم مى‏سازد.

پى‏نوشت‏ها:

1. راغب، مفردات، ماده «عرف» و «منكر».

2. سوره آل عمران، آيه 114.

3. سوره آل عمران، آيه 104.

4. سوره نحل آيه 90.

5. سوره آل عمران، آيه 110.

6. سوره نحل، آيه 90.

7. سوره اعراف، آيه 157.

8. سوره حج، آيه 41 .

9. سوره آل عمران، آيه 114.

10. سوره آل عمران، آيه 110.

12. بهجة الآمال، ج 2، ص 437، مجالس المؤمنين، ج 2، شرح حال بهلول .

جلسه ششم؛ تولى

در فرهنگ شيعه «تولي» و «تبري» از اصول مذهب محسوب مي شوند و اين بدين معنا است که هر کس وظيفه دارد به مفاد «تولي» و «تبري» عمل کند و اگر نکند مرتکب گناه شده است.

تولى از نظر شيعه دو قسم است، يكى اصول دين و ديگرى فروع دين مى‏باشد. تولى در اصول دين، يعنى دوست داشتن خدا، و رسول خدا(ص) و سائر پيامبران الهى و امامان معصوم(ع). امّا در اين جا، اقسام از تولى در اصول دين ذكر مى‏گردد.

1 – دوستى و محبّت احساساتى، همانطوريكه انسان، محبّت و دوستى نسبت به پدر و مادر دارد، به همان اندازه، بلكه بالاتر از آن خدا، پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و ديگر پيامبران الهى و ائمه اطهار(ع) را دوست داشته باشد، اين نوع دوستى و محبّت را، محبّت احساساتى گويند، كه بحمداللّه‏ اين قسم تولى در جان و فكر مايان رسوخ كرده است.

2 – متابعت از خداوند متعال، پيامبران(ع) و امامان معصوم(ع) كه در قرآن مى‏فرمايد: «قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِى يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ »(1) بگو: «اگر خدا را دوست مى داريد، از من پيروى كنيد؛ تاخدا (نيز) شمارا دوست بدارد؛ وگناهانتان را ببخشيد؛ وخدا آمرزنده مهربان است.»

كسى كه خود را متابعت خداوند مى‏دارند، بايد دستورات خدا و پيامبران الهى و ائمه اطهار(ع) را سرمشق و سرلوحه زندگانى خود قرار دهد، و همين متابعت باعث شفاعت آنان مى‏شود.

3 – تسليم در برابر دستورات خداوند  تسليم در برابر گفته‏هاى خداوند، پيامبر اسلام و اهل بيتش(ع)؛ يعنى اين طور نباشد كه بعضى آيات و گفته‏هاى معصومين(ع) را قبول داشته باشد.

متابعت، يعنى اهميّت دادن به واجبات، اجتناب از گناه و ارزش دادن به مستحبات و امثالهم و نيز تسليم شدن در برابر دستورات خداوند، پيامبر و ائمه اطهار(ع) كه كارى مشكل و مبارزه با نفس مى‏خواهد.

قسم ديگر تولى در فروع دين است. اين قسم از تولى كه مورد بحث ما مى‏باشد، يعنى تولى در فروع دين، دوست داشتن، دوستان خدا، پيامبر و ائمه اطهار(ع) است.

اهميّت تولى

در جلد اول وسائل الشيعه به چند سند از معصوم(ع) روايتى را صاحب وسائل نقل مى‏كند: كه امام محمد باقر(ع) درباره‏اى  اهميّت تولى و ولايت فرموده است: «بُنِىَ اْلاِسْلام عَلَى خَمْسٍ: عَلَى الصَّلوةِ وَ الزَّكوةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ وَ لْوِلايَةِ وَ لَمْ يُنادَ بِشَيْى‏ءٍ كَما نُودِىَ بِاْلوِلايَةِ»(2) اسلام (در مرحله عملى) بر پنج چيز بنياد شده است: بر نماز، و زكات، و حج، و ولايت و براى چيزى (موضوعى) ندا و صدا (و سفارش) نشد، آن چنان كه بر ولايت. زراره يكى از شاگردان بر جسته امام(ع) از حضرت مى‏پرسد كدام برتر است؟ مى‏فرمايند ولايت چون كليد همه آن‏ها است و نيز بخاطر اينكه ولى و راهنما ودليل ديگران است. روايتى ديگرى كه مرحوم ثقة الاسلام كلنى(ره) در اصول كافى نقل مى‏كند، كه امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «هَلِ الَّذيِنَ إِلاَّ الْحُبِّ وَ الْبُغْضِ»(3) يعنى اصلاً دين تولى و تبرى است.

تولى، يعنى خورسند نمودن اهل بيت(ع) به جهت رفع نياز و مشكل مؤمنين؛ يكى از كسانى كه امام كاظم(ع) بخاطر خدمت به دوستان اهل بيت(ع) او را ضمانت مى‏كند، على بن يقطين است.

على بن يقطين از دوستان برجسته امام كاظم(ع) بود، او به سال 124 ه.ق در كوفه ديده به جهان گشود و به سال 182 در سنّ 58 سالگى در بغداد از دنيا رفت. او بخاطر خدمت همكارى با شيعيان، داراى مقام بسيار ارجمند در محضر امام هفتم شد، به طور كه آن حضرت مكرّر فرمود: «براى على بن يقطين ضامن شده‏ام كه هرگز آتش به او آسيب نرساند.»

هنگامى كه امام كاظم(ع) به عراق آمد، على بن يقطين به محضر آن حضرت آمده و در مورد مصاحبت و وزارت دستگاه هارون، از حال خود شكايت كرد، و از آن حضرت خواست كه آنچه صلاح دانست همان را برگزيند.

امام عليه‏السلام به او فرمود: يك خصلت را براى من متعهّد باش تا انجام دهى، و در عوض من ضامن سه چيز براى تو مى‏شوم، تو ملتزم باش و ضمانت كن كه حتما هر گاه با يكى از دوستان ما ملاقات كنى و نيازش را برطرف نمايى، و من ضامن مى‏شوم كه:

1 – هرگز زير سقف زندان قرار نگيرى

2 – تيزى شمشير هرگز به تو نرسد

3 – و فقر وارد خانه تو نشود

سپس فرمود: «يا عَلِىٌّ مَنْ سَرَّ مُؤْمِنا فَبِا اللّه‏ بَدَءَ وَ بِالنَّبِّى ثَنّى وَ بِنا ثَلّت»(4) اى على! كسى كه مؤمن را خوشحال كند، نخست خدا را و سپس پيامبر(ص) و درمرحله سوّم ما را خوش حال كرده است.

نقش محبّت

نوع رابطه ما با اهل بيت(ع) بر چه مبنايى است و بر چه مبنايى بايد باشد؟ آيا مثل رابطه ملّت و حاكم است؟ آيا رابطه ميان شاگرد و استاد است؟ آيا رابطه «محبّت» و «موّدت» و پيوند قلبى و درونى است كه هم كار سازترو هم بادوام‏تر وريشه دارتر است؟

قرآن كريم روى اين رابطه، تأكيد دارد و «موّدت اهل بيت(ع)»  را پاداش آخرين پيامبر(ص) معرفى مى‏كند: «ذَ لِكَ الَّذِى يُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّــلِحَـتِ قُل لاَّ أَسْـٔلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى وَ مَن يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُو فِيهَا حُسْنًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ »(5) اين همان چيزى است كه خداوند بندگانش راكه ايمان آورده واعمال صالح انجام داده‏اند به آن نويد مى‏دهد. بگو: «من هيچ پاداشى از شما بررسالتم در خواست نمى‏كنم جزدوست داشتن نزديكانم (=اهل بيتم)؛ وهركس كار نيكى انجام دهد، برنيكى اشمى‏افزاييم؛ چرا كه خداوند آمرزنده وسپاسگزار است.

در روايات هم، مودت و ولايت، به عنوان يك «فرض» و ملاك قبول اعمال به حساب آمده است و به قول شاعر:

تولاى شما فرض خدايى است

قبول وردّ آن مرز جدايى است

هر آن كس كه در دين رسول است

ولايت، مهر و امضاى قبول است

ديانت، بى شما كامل نگردد

بجز با عاشقان دل، دل نگردد(6)

و نيز اهل سنّت هم طبق احاديث شان اين نكته را ياد آور شدند، در شعر «شافعى» چنين آمده است:

يا اَهْلَ بَيْتِ رَسوُلِ اللّه‏، حُبُّكُمْ

فرضُ مِنَ اللّه‏ِ فى القرآن أَنْزَلَهُ

اى خاندان پيامبر خدا، محبّت شما فرض و واجب است كه در قرآن، آن را نازل فرموده است.

كَفاكُمْ مِنْ عظيم الْقَدْر أَنّكُمْ

مَنْ لَمْ يُصَلّ عَلَيْكُمْ لاصَلاةَ لَهُ(7)

در عظمت قدر شما همين بس كه هر كس (در نماز) بر شما درود و صلوات نفرستند، نمازش صحيح نيست.

هر چه محبّت و دلباختگى و ارتباط قلبى بيشتر باشد، تبعيّت، همرنگى، همراهى و همدلى هم بيشتر خواهد شد.

ايمان عاطفى به رهبرى، حتى در اطاعت سياسى و اجتماعى هم تأثير مى‏گذارد و تبعيّتى عاشقانه مى‏شود، نه صرفا تشكيلاتى و رسمى، از اين رو، ارتباط شيعه به اهل بيت عليهم‏السلام را علاوه بر جنبه‏هاى اعتقادى بر مبناى علمى، احاديث و منابع دينى، بايد عاطفى، روحى و احساسى قرار داد و «آگاهى عقلى» را با «عاطفه قلبى» درهم آميخت و عقل و عشق را با هم پيوند زد.

ايجاد محبّت و عشق را بايد از مراحل ساده و عاطفى شروع كرد و در مراحل بعدى با بصيرت و شناخت بيشتر، آن را تعميق داد، تا آنجا كه «حبّ» جزءسرشت انسان گردد و «محبّت اهل بيت(ع)» جزء دين يك مسلمان در آيد و «هَلِ الدِّينَ اِلاّ الْحُبُّ»(8) براى اين كار، بايد زمينه‏هاى روحى و  آمادگى‏هاى قبلى افراد را در نظر گرفت والاّ محبّت اهل بيت(ع) به دل‏هاى غير متعهّد و غير آماده نمى‏چسبد، آن چنان كه كاشى به ديوار كاهگلى نمى‏چسبد. گاهى هم بايد موانع را زدود، هم چنان كه در لحيم كارى، ابتداء با سنباده (ريك مال) و مواد ديگر، چربى‏ها، آلودگى‏ها و جرم‏ها را از محل مى‏زدايند، تا لحيم بچسبد و جوش بخورد.

راه‏هاى ايجاد محبّت

1. بيان فضيلت حبّ آل پيامبر(ص)

فعّال ساختن كانال تبليغ محبّت اهل بيت(ع)، در جذب ديگران اثر دارد.
گفتن و مطرح كردن مؤثر است، به عنوان يك دستور كار، بايد فضيلت، آثار و بركات محبّت اهل بيت(ع)، را به صورت پيوسته طرح كرد. به هر حال در عده‏اىاثر مى‏گذارد و مردم به دنبال يك موج تبليغاتى در رسانه‏ها يا مراكز فرهنگى، به  سمت و سويى گرايش مى‏يابند، در اين باره احاديث فراوان است، به عنوان نمونه پيامبر اكرم(ع) فرمود:

« أَلا وَ مَنْ مَاتَ على حُبِّ آل مُحَمَّد مَاتَ شَهيدا»

« أَلا وَ مَنْ مَاتَ على حُبِّ آل مُحَمَّد مَاتَ  مَغْفُورا له»

« أَلا وَ مَنْ مَاتَ على حُبِّ آل مُحَمَّد مَاتَ تَائِبا»

« أَلا وَ مَنْ مَاتَ على حُبِّ آل مُحَمَّد مَاتَ مُؤْمِنا مُسْتَكمِلَ اْلإِيمان»

« أَلا وَ مَنْ مَاتَ على حُبِّ آل مُحَمَّد بَشَّرَهُ مَلِكُ الْمَوْتَ بِاالْجَنّة»

« أَلا وَ مَنْ مَاتَ على حُبِّ آل مُحَمَّد فَتَحَ لَهُ فِى قَبْرِهِ با بان الجَنَّة»

« أَلا وَ مَنْ مَاتَ على حُبِّ آل مُحَمَّد جَعَلَ اللّه‏ قَبْرَهُ مزار مَلائِكةِ الرَّحْمةَ…»(9)

هر كس با محبّت آل محمد از دنيا برود؛ شهيد مرده است؛ آمرزيده مى‏شود؛ با توبه از دنيا رفته است؛ با ايمان كامل مرده است؛ فرشته مرگ او را به بهشت بشارت مى‏دهد؛ از قبر او دو در گشوده مى‏شود به روى بهشت؛ خداوند قبر او را مزار فرشتگان رحمت قرار مى‏دهد…

2.  بهرمندى انسان از محبّت به اهل بيت(ع)

انسان معمولاً مجذوب كسى مى‏شود كه گره از كار او بگشايد و بهره برساند.
در رابطه‏هاى اجتماعى افراد، به وضوع اين مسئله ديده مى‏شود.

در زندگى ممتدّ و مستمّر ما كه تا آخرت ادامه مى‏يابد، كجاها گير مى‏كنيم و نيازبه كمك داريم؟ هنگام مرگ، در برزخ، در رستاخيز، هنگام عبور از صراط… به كار سازى محبّت اهل بيت(ع) آگاه مى‏شويم، در اين زمينه هم حديث بسيار است از جمله اين حديث مشهور رسول خدا(ص): «حُبّى وَ حُبُّ أَهْلِ بَيْتىِ نَافِعٌ فِى سَبْعَة مَواطَنَ أَهو الُهُنَّ عَظِيمةُ» محبّت من و خاندانم در هفت جا، كه هول و هراس آن‏ها عظيم است، سود مى‏بخشد: «عِنْدَ الوْفَاةِ وَ فِى الْقَبْرِ وَ عِنْدَالنشُور وَ عِنْدَالْكِتَابِ وَ عِنْدَ الْحِسَاب وَ عِنْدَالْمِيزان وَ عِنْدَ الصِّراَط»(10)، هنگام مرگ، در قبر، هنگام رستاخيز، هنگام گرفتن نامه اعمال، وقت حساب، كنار ميزان و سنجش اعمال وهنگام عبور از صراط.

و احاديث ديگرى نيز از پيامبر(ص) در اين باره نقل شده است، امّا در اين جا به يك حديث از امام على(ع) اشاره مى‏شود كه فرمود: «مَنْ أَحَبَّناَ كَاَنَ مَعَنا يَوْمَ الْقِياَمَة وَ لَوْ أَنَّ رجلاً أَحَبَّ حَجَرا لَحَشَرهُ اللّه‏ مَعَهُ»(11) هر كس ما را دوست بدارد در قيامت با ما خواهد بود و اگر كسى سنگى را دوست بدارد، خداوند او را با آن سنگ محشور مى‏كند.

اين مژده‏اى  بزرگى است كه علاقمندان به اهل بيت(ع) بداند كه در آخرت هم با آنان محشور خواهد بود. وقتى محبّت تا اين اندازه كارساز است، چرا اين گنج را نداشته باشيم؟!

البته راه‏هاى ايجاد محبّت از قبيل تعظيم و تكريم، ايجاد فضاى روحى و معنوى و…نيز وجود دارد، كه در اين جا به همين مقدار اكتفّا مى‏شود.

3.  دفاع از مسلمان و پيروان اهل بيت(ع)

پيامبر(ص)  كنار كعبه بود، جمعى از مسلمانان در محضرش بودند آن حضرت به كعبه، خانه خدا نگاه عميق كرد، آنگاه فرمود: «مَرْحَبا به خانه خدا، به راستى چقدر مقام بس ارجمندى دارى!» آنگاه، از احترام آن به احترام انسان با ايمان، انتقال يافت و فرمود: «وَ اَللّه‏ِ لِلْمُؤْمِنُ أَعْظَمُ حُرْمَةً مِنْكِ…»، ولى سوگند به خدا، احترام مؤمن، بالاتر از احترام تو است.

زيرا خداوند يك چيز را براى تو حرام شمرده (يعنى توهين بر تو)، ولى براى مؤمن سه چيز را حرام شمرده است: مالش را، خونش را و گمان بردن بد به او را.(12) لذا دفاع ازمسلمان و پيروان پيامبر اسلام و اهلبيتش(ع) تولى در فروع دين مى‏باشد.

بايد از ناموس، مال و جان و آبروى مسلمان و پيرو اهل بيت(ع) دفاع شود، وهمچنين كسى كه غيبت مسلمان و مؤمنى را مى‏گويد، در برابر آن ساكت نماند، از امام حسين و امام سجاد(ع)  نقل شده است فرمودند: «الغيبة كلاب اهل النّار»(13) يعنى غيبت خوراك سگهاى اهل جهنم است. بايد از آبرو، عزّت و شرافت مسلمان دفاع شود، و همين گونه از مسلمانان كه در كشورهاى اسلامى مورد سركوب دشمنان اسلام قرار مى‏گيرند بر فرد، فرد مسلمين لازم است، كه از حيثيت و شرافت آنان دفاع كنند.

بر اساس اين انديشه ما تکليف داريم معصومين(ع) را الگوي اعمال و رفتار خودمان قرار دهيم و دستورهاي ديني، سياسي، قضايي خود و جامعه مان را از آنان بياموزيم «قول» و «عمل» آنان را حجت بدانيم و اگر اين گونه باشيم «تولي» مدار هستيم و از مزاياي آن نيز بهره مند خواهيم شد وگرنه گناهکار بوده و معاقب نيز خواهيم بود.

پى‏نوشت‏ها:

1. سوره آل عمران، آيه 31.

2. وسائل الشيعه ج 1، ص 7 و 8، اصول كافى ج 2، ص 18، روايت 1، باب دعائم الاسلام.

3. اصول كافى، ج 2، ص 18، سفينة البحار، ج 1، ص 201، بحارالانوار، ج 23، 122.

4. تتمّة المنتهى، ص  169 و 170.

5. سوره شورى، آيه 23.

6. ابياتى از مثنوى «اهل بيت آفتاب» جواد محدثى.

7. الغدير، ج 2، ص 303.

8. بحارالانوار، ج 27، ص 95.

9. بحارالانوار، ج 23، ص 232.

10. ميزان الحكمة، ج 2، ص 237.

11. بحارالانوار، ج 37، ص 337.

12. مشكاة الانوار، ص 202 فصل 4.

13. تحفة العقول.

جلسه هفتم؛ تبرى

تبرى، يعنى بيزارى از دشمنان خدا، پيامبر و اهلبيتش(ع) و سرباز زدن از اطاعت و قبول رهبرى آنان، و قرآن كريم مى‏فرمايد: «مسلمان واقعى آن كسى است كه تبرى داشته باشد»، در اين جا تبرى را از ديدگاه، قرآن كريم مورد بحث قرار مى‏دهم:

1 – «لاَّ تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْأَخِرِ يُوَآدُّونَ مَنْ حَآدَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُو وَ لَوْ كَانُواْ ءَابَآءَهُمْ أَوْ أَبْنَآءَهُمْ أَوْ إِخْوَ نَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُوْلَـلـءِكَ كَتَبَ فِى قُلُوبِهِمُ الاْءِيمَـنَ وَ أَيَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنَّـتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَـرُ خَــلِدِينَ فِيهَا رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُواْ عَنْهُ أُوْلَـلـءِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلاَ إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ »(1) هيچ قومى را كه ايمان به خدا وروز رستاخيز دارند نمى‏يابى كه با دشمنان خدا ورسولش دوستى كنند، هرچند پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشاوندان باشند؛ آنان كسانى هستند كه خدا ايمان را برصفحه دلشان نويشته وباروحى از ناحيه خودش آنهارا تقويت فرموده، وآنهادر باغهاى از بهشت وارد مى‏كند كه نهرها از زير درختانش جارى است، جاويدانه در آن مى‏مانند؛ خدا از آنها خشنود است، وآنان نيز از خدا خشنودند؛ آنها «حزب اللّه» اند؛ بدانيد «حزب اللّه» پيروزان ورستگارانند.

2 – درباره‏اى  منافقين نيز قرآن مى‏فرمايد: «وَدُّواْ لَوْ تَكْفُرُونَ كَمَا كَفَرُواْ فَتَكُونُونَ سَوَآءً فَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ أَوْلِيَآءَ حَتَّى يُهَاجِرُواْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ وَلِيًّا وَلاَ نَصِيرًا »(2) آنان آرزو مى‏كنند كه شما نيز مانند ايشان كافر شويد، ومساوى يكديگر باشيد. بنا براين، از آنها دوستانى انتخابى نكنيد، مگر اينكه (توبه كنند، و) در راه خدا هجرت نمايند. هرگاه از اين كار سر باز زنند، (وبه اقدام برضد شما ادامه دهند،) هرجا آنها يافتيد، اسير كنيد؛ و (در صورت احساس خطر) به قتل برسانيد. و ازميان آنها، دوست ويار وياور نكنيد.

3 – «لاَّ يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَـفِرِينَ أَوْلِيَآءَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَن يَفْعَلْ ذَ لِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِى شَىْ‏ءٍ إِلاَّ أَن تَتَّقُواْ مِنْهُمْ تُقَـلـةً وَيُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُو وَإِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ »(3) افراد با ايمان نبايد به جاى مؤمنان، كافران را دوست وسرپرست خود انتخاب كنند؛ وهركس چنين كند، هيچ رابطه‏اى باخداندارد (وپيونداو بكلّى از خدا گسسته مى‏شود)؛ مگر اينكه از آنها بپرهيزيد (وبخاطر هدفهاى مهمتر ى تقيّه كنيد). خداوند شمارا از (نافرمانى) خود، برحذر مى‏دارد؛ وبازگشت (شما) به سوى خداست. يعنى مؤمن نمى‏تواند دشمن خدا، پيامبر و اهل بيت(ع) را دوست خود قرار بدهد، بعد جمله در اين آيه آمده كه منحصر به فرد است، مى‏فرمايد: آن ملّت و يا شخص كه دوستى با دشمنان خدا داشته باشند، پروردگار دست عنايتش را از سر آنها قطع مى‏دارد، و آنها نزد خداوند ارزشى ندارد، شبه اين مطلب روايتى از معصوم(ع) درباره‏اى  دنيا پرستان نيز آمده است، كه آن افرادى كه هم و غم شان دنيا است و غفلت از معنويت را دارند، «فَلَيْسَ مِنَ اللّه‏ِ فِى شَيْى‏ءٍ» مرحوم ملكى آن عارف كامل در كتاب لقاء اللّه‏ خود مى‏فرمايد: اگرهيچ مصيبت براى دنيا پرستان نبود جز اين مصيبت، بس بود كه بگوييم مصيبت بزرگ است. در قرآن نيز مى‏فرمايد: آنكسى كه تبرى نداشته باشد: «فَلَيْسَ مِنَ اللّه‏ شَيْى‏ءٍ» دست عنايت خدابرسرشان نيست، واى بر آن ملّت و جامعه كه دست عنايت خدا بر سرشان نباشد.

بيزارى از دشمنان اسلام

با افرادى كه درصدد نابودى اسلامى هستند، و با اسلام و ائمه اطهار(ع) در جنگ هستند، بر علاوه كه اين‏ها كافر هستند، با آنان بايد دشمنى نمود ولو اينكه از نزديكان باشند.

اميرالمؤمنين(ع) وضع مسلمانان فداكار را چنين توضيح مى‏دهند: «لَقَدْ كُنَّا مَعَ رَسوُلُ اللّه‏(ص) تَقْتَل اَبائِناَ وَ اِخْوانِنا وَ أَعْمانِنا، ما يِزَيدنا اِلاّ اِيمانا تَسْلِيما»(4) ما با پيامبر(ص) (چنان بوديم كه) پدران، فرزندان، و عموهاى خود را مى‏كشتيم و اين كار جز اينكه ايمان و تسليم ما را مى‏افزود اثر ديگرى نداشت يعنى حق را بر هر چيز برترى مى‏داديم و براى برپاداشتن آن، حتى با خويشان خود مى‏جنگيديم.

برخورد قاطعانه ام حبيبه با ابوسفيان

ابوسفيان براى ملاقات پيامبر(ص) به مدينه آمد و به منزل دختر خود ام حبيبه همسر پيامبر اسلام(ص) داخل شد، و چون خواست بر فرشى كه جايگاه پيامبر(ص) بود، بنشيند، دخترش فرش را جمع كرد، ابوسفيان گفت دخترم نفهميدم كه نمى‏خواهى من روى آن بنشينم؟ (آن را لايق نمى‏بينى؟) جواب، داد اين فرش جايگاه پيامبر اسلام(ص) است، و تو مرد مشرك و نجس هستى، دوست ندارم كه بر فرش رسول خدا بنشينى.(5)

اعانت نكردن به ظالم و دشمن اهل بيت(ع)

اعانت به ظالم و كافر، از گناهان كبيره محسوب مى‏شود، و آن شخصى در قيامت با ظالم و كافرى كه كمك نموده است محشور مى‏گردد.

صفوان جمال يكى از راويان عالى رتبه اسلام است، و از شاگردان امام صادق و موسى بن جعفر(ع)مى‏باشد، صفوان مى‏گويد خدمت امام موسى بن جعفر عليه‏السلام رسيدم، حضرت فرمود: صفوان آدم خوبى هستى، امّا حيف كه اعانت به ظالم مى‏كنى، عرض كردم: آقاجان! من دشمن هارون الرشيد و اين دستگاه هستم، من شيعه و مريد شما هستم، حضرت فرمود: مى‏دانم، امّا شترهايت را به هارون و اطرافيانش براى رفتن مكّه آن‏ها كرايه مى‏دهى، عرض كردم، يا بن رسول اللّه‏، اولاً كه من همراه آنان نمى‏روم، و بعد كرايه شترهاى من براى مكّه است و نه براى گناه! حضرت فرمود: آيا راضى هستى او زنده بماند و كرايه ترا بدهد؟ صفوان گفت: بلى راضيم، حضرت فرمود: همين مقدارى كه راضى هستى كه آنها زنده بماند و كرايه شترهايت را بدهد، اين كمك به ظالم است، و آن كسى كه به ظالم كمك كند و بخواهد ظالم زنده باشد، در روز قيامت با همان ظالم محشور مى‏شود، صفوان گويد: من بخاطر همين جمله حضرت موسى بن جعفر عليه‏السلام شترهايم را فروختم، و هارون الرشيد از اين برنامه من با خبر شد، و مرا خواست و گفت: چرا شترهايت را فروختى؟ گفتم: چون حالا پير شدم و ديگر ساربانى نمى‏توانم، هارون گفت: مى‏دانم كه براى چى فروختى! براى اينكه موسى بن جعفر برايت گفته و تو هم به دستور او عمل كردى.(6)

نظير اين روايت زياد است. روايتى ديگرى از ابى بصير نقل شده كه بمنزله علت حكم است. ابى بصير مى‏گويد: با پيره مردى كه در دستگاه بنى اميه كار مى‏كرد، خدمت امام صادق(ع) رسيديم، پيره مرد گفت: يابن رسول اللّه‏ من در دستگاه بنى اميه بودم و پول زيادى جمع كردم، حالا مى‏خواهم توبه كنم، امام صادق(ع) در ابتداء از پيره مرد گلايه كرد، و بعدا فرمود: اگر بنى أُميّه شما را نداشتند، و شما نيز اطراف بنى أُميّه را نگرفته بوديد، بنى أُميه كى مى‏توانست حق ما را غضب كند.(7) اين جمله امام صادق(ع) خيلى معنى و حرف دارد، اتفاقا همين حالا مصيبت بزرگى كه دامنگر و تحميل بر ملّت‏هاى مسلمان و كشورهاى اسلامى شده است، متأسفانه همكارى بعضى از مسلمانان ضعيف النفس مى‏باشد كه زمينه تهاجهم فرهنگى را بين مسلمين فراهم نموده است.

اين تهاجم فرهنگى، روح جوانان را نابود و بفساد مى‏كشانند.

امروز بر همه روشن است، كه اتكاء بر سياست و پيمان‏هاى قدرت‏هاى خارجى، چقدر زيانبار است، و چه بسيار پايدارترين و عزيزترين هم پيمانان خود را در سخت‏ترين شرايط، در سراشيب سقوط مرگ و ذلّت تنها و رها ساختند ودست كمك براى شان دراز نكردند، لذا در جهان بينى اسلامى، مسلمانان از  اتكاء به كافران نهى شده‏اند، قرآن در اين زمينه مى‏فرمايد: «وَ لاَ تَرْكَنُواْ إِلَى الَّذِينَ ظَـلَمُواْ فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَ مَا لَكُم مِّن دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِيَآءَ ثُمَّ لاَ تُنصَرُونَ »(8)
وبرظالمان تكيه ننماييد، كه موجب مى‏آتش شما را فراگيرد؛ ودر آن حال، هيچ ولىّ وسرپرستى جز خدا نخواهيد داشت؛ ويارى نمى‏شويد.

عدم شباهت و تقليد از كفار

اسلام به استقلال جامعه اسلامى، چنان اهميّت مى‏دهد كه راضى نيست به آن حتّى اندكى آسيب وارد آيد، و از اين‏رو با هر گونه عاملى كه به ضرر اين انگيزه‏اى اسلامى است مى‏جنگد، حتّى مسلمانان را از تقليد كافران در لباس و غذاى شان باز مى‏دارد، و بدين ترتيب راه نفوذ را بر بيگانه مى‏بندد، رسول گرامى اسلام(ص) مى‏فرمايد: «لباس دشمنان را نپوشيد، غذاهاى شان را نخوريد، راه آنان را نه پيماييد، كه مانند آنان دشمن من مى‏شويد.»(9) و اميرالمؤمنين(ع) مى‏فرمايد: «اين امّت مادامى كه لباس بيگانه نپوشد و طعام بيگانه را نخورد، در رستگارى است، و چون چنين كند خدا بر او نشان ذلّت مى‏زند.»(10)

ابن خلدون در باز ديدى كه از اندلس اسلامى (اسپانياى فعلى) به عمل آورد، در مقدمه كتاب خود آثار نفوذ مسيحيان را چنين مى‏نگارد، «… چنان مى‏بينم آنان را كه در لباس‏ها، مدل‏ها و بسيارى از حالات، حتى در ترسيم تمثال‏ها بر ديوارها و كارخانه‏ها و خانه از جانب همجوارخود تقليد مى‏كنند كه هر ببينند كه از روى خرد بنگرد مى‏فهمد، همين علامت استيلاى اجانب بر آنهاست…»(11) و با كمال تأسف ديديم كه در اثر همين سهل انگارى، سرانجام كشور اسلامى و متمدن اندلس به يك كشور صددرصد مسيحيى (اسپانيا) مبدّل شد.

جاى بسيار تأسف است كه جامعه اسلامى در اثر دورى از حقايق اسلامى و در اثر فاصله گرفتن از قوانين دين، اقتدار و عظمت خود را از دست داده است و اين دردسوزناكى است كه با نام دشمن اسلام، نام گذارى نكند.

امام موسى بن جعفر(ع) در حضور پدر ارجمندشان به يكى از ياران پدر فرمود: «نامى كه ديروز بر دخترت نهادى تغييرش بدهيد، چون نام دشمن است».

اين نكته را هم اشاره كنم، گاهى محبّت شخص كافر و بيگانه در دل انسان جاى مى‏گيرد، مثلاً در اثر خدمتى كه طبيب و معالج به بيمارى انجام داده، و يا ثروت مندى از مستمندى دستگيرى كرده است، بى اختيار دوستى آن طبيب و ثروت‏مند در دل بيمار و يا مستمند، جا مى‏گيرد، و اگر كافر باشد و يا اينكه شخص روى نسبت خويشاوند، محبّتى به شخص كافر پيدا مى‏كند، و بايد گفت اين گونه محبّت‏ها اگر موجب نفوذ بيگان گان نشود، و دست آنان را به كارهاى مسلمانان باز نكند و نيز اگر اين دوستى، بخاطر كفر آنها نباشد، بلكه در حقيقت تنها كار آنان مورد رغبت و ميل و محبّت قرار گرفته باشد، نه عقيده‏اى  فاسيد آنان، اشكال ندارد و امّا اگر كسى كافران را بخاطر كفرشان دوست بدارد، گرچه
تنها درچارچوبه دل، ممنوع است، يعنى وظيفه آن است كه علاوه بر آن كه مسلمان نبايد كفار را سرپرست خود قرار دهد، و نبايد آن‏ها را از جهت كفرشان دوست داشته باشد، يعنى علاوه بر آن كه بايد در جهت ولايت و سرپرستى آنان با كمال دقت تبرى كند، قلبا هم از آنان بيزار باشد، يعنى كافر را بخاطر كفرش بايد دشمن داشت و برآنها لعنت فرستاد.

آيا لعن بر يزيد هم جايز است؟ 

به طور کلي گاها در برخی مجالس و محافل و حتی اخیرا در نشست های رسانه ای این پرسشها در مورد  لعن بر دشمنان اسلام، مخصوصا یزید مطرح است که لعن  بر چه اساس است؟

بعضی ها می گویند یزید، فاسق و فاسد بوده ولی حکم کفر را نداشته، او گناه کبیره کرده و بعد توبه نموده و بدین جهت لعن براو جایز نیست.

آيا يزيد واقعا توبه کرده است؟

اگر یزید توبه کرده باشد، آيا مي توان او را لعن کرد؟

اولا؛  یاد آوری نمایم اینکه لعن نوعي نفرين کردن و نشانه جدا بودن و دوري مسير طرفين (حق و باطل) از يکديگر است و قرآن کريم در بيش از 25 آيه از لسان خداوند، فرشتگان و مومنين دشمنان را لعن مي کند.

دوما؛ هيچ دليلي نزد اهل تشیع و اهل تسنن  بر توبه کردن يزيد موجود نيست؛  بلکه در منابع این مذاهب روايات بر ضد آن است و حتي کسانيکه مي خواهند به نحو منکر لعن يزيد شوند مي گويند: شايد در آخر عمر توبه کرده باشد!

در مورد لعن یزید بايد گفت که: اکثر علماي اهل سنت نيز لعن يزيد را جايز و حتي واجب دانسته اند و ابن جوزي از علماي بزرگ اهل سنت در اين زمينه کتاب تحت عنوان: «الرد علي المتعصب العنيد المنکر للعن يزيد»، یعنی رد بر شخص متعصب وکينه توزي که لعن يزيد را قبول ندارد، نوشته، وي در کتاب خويش در اين زمينه مي گويد: ان انكاره على من استجاز ذم المذموم ولعن الملعون من جهل صراح، فقد استجازه كبار العلماء، منهم الامام احمد بن حنبل(رضى اللّه) وقد ذكر احمد فى حق يزيد ما يزيد على اللعنه.(12) و احمد بن حنبل در مورد يزيد کلامي گفته است که از لعنت نيز بيشتر است.

کلام ذهبي از علماي بزرگ  اهل سنت نيز جالب است. وي در مورد لعن يزيد از احمد بن حنبل رييس فرقه حنابله روايتي نقل مي کند بدين مضمون که : وتوقف جماعة في لعنته يعني يزيد مع أنه عندهم ظالم وقد قال تعالى   ألا لعنة الله على الظالمين   وقد سأل منها أحمد بن حنبل عن يزيد فقال هو الذي فعل ما فعل وقال له ولده صالح إن قوما ينسبوننا إلى تولي يزيد فقال يا بني وهل يوالي يزيد أحد يؤمن بالله واليوم الآخر فقال لم لا تلعنه قال وكيف لا ألعن من لعنه الله قال تعالى   فهل عسيتم إن توليتم أن تفسدوا في الأرض وتقطعوا أرحامكم أولئك الذين لعنهم الله فأصمهم وأعمى أبصارهم   فهل يكون فساد أعظم من نهب المدينة وسبي أهلها وقتل سبعمائة من قريش والأنصار وقتل عشرة آلاف ممن لم يعرف من عبد أو حر حتى وصلت الدماء إلى قبررسول الله(ص)  وامتلأت الروضة ثم ضرب الكعبة بالمنجنيق وهدمها وأحرقها وقال رسول الله(ص)  إن قاتل الحسين في تابوت من نار عليه نصف عذاب أهل النار وقد قال(ص)  إشتد غضب الله وغضبي على من أراق دم أهلي وآذاني في عترتي فيقال القول في لعنة يزيد كالقول في لعنة أمثاله من الملوك والخلفاء وغيرهم(13) عده اي در لعن يزيد توقف کرده اند با اينکه ايشان او را ظالم مي دانند و خداوند گفته است : آگاه باشيد که لعنت خداوند بر ظالمين است . و از احمد بن حنبل در مورد يزيد سوال شد پس گفت : او کسي است که آنچه کرد انجام داد ( کنايه از بزرگ بودن گناهان وي که حتي ذکر آنها هم قبيح است) پس آيا فسادي بزرگتر از غارت مدينه و به اسارت گرفتن مردم آن وکشتن هفتصد نفر از قريش و انصار و کشتن هزاران نفر از کسانيکه شناخته نشدند از بنده و آزاد تا اينکه خون به قبر پيغمبر رسيد و سپس کعبه را با منجنيق هدف قرار داد و آن را خراب کرد و سوزانيد…

ابن عماد حنبلي نيز مي گويد:  قال التفتازانى فى (شرح العقائد النسفيه): (اتفقوا على جواز اللعن على من قتل الحسين، او امر به، او اجازه، او رضى به، والحق ان رضا يزيد بقتل الحسين واستبشاره بذلك واهانته اهل بيت رسول اللّه(ص) مما تواتر معناه وان كان تفصيله آحادا، فنحن لا نتوقف فى شانه، بل فى كفره وايمانه، لعنه اللّه عليه وعلى انصاره واعوانه).(14) تفتازاني در شرح عقايد نسفي خويش گفته است: همه اين نظر را دارند که مي توان کساني را که حسين را کشته اند يا به اين کار دستور داده اند ، يا اجازه اين کار را داده اند، يا به اين کار راضي شده اند را لعنت کرد. و درست آن است که يزيد به قتل امام حسين(ع) راضي بود؛ و شادي او از قتل حسين و اهانت کردن او به اهل بيت رسول خدا(ص) از مطالبي است که به حد تواتر معنوي رسيده است؛ اگر چه تفاصيل آن به صورت خبر واحد نقل شده است؛ بنا بر اين ما در مورد يزيد سکوت نمي کنيم؛ بلکه حتي در کافر يا مومن بودن او شک نداريم؛ لعنت خدا بر او و ياوران و همکارانش. اين کلام از احمد بن حنبل و ذهبي و ابن عماد حنبلي و ابن جوزي حنبلي ( که همه از بزرگان علماي حنابله هستند)، در مورد يزيد و جواز لعن وي و تطبيق دادن روايت قاتل حسين بر وي توسط ايشان نشانگر توبه نکردن وي در نظر بزرگان علماي اهل سنت نيز مي باشد.

آلوسي مفسّر بزرك أهل تسنّن… واين كه به نظر او يزيد توبه نكرده است… و می گوید یزید به رسالت پیامبراسلام(ص) ایمان نداشت و بعد خودش هم يزيد وابن زياد وابن سعد را لعن ميكند.(15) تفتازاني از علماي مشهور اهل تسنّن مي كويد: اتفاق كردند (علما) بر جواز لعن يزيد، حداقل اینکه يزيد راضي به كشتن امام حسين(ع) بود .

ابن الجوزي درباره ابو يعلى الفراء از علماي اهل تسنّن ميكويد: او كتابي نوشته است درباره كساني كه مستحقّ لعن هستند ويزيد جزو آنان است وكفت: كسي كه لعن او را انجام نمي دهد يا جاهل است نمي داند جواز مساله را …  يا منافق است مي خواهد توهّم ايجاد كند .(16)

سيوطي يكي دیگر از مشهورترين علماي اهل تسنّن مي كويد: خدا قاتل او را (امام حسين) را لعنت كند وابن زياد ويزيد با آنها.(17)

سنایی غزنوی نیز در باره لعن بر یزید اینگونه سرده است:

داستان پسر هند مگر نشنيدي

كه از او و سه كس او به پيمبر چه رسيد

او بنا حق داماد پيامبر بستد

پسر او سر فرزند پيمبر ببريد

پدر او لب و دندان پيمبر بشكست

مادر او جگر عم پيمبر بمكيد

برچنين قوم تو لعنت نكني شرمت باد

لعن الله يزيدا و علي آل يزيد.(18)

ابن حجر هیتمی مکی در کتاب« الصواعق المحرقة» می نویسد:  گروهى براين باورند كه يزيد كافر است؛ به دليل همان سخن يزيد كه ابن جوزى نقل كرده كه پس از آنكه سر امام حسين را به شام بردند ـ يزيد ـ مردم را جمع كرد و در حالى كه با چوب بر سر و دندان امام مى زد، شعر زير را مى خواند:

ليت أشياخي ببدر شهدوا

جزع الخزرج من وقع الأسل

لأهـلوا واستهلوا فرحا

ثم قالوا يا يزيد لا تشل

قد قتلنا القرم من ساداتهم

وعدلناه ببدر فاعتدل

لعبت هاشم بالملك فلا

خبر جاء ولا وحي نزل(19)

ابن جوزى حنبلی مى گويد: «ليس العجب من قتال ابن زياد للحسين و انما العجب من خذلان يزيد و ضربه بالقضيب ثنايا الحسين و حمله آل رسول الله سبايا على اقتاب الجمال و لو لم يكن فى قلبه احقاد جاهلية اضغان بدرية لاحترم الرأس لما وصل اليه و كفنه و دفنه وأحسن الى آل رسول الله(ص)»؛(20) جنگ ابن زياد با حسين بن على(ع) تعجب آور نيست بلكه تعجب از خوارى يزيد در زدن چوب بر دندانهاى حسين(ع) و اسير كردن خاندان پيامبر(ص) و سوار كردن آنان بر شتران و در معرض عموم قرار دادن آنهاست. اگر در دل يزيد كينه هاى جاهليت و جنگ بدر نبود به حسين(ع) احترام مى گذاشت و آن حضرت را كفن و دفن مى نمود و با آل رسول به خوبى برخورد مى كرد.

همچنین ابن حجر مى نويسد: «قاضى ابويعلى كتابى دارد به نام چه كسانى استحقاق لعن دارند، در آن كتاب يزيد را جزو كسانى به شمار آورده كه استحقاق لعن دارند و دليلش روايتى است از پيامبر(ص) كه فرمود:«من اخاف اهل المدينة ظلماً أخافه الله و عليه لعنة الله و الملائكة والناس اجمعين؛ آن كس كه مردم مدينه را بترساند، خداوند او را خواهد ترساند و مورد لعن خدا و فرشتگان و تمام مردم قرار مى گيرد». آنگاه مى نويسد: «شكى نيست كه يزيد با لشكر و نيروهاى مسلح خويش به جنگ مردم مدينه رفت و اهل مدينه را با جناياتى كه انجام داد به شدت مضطرب و نگران كرد و در دل آنها ترس ايجاد نمود؛ چرا كه او مدينه را براى خود مباح كرد». نقل شده است كه حدود 300 دختر مورد تجاوز قرار گرفته و گروهى از صحابه را به قتل رساندند و نماز جماعت را در مسجد النبى تعطيل كردند. پس از آن براى جنگ با عبدالله زبير آماده شدند و كعبه را با منجنيق مورد حمله قرار داده و آتش زدند.(21) در اينجا ذكر اين نكته شايسته است كه از ديد اهل سنت جواز لعن قاتلان امام حسين(ع) به صورت كلى ـ يعنى بدون اينكه نام شخصى برده شود ـ اشكالى ندارد و مورد اتفاق است. به طور مثال اگر گفته شود خداوند قاتلان امام حسين(ع) يا كسى كه دستور قتل و شهادت آن حضرت را صادر كرده است لعنت كند رواست؛ از اين رو برخى به صورت كلى او را لعن كرده اند.

سعدالدين تفتازانى مى گويد: «واما ما جرى بعدهم من الظلم على اهل بيت النبى(ص) فمن الظهور بحيث لا مجال للاخفاء و من الشناعة بحيث لا اشتباه على الآراء اذ تكادُ تشهد به الجماد و العجماء و يبكى له من فى الارض والسماء وتنهد منه الجبال و تنشق الصخور ويبقى سوء عمله على كرّ الشهور و مر الدهور و لعنة الله على من باشر او رضى او سعى و لعذاب الآخرة أشد و أبقى»؛(22) ظلم و ستمى را كه بر اهل بيت پيامبر(ص) وارد كردند، به اندازه اى روشن و آشكار است كه جاى هيچ گونه نكته ابهامى براى كسى نمى گذارد؛ بلكه تمام جمادات و حيوانات بر آن گواهى مى دهند و هر كسى كه در زمين و آسمان است بر آنها اشك مى ريزد، كوهها متزلزل و صخره ها متلاشى مى شود و آثار زشت اين اعمال همواره بر تارك تاريخ باقى خواهد ماند. خداوند كسانى را كه اين اعمال را بهوجود آورده و يا به آن خشنود و در مقدمات آن همكارى داشته اند لعنت كند. به يقين عذاب آخرت شديدتر است.

تمامي علماء شيعه در جواز لعن يزيد، با هم موافقند و هيچ كس در اين رابطه نظر مخالفي بيان ندارند، سيد عبدالرزاق مقرّم در كتاب «مقتل الحسين» مي­نويسد: «وقتي آشكار شود كه يزيد، امام حسين(ع) را به شهادت رسانده است؛ يعني دستور قتل حضرت توسط يزيد صادر شده است، بنابراين كسي نمي تواند درباره جواز لعن يزيد شك كند كساني كه در لعن يزيد ترديد كرده اند و يا جايز ندانسته اند، در واقع معتقدند يزيد قاتل نبود والا همان ها هم وقتي قاتل بودن يزيد را بپذيرند، در جواز لعن او شك نخواهند كرد، هر چند تعصب مانع از پذيرش اين واقعيت است.»(23) همچنین فقیه، خطیب و نویسنده شهیر کشور حضرت آیت الله العظمی واعظ شهید(ره) در کتاب سیف الاسلام در جواب کتاب سیف الابرار ملا مبارک که به دفاع از یزید و عدم جواز لعن بریزید پرداخته بود که در آن از منابع شیعه و سنی اسناد گردیده به آن مراجعه شود. که سرانجام همه شيوه ها در دفاع از يزيد ناكام است و از اين رو، برخى از بزرگان اهل سنّت نه تنها به طور صريح يزيد را لعن مى كنند، بلكه او را تكفير هم مى نمايند. احمد بن حنبل، يزيد را تكفير كرده است. نظر او را ابن جوزى، شهاب الدين آلوسى در تفسيرش، ابن حجر مكّى و عدّه اى ديگر نقل كرده اند که به منابع معتبرمراجعه گردد.

عید گرفتن در روز عاشورا، همان سنّت یزید و یزیدیان هست، چنان چه در زیارت عاشورا تصریح شده است «وَ هذا یوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِیادٍ وَآلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَینَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیهِ – و این روزی است که در آن شادمان شدند دودمان زیاد و مروان به خاطر قتل امام حسین(ع)

پس از آن دشمنان اسلام و اهل بیت(ع) که در لباس اسلام و ادعای مسلمانی حکومت بر مسلمین را بر عهده گرفتند، برای آن که از سویی اذهان عمومی مسلمین در محرم و به ویژه دهه‌ی اول متوجه واقعه‌ی کربلا نگردد و به آن تفکر نکنند شبهه ایجاد می نمایند.

پى‏نوشت‏ها:

1. سوره مجادله، آيه 22.

2. سوره نساء، آيه 89.

3. سوره آل عمران، آيه 28.

4. نهج البلاغه فيض الاسلام، ص 135 خ 55.

5. سيره ابن هشام، ج 3 و 4، ص 296.

6. يادداشت ‏بردارى نگارنده از سخنرانى آيت اللّه‏ مظاهرى در شيراز.

7. همان.

8. سوره هود، آيه 113.

9. وسائل الشيعه، ج 17، ص 290.

10. وسائل الشيعه، ج 3، ص 356.

11. مقدمه ابن خلدون، ص 124.

12. الردّ على المتعصّب العنيد، ص 13 .

13. المنتقى من منهاج الاعتدال ذهبي ، ج1،  ص289 .

14. شذرات الذهب، ج 1، صص 68 – 69 .

15. روح المعاني : ج26/ص73 جاب دار احياء التراث العربي- بيروت .

16. الرد على المتعصب العنيد المانع من ذم يزيد : ص41 چاپ دار الكتب العلمية-بيروت-لبنان جاب اول 1426-2005 تحقيق: هيثم عبد السلام محمد .

17. تاريخ الخلفاء: ص159 نشر دار الكتاب العربي چاپ دوم 1420-1999 تحقيق احمد زهوه – سعيد عيدروسي .

18. نقوي، سيد حامد؛ خلاصه عبقات الانوار، قم، موسسه البعثه، 1406، ج 4، ص 238 و قندوزي، پيشين، ج 3، ص 34.

19. حیاة الامام الحسین ج2ص187 ، ج3ص377 .

20. الصواعق المحرقة فی الرد علی اهل البدع و الزندقة، احمد بن حجر الهیتمی المکی(م:899ه)، ص220، مکتبة القاهرة.

21. الصواعق المحرقة فی الرد علی اهل البدع و الزندقة، احمد بن حجر الهیتمی المکی(م:899ه)، ص222، مکتبة القاهرة. شاه عبدالحق محدث دهلوى در ما ثبت من السنة، ص 63 مى نويسد: «امام حسين(ع) را شهيد كردند و سر مبارك ايشان را در طشت گذاشتند و نزد ابن زياد بردند. لعنت خدا بر قاتلان وى و بر ابن زياد و يزيد بن معاويه باد». مولوى رشيد احمد كنگوهى مؤسس دارالعلوم ديوبند در مورد يزيد مى نويسد: «پيامبر(ص) فرمودند: كسى كه اهل مدينه را بترساند خداوند او را خواهد ترساند و لعنت خدا و فرشتگان و تمام مردم بر او باد». در صحيح مسلم روايت شده كه يزد باعث ترس و هراس مردم گرديد؛  لعنت خدا بر قاتل حسين و بر يزيديان باد.

22. شرح المقاصد، ج‏5 ، 312.

23. سيدعبدالرزاق، مقرم؛ مقتل الحسين، ترجمه علي مخدومي، قم، نصايح، 1387، چاپ دوم، ص 23 – 24.

جلسه هشتم؛ عوامل موثر در تربيت

عوامل موثر در تربيت، عواملى اند كه به نحو اقتضا ساختار تربيتى و شخصيت روحى انسان را سامان مى دهند كه عبارتند از: وراثت، محيط، سختيها و شدايد، كار، عوامل ماوراى طبيعت و اراده ى انسان. هيچ يك از اين عوامل علت تامه ى تربيت نيست، بلكه اين عوامل به نحو اقتضا در تربيت موثرند و آن چيزى كه در تربيت آدمى اصيل و غير قابل تغيير است و همه چيز آدمى به نحوى به آن بازمى گردد، فطرت آدمى است و در تربيت، اصالت با فطرت است. بنابراين با توجه به اصالت فطرت، هر انسانى مى تواند روى به كمال مطلق نمايد و پرده هاى غفلت و ظلمتى را كه به دست خود و تحت تاثير عوامل بيرونى بر فطرت خويش كشيده است، پس زند و به حق روى كند و هدايت يابد و تربيت فطرى شود. اما در هر صورت اين عوامل نقشى جدى در تربيت آدمى دارند و همين عوامل شخصيت روحى و شاكله ى انسانى را سامان مى دهند.(1) پس بايد بدرستى شناسايى و در جهت تربيت مطلوب بهره گيرى شوند.

چند مطلب را مي خواهم در باب تربيت و عواملي که در آن مدخليت دارند عرض بکنم؛ اولين عامل که در تربيت موثر رابطه شخص با شخص است و محيط در رابطه اشخاص تنگاتنگ است؛ محدود به گاهي اوقات نيست. شبانه روزي و تقريبا در همه حالات است.

رابطه تنگاتنگ مخصوص خانواده نيست، لذا اگر ما بحث را دائر بر مدار رابطه تنگاتنگ به خصوص رابطه پدر و مادر با فرزند قرار بدهيم و آن را فقط متمرکز در اين کنيم، درست نيست. اين ر ابطه تنگاتنگ، هر چند که معمولا در روابط خانوادگي هست، اما گاهي اوقات دايره اش يک مقدار وسيع تر مي شود. مسئله به طور غالب، خويشاوندي است ـ نزديکان مثل خواهر، برادر و… ـ ولي ممکن است نسبت به کساني که از نظر نسب با انسان رابطه اي ندارند نيز مطرح باشد. يعني اين نوع رابطه ي موثر در تربيت، درباره تمام کساني است که انسان در زندنگي با آنها آميخته باشد و يک نوع آميختگي داشته باشد. اينها هم از نظر تربيت، همين حکم را دارند. انبياء بعثت شان براي روش دادن و آموختن روش اخلاقي به بشر بوده است؛ چه در بعد انساني و چه در بعد الهي شان. پيغمبر اکرم وقتي به رسالت مبعوث شد فرمود: «بعثت لأتمم مکارم الاخلاق» من براي تمام کردن مکارم اخلاق مبعوث شدم.

عامل دوم در تربيت محبت است

اصلا بحث ما پيرامون غيرت بود که از محبت ناشي مي شود و از اينجا شروع کرديم که رابطه پدر و مادر با فرزند، رابطه تنگاتنگ همراه با چاشني محبت است؛ آن هم محبت قوي. کمي جلوتر برويم. سوال اساسي اينجاست که خود اين محبت ـ که از شئون قلب و دل است ـ با چه چيزي حاصل مي شود؟

ما در بحث تربيت يک عامل را به عنوان عامل احسان مطرح مي کنيم که در باب روش گرفتن نقش اساسي دارد. در پذيرش روش ها نقش دارد. يعني اگر مربي به تربيت کننده اش احسان بکند، پذيرش او قوي مي شود. يکي از مسائلي که در باب تربيت مطرح است و جلب محبت مي کند و نقش سازنده دارد، احسان می باشد. يعني عامل احسان از عواملي است که در باب تربيت نقش اساسي دارد. چون قلوب را جذب مي کند. ما روايات متعددي هم در اين باب داريم که من به بعضي از آنها اشاره مي کنم. اين روايت از پيغمبر اکرم(ص) است که حضرت فرمودند: «جبلت القلوب علي حب من احسن اليها» دلها بر حب کسي که به او محبت بکند، آميخته است. امام علي(ع) که تعبيرات زيادي دارند «بالاحسان تملک القلوب» با نيکي دلها به دست مي آيند. « کم من انسان استعبده احسان» چه بسيارند انسانهايي که بنده ي نيکي شده اند. لذا «احسان» در باب روش دادن و روش گرفتن ـ که اسم آن را ما تربيت گذاشتيم ـ نقش اساسي دارند.

عامل سوم؛ پذيرش برتري مربي

اصلا تربيت براي اين است که يک نفر، انسان بشود. يعني عقل عملي او به فعليت برسد. اين همان تعبيري است که مي گويم بايد اسکلت انساني اش درست بشود و شاکله پيدا کند. بايد در درون خودش و در بعد معنوي اش هم همين طور، شکل پيدا کند.

امام صادق(ع) در روایتی می فرماید: «دع ابنک يلعب سبع سنين» بچه ات را رهايش کن تا هفت سالگي، بازي کند. ما هم همينطور هستيم که از هفت سال به بعد او را به مدرسه مي بريم. يعني اين مقتضاي سني اوست که در آيه هم دارد: «اعلموا انما الحياه الدنيا لعب و لهو و زينه و تفاخر بينکم» همانا زندگي دنيا فقط بازي و سرگرمي و زينت و فخرفروشي و… است.

هفت سال دوم، زمان تربيت و يادگيري است: «و يودب سبعا» از آن سن به بعد، ديگر قوه تمييز پيدا مي کند. يادش بده! تا اينجا او از نظر ديداري، شنيداري و رفتاري از شما ياد مي گيرد و هيچ احتياجي نيست که تو بخواهي او را ادب کني. يادگيري اش خواه ناخواه و خودکار است. ميگويد از هفت سال به بالا آرام آرام قوه تمييز او به کار مي افتد و مي تواني به او بفهماني. «و يودب سبعا» تا به چهارده سال برسد، مي تواني به او بگويي: اين کار به اين دليل درست است! پسرم اين کار غلط است! دخترم…! امثال اين حرفها.

هفت سال سوم، بايد او را زير سايه خود بگيري،  «و الزمه نفسک سع سنين» نگذاريد تنها جايي برود! زير سايه خودت نگه اش دار! رهايش کني هر جا برود نمي تواني جلويش را بگيري! بعد دارد « فان افلح و الا فانه من لا خير فيه» بيست و يک سال که رسيد اگر تربيت شده باشد، که هيچ وگرنه درست نمي شود.

بعد از بيست و يک سالگي هم احتمال خطر هست. چون بچه به اين مرز سني که برسد، به طور غالب شهوت، غضب و وهمش تکامل پيدا مي کند و به حد اعلاي شان مي رسند. بايد بيايي و پاياپاي آنها، در بُعد انساني و معنوي، اسکلت آن را هم تا آن موقع بسازي. آسيب پذيري او با اين کار کمتر مي شود. نمي گويم غيرممکن مي شود؛ ولي کمتر مي شود. چون به درونش يک اسکلت داده اي. تقريبا محکم کاري را کردي و شاکله وجودي به او دادي. و امام صادق(ع) می فرماید: «الولد سيد سبع سنين» بچه، هفت سال، آقاست. از پیامبراکرم(ص) روایت شده که حضرت فرمود: «اولادنا اکبادنا، صغراوهم امراونا» فرزندان ما جگر گوشه هاي ما هستند، کوچکانشان سروران ما هستند. واقعا هم همينطور است که آنها فرمانده اند؛ البته نه اينکه هر فرماني بدهند ما بايد گوش دهيم؛ ولي نوعاً چون بچه در اين سن و سال هنوز تکامل پيدا نکرده که عقل عملي اش شکوفا شده باشد او فرمانده است. «و عبد سبع سنين» در هفت سال اول آقاست. از هفت تا چهارده زير پوشش توست و محکوم به حکم هاي توست. با توجه به روايت قبل که در اين باره فرمود «يودب» مي فهميم که آنجاست که مي تواني، به او امر و نهي کني و او را تربيت کني. دقت کنيد چقدر زيباست. من اين دو روايت را کنار هم گذاشتم.

اگر تا بيست و يک سالگي فرزند متخلق شد، کار تمام است «و وزير سبع سنين» در هفت سال سوم ـ از چهارده تا بيست و يک سالگي ـ بازوي تو مي شود، به تو، کمک مي کند و همراه تو است. وزير هميشه همراه است. بعد دارد « فان رضيت خلائقه لاحدي و عشرين» تا اينکه تا بيست و يک سالگي از خلق و خوهايش راضي شوي. خلائق، يعني خلق و روش و چيزهاي دروني او. بيست و يک سال، زمان کامل شدن قواي اوست. مسئله اين است، و همه هم ريشه اش، ريشه هاي دقيق علمي ـ خلقتي دارد. مي گويي سقف آن تا چه موقع است؟ تا بيست و يک سال است. چون در آن موقع تمام قواي او به تکامل مي رسد. تفاوت اينجاست که قواي حيواني خودش به تکامل مي رسد، و بُعد انساني و الهي را تو بايد به تکامل برساني. بايد والدين مسائل انساني و الهي را در فرزند شکوفا کنند.

شهوت خودش مي رسد. غضب خودش تکامل پيدا مي کند. اما مسائل انساني اش را تو بايد آبياري کني. مسائل الهي، معنوي اش را تو وظيفه داري که به فعليت برساني. اين وظيفه توست که اينها را که خودش تکامل پيدا کرده، گام به گام بيايي تا به اين سن و مهارش کني. اينجاست که آدم وقتي ديد ساخته شده و اسکلتش ساخته شده است، تا حدودي احساس ايمني مي کند. روکاري هايش اشکال ندارد، محکم کاري را تو کرده باش. عمده اين است.

 تربيت امام حسين(ع) به وسيله امام علی(ع)

اما حضرت علی(ع) خود، مربّي اول است که اصول تربيت و شيوه هاي رفتار و قواعد آداب را پايه نهاد و فرزندش امام حسين(ع) را با تربيت درخشانش، پرورش داد. اورا با حکمت، تغذيه نمود و باعفّت و پاکي، بار آورد و مکارم اخلاق و آداب را برايش ترسيم کرد و در جان وي، معنويات جوشانش را کاشت و اورا متمايل به فضايل قرار داد تاآنجا که مسيري سليم به سوي خير و حق پيدا کند.
حضرت، به وي سفارشهايي نمود سرشار از ارزشهاي والا و نمونه هاي انساني که از جمله آنها اين وصيّت ارزشمند است که مالامال از پندها و آداب اجتماعي و هر چيزي است که مردم در رفتار خود به آن نيازمندند و برجسته ترين موارد از مباني تربيتي اسلامي مي باشد که توازن و هنجاري را در رفتار باعث مي شود.
آن حضرت(ع) فرمود: «اي فرزندم! تو را در پنهان و آشکار به تقواي خداي عزّ و جلّ سفارش مي کنم. و توصيه مي نمايم حق را در حال خشنودي(2) ، صرفه جويي در ثروت و فقر، عدل با دوست و دشمن، کار در حالت نشاط و بي نشاطي و خشنودي از خداي تعالي در شدت و رفاه، مراعات نمايي.
اي فرزندم! شرّي که بهشت بعد از آن باشد، شرّ نيست و خيري که آتش پس از آن باشد، خير نيست و هر نعمتي کمتر از بهشت، ناچيز و هر بلايي کمتر از آتش جهنم، عافيت است…
بدان اي پسرم! هرکس عيب خود را بنگرد، از عيب ديگران باز مي ماند. و هر کس به قسمتهاي خداوند راضي شود، بر آنچه از دست داده باشد، غمگين نمي شود. و هر کس شمشير ستم بکشد، با آن کشته مي شود. و هرکس چاهي بکند، در آن مي افتد. و هرکس حجاب ديگران هتک نمايد، زشتيهاي خانه اش آشکار مي گردد. و هرکس گناه خود را فراموش کند، گناه ديگران را بزرگ مي شمارد. و هرکس در کارها خودرا به زحمت بيهوده افکند، از پاي مي افتد. و آنکه خود را به دريا زند، غرق مي شود. و آنکه خود رأي باشد، گمراه مي گردد. و آنکه به عقل خودش بي نيازي جويد، مي لغزد. و هرکس بر مردم تکبر کند، خواري يابد. و هرکس با آنان بي خردي کند، دشنام مي شنود و آنکه به جاهاي بد وارد شود، متهم مي گردد. و هرکس با فرو مايگان همدم شود، حقير مي گردد. و آنکه با علما همنشيني کند، بزرگي مي يابد. و آنکه مزاح کند، سبک شمرده مي شود و آنکه کناره گيري نمايد، سلامت مي بيند. و کسي که شهوات را ترک کند، آزاد مي شود. و آنکه حسد را ترک نمايد، محبت مردم را به دست مي آورد.
اي پسرم! عزّت مؤمن در بي نيازيش از مردم باشد. و قناعت، ثروتي بي پايان است. و هرکس مرگ را بسيار به ياد آورد، به اندک از دنيا راضي مي شود. و آنکه بداند سخنش از عملش شمرده مي شود، سخنش کم مي شود جز در آنچه برايش سود بخش باشد، شگفتي از کسي باشد که از عقاب بترسد و به ثواب اميدوار باشد، اما عمل نکند. ذکر، نور است و غفلت تاريکي و جهالت گمراهي باشد و خوشبخت آن کسي است که از ديگران پند گيرد، ادب بهترين ميراث و حسن خلق، بهترين همدم است.
اي پسرم! با قطع رحم، برکت و پيشرفتي نباشد و با معصيتکاري بي نيازي نخواهد بود…
اي پسرم! عافيت، ده جزء است، نُه جزء آن در خاموشي است مگر آنکه خدا را ياد کنند و يکي از آنها در ترک همنشيني با بي خردان است. هرکس با معصيت خداي عزوجل در مجالس، خودرا زينت دهد، خواري به ارث مي برد. و هرکس علم طلب کند، دانا مي شود.
اي پسرم! سر آغاز علم، مدارا کردن و آفت آن پرده دري است. و از گنجهاي ايمان، صبر بر مصيبتها باشد. پاکدامني، زيور فقر و سپاس، زينت ثروت است. هرکس کاري را فراوان انجام دهد، به آن شناخته مي شود و هرکس سخنش زياد گردد، خطايش فراوان مي گردد و هرکس خطايش بسيار شود، حيايش اندک مي گردد و آنکه کم حيا شود، و رعش کم مي شود. و آنکه و رعش اندک گردد، قلبش مي ميرد و هرکس قلبش بميرد، وارد آتش مي شود.
اي پسرم! هيچ گناهکاري را نا اميد مکن که چه بسيار باشد کسي به گناه ادامه دهد اما عاقبت به خير شود. و چه بسيار کسي که عمل کند، اما در آخر عمر خود، آن را تباه کند و به آتش برود. هرکس دنباله کار را بگيرد، کارها بر او سبک مي شود.
اي پسرم! فراواني ديدارها، ملالت و بيزاري به بار مي آورد.
اي پسرم! اطمينان قبل از آگاهي، با دور انديشي مخالف است. خود پسندي شخص، دليلي بر ضعف عقل اوست.
اي پسرم! چه بسيار است که نگاهي، حسرت به بار آورد و چه بسيار است سخني که نعمتي را موجب شود. هيچ شرافتي بالاتر از اسلام و هيچ بخششي بالاتر از تقوا و هيچ پناهگاهي، مطمئن تر از ورع و هيچ شفيعي بهتر از توبه نيست. جامه اي زيباتر از عافيت نباشد و هيچ ثروتي بيش از رضايت به قوت، موجب رفع فقر نمي شود. هرکس تنها به قدر نياز در طلب باشد، در رسيدن به آسايش تعجيل کرده و در حفظ خوشنامي کوشيده است. حرص، کليد رنج و مرکب مشقت و موجب گرفتار شدن به گناهان است. بدي، فراهم آورنده عيبها و زشتيهاست و براي ادب کردن نفس، همان کافي است که آنچه را از ديگران نمي پسندي در نظرگيري، براي برادر تواست همانند آنچه براي تو نسبت به وي وجود دارد.و هرکس بدون دقت در درستي کارها خويشتن را گرفتار سازد، به حقيقت که خودرا در معرض مصيبتهاي ناگهاني قرار داده است.
چاره انديشي پيش از دست زدن به هرکاري، تورا از پشيماني ايمن مي سازد. هرکس کارها و نظرهاي برجسته را بررسي کند، مواضع خطا را مي شناسد، شکيبايي، سپري در برابر بينوايي است. مخالفت با نفس، کمال آن را باعث مي شود. ساعتها، عمرها را مي کاهد. پروردگار تو از حاکمترين حاکمان براي ستمکاران است و او آگاه به درون درونگرايان مي باشد. بدترين توشه براي روز معاد، تعدي بربندگان باشد، در هر جرعه اي آب، شکستني در گلو و در هر خوردني، گير کردني در گلو باشد. هيچ نعمتي به دست نمي آيد مگر با جدا شدن از نعمت ديگري، چه نزديک است آسايش به خستگي و بينوايي به نعمت و مرگ به زندگي، پس خوشا به حال آنکه علم و عمل و حب و بغض و گرفتن و رها کردن و سخن گفتن و سکوتش را براي خدا خالص گرداند. و آفرين بر عالمي که آگاه شود و از گناه بپرهيزد و عمل کند و کوشا باشد و از هلاکت و خسران بترسد، پس آماده و مهيا گردد، اگر پرسيده شود، به روشني پاسخ گويد و اگر رها شود، خاموش ماند. سخن او صواب باشد و سکوت او به سبب ناتواني از جواب باشد. واي و همه واي برکسي باشد که گرفتار حرمان، خواري و نافرماني شود و آنچه را براي ديگران نمي پسندد، براي خويشتن نيکو شمارد. هرکس سخنش نرم گردد، محبتش واجب مي شود. هرکس را که شرم و بخشش نباشد، مرگ براي او از زندگي شايسته تراست. مروت شخص کامل نمي شود تا اينکه براي او مهم نباشد که کداميک از دو جامه اش را بپوشد و يا کدام يک از دو خوردنيش را بخورد» (3) . اين وصيتنامه، سرشاراست از آداب رفتار، تهذيب اخلاق و دعوت به تقواي الهي که همانا نخستين پايه در نگهداشتن نفس از انحراف و گناهان و قرار دادن آن در مسير صحيحي است که از هدايت و رستگاري، برخوردار باشد.

 تربيت امام حسين(ع) از سوي حضرت زهرا(س)

سرور زنان حضرت زهرا(س) به تربيت فرزندش حسين، همت گماشت و او را غرق در محبت و عطوفت خويش ساخت تا بدين وسيله شخصيتي مستقل و ادراکي ذاتي داشته باشد. همچنين وي را با آداب اسلامي تغذيه نمود و او را به استقامت و راه مستقيم به سوي خير، عادت داد. «علائلي» مي گويد: «آنچه از مجموع اخبار حسين به ما رسيده اين است که مادرش، اهتمامي فراوان داشت تا الگوهاي عقيدتي اسلامي را در وجود او مستحکم سازد و انديشه فضيلت با تمام معاني آن و به صحيح ترين صورتي در نفسش گسترش يابد و عجيب نباشد که پيامبر(ص) نيز در جهت دهي به آن حضرت، در اين دوره اي که کودک، احساس استقلال مي کند، اشراف داشته است.
حضرت فاطمه(س) انديشه خير و دوستي مطلق و واجب را در نفس وي کامل گردانيد و در زواياي فکر و ابعاد انديشه هايش، فضيلتهاي عالي را گسترده ساخت؛ زيرا مباني ادب را در طبيعت فرزندش چنان جهت داد که مرکز دايره آن، خداوند باشد که خود آن انديشه اي است که همگان در آن مشترک هستند.
بدين گونه است که کودک، خود دايره محدود کوتاهي را رسم مي کند آنجا که اين مباني ادب را حول محور مادرش بنا مي کند و تنها وي را در نظر مي گيرد و از او به هيچ موجودي جز او روي نمي آورد و مادرش براي او دايره اي نامتناهي ترسيم نمود، آنگاه که انديشه خدايي را نقطه تمرکز قرار داد و مباني آداب و فضايل را حول محور آن قرار داد، پس نفس وي گسترده گشت تا جهان را با عواطف مهذّبش شامل شود و با عاليترين نمونه او را به سوي خير و جمال حرکت دهد…» (4) .
امام حسين(ع) در فضاي آن خانواده عظيم، رشد و نموّ يافت، خانواده اي که تاريخ انسانيت براي آن همانندي در ايمان و هدايت سراغ نداشت تا آنجا که آن حضرت در سايه رشدش در ميان آن خانواده از نمونه هاي کم نظير انديشه انساني و از بارزترين پيشوايان مسلمين گرديد.

عامل چهارم؛ محیط

اگر به عوامل محیطی دقت نماییم، آنها را بسیار فراوان می یابیم، به طوری که هر چه انسان رشد می کند، دایرة عوامل محیطی او نیز گسترش می یابد. در این جا به برخی از عوامل محیطی که بیشترین تأثیر را در تربیت کودکان دارند، اشاره می کنیم:

خانه و خانواده نخستین محیطی است که انسان را تحت تأثیر فضا و روابط و مناسبات خود قرار می دهد.تأثیر گذاری عواملی انسانی این محیط و تأثیر پذیری زیادی که کودکان در سنین 3 تا 7 سال دارند به اهمیت این عامل می افزاید.

«بدون شک، محيط، داراي ثبات روحي و خانواده متشکلي که اعضاي آن در فضايي از عطوفت متقابل زندگي مي کنند، نخستين پايه هايي هستند که شکل گيري عاطفي کودک بر آنها متکي است و کودک در آينده، روابط اجتماعي خود را به صورت مطلوبي بر اين اساس بنا مي نهد در حالي که اگر شخصيت کودک با برخورد نامطلوب والدين، دچار لطمه شود، از جامعه پذيري، ناتوان خواهد بود…» (5) .
ثبات محيط و عدم پريشاني آن، از مهمترين عوامل قوي در پايداري شخصيّت کودک و شکوفايي زندگي و دور ساختن وي از اضطراب مي باشد و روانشناسان معتقدند که بي ثباتي محيط و پيچيدگيهاي آن سبب مي شوند کودک حس کند که در جهاني متناقض و مملو از نيرنگ، فريب، خيانت و حسد زندگي مي کند و اينکه وي مخلوقي ناتوان است که قدرت و تواني در برابر اين جهان زورگو را ندارد (6) .
اسلام، به صورتي مثبت به مسائل محيط، توجه نموده و همه وسايل و نيروهايش را در راه اصلاح آن به کار گرفته و پيش از هر چيز به اين امر نظر داشته است که ارزشهاي والايي از حق، عدل و مساوات در آن حاکم باشد و عوامل انحطاط و عقب ماندگي از قبيل جور، ستم و فريبکاري در آن نابود شود و محيط، جاي امني باشد به دور از آشوبها و پريشانيها تا بهترين و سرآمدترين انسانهارا به امت تقديم کند، انسانهايي پيشتاز در صحنه هاي نيکوکاري و خير و اصلاح.
محيط اسلامي، بزرگان، نامداران و شخصيتهاي کم نظيري از مصلحان را پرورش داده که از بهترين افرادي بودند که انسانيت در همه مراحل تاريخيش به خود ديده است، همچون مولايمان حضرت امام امير المؤمنين(ع) عمار بن ياسر، ابوذر و مانند آنها از پايه گذاران عدالت اجتماعي در اسلام.
امام حسين(ع) در فضاي آن محيط روشن اسلامي، نشأت يافت که نور را پرتو افکن ساخت و تمدن انسان را به پاکرد و ملتهاي جهان را به سوي محقق نمودن مسائل سرنوشت سازشان، رهبري نمود و نيروهايي را که براي عقب نگهداشتن و انحطاط انسان مي کوشيدند، نابود ساخت. آن محيط عظيمي که به سوي سرچشمه هاي عدالت، روي آورد و از آن سيراب گشت و نسلهاي تشنه را سيراب نمود.
امام حسين(ع) در اوان کودکي مشاهده کرد که محيط اسلامي چه پيروزيهاي عظيمي را در راه ايجاد دولت اسلام و استحکام بخشيدن به پايه ها، اهداف و نشر اصول آن باهدف گسترش مودت و نيکنامي و امنيت در ميان مردم به دست آورده بود.
اينها بخشي از امکانات تربيتي است که براي امام حسين(ع) فراهم آمده بود. امکاناتي که آن حضرت را آمادگي بخشيد تا مثالي والا براي جدّش حضرت پيامبر(ص) در دعوت به سوي حق و صلابت در عدل باشد.

این محیط به دلیل مناسبات و روابط عاطفی و الگو دهی وفرهنگ سازی در آن، پایدارترین تأثیرات عاطفی، روحی، اخلاقی و رفتاری را در ساختار تربیتی کودکان فراهم می کند. فضای خانه و خانواده و مناسبات انسانی در آن، ساختار محبتی آن، اعتدال و عدم اعتدال در آن، فرهنگ خانوادگی، آرامش و عدم آرامش محیط خانه و خانواده، آسایش و عدم آسایش در آن، رفتارهای اعضای خانواده، نحوه مدیریت خانه، بهداشت خانواده، آموزشهای درون خانوادگی، دیدگاهها و رفتارهای تربیتی، باورها و اعتقادات … همه و همه به شدت فرد را تحت تأثیر قرار می دهد، به ویژه آنکه دوران ارتباطهای خانوادگی طولانی است و به خصوص در سالهای اولیه زندگی (3 تا 7 سال) فرد که دامنة این تأثیرات بسیاردارد.

پى‏نوشت‏ها:

1. ن. ك: سيرى در تربيت اسلامى، صص 105 -99.

2. در نسخه اي «خشنودي و خشم» آمده است.

3. الاعجاز و الايجاز، ص33.

4. امام حسين(ع)، ص289.

5. اثر خانواده و اجتماع بر نوجوانان زير سيزده سال، سازمان يونسکو، ص35.

6. شکل گيري شخصيت، ص22.

جلسه نهم؛ توبه و بازگشت به سوی پروردگار

يكى از علت هاى اصلى در بروز گرفتاريها براى انسان اعم از پير و جوان و به طور كلى جامعه انسانى را ميتوان گناه و معصيت در نافرمانى خدا عنوان نمود. پس در مكتب تربيتى اسلام توبه به عنوان يك اصل تربيتى با اهميّت فوق العاده‏اى مطرح است و از تمام گناهكاران دعوت مى‏نمايد كه براى اصلاح خويش و … گذشته از اين در وارد شوند لذا در قرآن كريم 96 مرتبه ماده توبه و 230 مورد ماده غفر و استغفار ذكر شده است كه همه اينها نشانه اهميّت توبه در ديدگاه الهى است.

توبه در لغت : توبه مصدر تاب يتوب است و در لغت عرب ماده تَوُب به معنى رجوع است و بازگشت. و در قرآن كريم هم به خدا نسبت داده شده و هم به انسان و توبه خدا به معناى برگرداندن لطف و رحمت خداست به سويى بندگان و توبه انسان به معناى برگشت او از حالات و اعمال فاسد گذشته خود اوست.

دانشمندان اسلامى براى توبه تعريفهاى مختلفى نموده‏اند و از بررسى مجموع اين تعريفها يك حقيقت به دست مى‏آيد و آن اينكه واقعيت توبه، ندامت و پشيمانى از عمل ناپسند است با تصميم قاطع بر عدم بازگشت به سوى آن(1).

با توجه به معناى توبه در لغت و اصطلاح روشن گرديد كه اصل توبه به معناى بازگشت و رجوع است و در اينجا منظور بازگشت و رجوع به رحمت خداست، همان رحمتى كه به خاطر انجام دادن گاه از شخص گناهكار سلب شده بود و پس از بازگشت او به خط عبادت و بندگى خدا رحمت الهى به او باز مى‏گردد و رجوع از دورى از درگاه الهى به قرب و نزديكى درگاه الهى.

وجوب توبه

«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلىَ اللّه تَوْبَةً نَصُوحَا»(2) توبه مصدر «تاب»، «يَتُوب» است. «تَوب» به معنى رجوع و توبه يعنى بازگشت از گناه، تائب و تواب يعنى توبه و بازگشت كننده تاب اللّه عليه يعنى توفيق توبه داد او را خدا، يا آسان گردانيد ودشوارى او را يا باز مهربان شد بروى. و در كتاب معروف قاموس توبه را بمعنى شمول رحمت الهى نسبت به بندگان دانسته. چنانكه در سوره نساء فرموده: «خداوند مى‏خواهد احكام خود را براى شما تبيين كند و به روش شايسته كه قبل از شما بودند شما را هدايت كند، و بر شما توبه كند، و خداوند عالم وحكيم است مقصود ازتوبه بنده، همان بازگشت از كارهاى بدون گناه است.

توبه از جمله موضوعاتى است كه هم بُعد كلامى دارد و هم تفسيرى و از برخى جهات داراى بعد فقهى هم مى‏باشد. و امّا مقصود از توبه مربوط به خداوند، پذيرفتن توبه انسانى است كه ازانحراف بازگشته است ،گوياپس ازاينكه بنده سر براه معصيت گذاشته همچنان مى‏رود،خداوندهم روى خويش را از او برگردانده است، ولى پس ازبازگشت اين انسان خداوند هم به او توجه مى‏كند. ونعمتهايش رابه اوبازمى گرداند.(3)نخستين قدم براى نجات يك فردگنه كار، توبه وبازگشت ازگناه است ،توبه كه ازنظر خالص باشد، توبه به محرك آن فرمان خدا و ترس از گناه، نه وحشت از آثار اجتماعى ودنيوى آن بوده باشد،توبه كه براى هميشه انسان را از معصيت جدا كند و بازگشتى درآن رُخ ندهد.

حقيقت توبه همان ندامت و پشيمانى ازگناه است كه لازمه آن تصميم برترك درآينده است، اگر گناه كار بوده كه قابل جبران است درصددجبران برآيد.

مرحوم محقق طوسى قدس‏سره دليل عقلى وجوب توبه را اين گونه بيان مى‏نمايد: «وَالتُّوبَةُ واجِبَةُ لِدَفْعِها الضَّرَر» توبه واجب است زيرا مايه دفع ضرر است. و امّا از نظر شرع، ظاهر آيات و روايات، گواه بر وجوب آن است زيرا با تأكيد خاصى به آن فرمان داده، مى‏گويد: «وَتُوبُوا اِلَى اللّه جَميعَا اَيُّهَا الْمُؤمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(4) اى افراد باايمان همگى با توبه و انابه به سوى خدا بازگرديد تا رستگار شويد. حتى عقل بر فوريت توبه دلالت دارد، زيرا مرگ، هر لحظه انسان را تهديد مى‏كند وهيچ انسانى نمى‏تواند بر حيات خود براى آينده‏اش يقين داشته باشد، در اين صورت عقل دلالت بر فوريت توبه دارد.

چرا توبه از واجبات فورى است؟

اعمال و افعال كه از طرف خداوند متعال براى بندگان واجب شد دو نحو و دو قسم است يك نحو عملهايى است كه بجا آوردن آن واجب فورى است و يك نحو عملهايى است كه بجا آوردن آن واجب فورى نيست، بعبارت ديگر يك نحو عمل عملهايى است كه وقت آن مضيق است و يك نحو عملهايى است كه وقت آن موسع است مانند اينكه كسى براى شما سلام داد همان ساعت جواب سلام براى شما واجب شد و همان ساعت هم بايد جواب سلام را رد كنيد تأخير جايز نيست و يا اينكه كسى آيه سجده واجب قرآن  را خواند شما شنيديد و يا خودتان آيه سجده را خوانديد واجب است همان ساعت سجده كنيد ويا اينكه شما مال كسى را پيدا كرديد و صاحبش را هم مى شناسيد براى شما واجب فورى است كه آن مال را بصاحبش برسانيد و اگر بدون عذر نگهداريد مسئول خواهيد بود. اين قسم واجبات را واجبات فورى گويند.
امّا آن قسم واجباتى كه بجا آوردن آن فورى نيست مانند اينكه مثلاً يك روز بجهت مسافرت يا مرض در ماه مبارك رمضان روزه تان را خورده‏ايد وقضاى آن را بايد بگيريد تا ماه مبارك رمضان آينده براى شما وقت است كه در هر كدام روز خواستيد آن قضا را بعمل بياوريد ويا يك روز نذر كرده ايد روزه بگيريد يا دو ركعت نماز بخوانيد در اين موارد هم تا مدتى كه منجر به مسامحه نكشد تأخير جايز است.

در واجبات فورى ممكن است به يك علّت و مانعى تأخير جايز بوده ويا اصلاً وجوب برداشته شود مگر دريك واجب فورى كه به هيچ وجه تأخير جايز نبوده و وجوب برداشته نمى شود و آن واجب فورى عبارت است از توبه كردن و بازگشت نمودن بطرف پرور دگار عالم، همان ساعتى كه انسان گرفتار گناهى شد بايد همان ساعت از آن گناه توبه كند و تأخير به هيچ عذر جايز نيست و اگر توبه نكرد ظلم بر نفس خود كرده است. «وَمَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُلئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ»(5) كسى كه توبه نكند پس آنها ستمكارانند. بنابراين تأخير توبه براى انسان خطراتى دارد.

علّت اينكه چرا بعضى از واجبات فورى وبعضى غير فورى است اگر چه عقول ما به تمام مصالح و مفاسد احكام خدا نمى رسد و آنهاييكه بعقول ناقصه خودشان بخواهند مصالح و مفاسد تمام احكام را بداند سخت در اشتباهند زيرا اگرچه عقل انسان را راهنمايى مى‏كند و الاّ اگر عقل بشر مصالح ومفاسد همه چيز را مى فهميد احتياج به ارسال رُسُل و تنزيل كتب نداشت پس عقل انسان بعد از معرفت و شناسايى خدا و پيغمبر و ائمه(ع) انسان را ملزم مى كند بر اينكه بايد احكام را از فرمايش خدا وپيغمبر و ائمه(ع) اجتهادا يا تقليدا بدست بياورد وبعد از اخذ احكام ديگر، چرا مثلاً نماز مغرب سه ركعت و نماز عشاء چهار ركعت نافله عشاء دو ركعت نشسته و نافله ظهر مثلاً هشت ركعت قرار داده شده عقل ما به آنجا نمى رسد مگر در جايكه فلسفه و حكمت احكام را خود آنها بيان نمايند با اين حال ممكن است در بعضى از احكام  بعضى مصالح و مفاسد بنظر انسان برسد واگرچه مصالح و مفاسد ديگرى هم داشته باشد كه پى به آنها نبرده ايم مثلاً در همين موضوع يعنى واجب فورى بودن توبه مى توانيم بگوييم كه چون تأخير توبه براى انسان خطراتى دارد از اين لحاظ شارع مقدس توبه را واجب فورى قرار داده است.

خطر اوّل اين است كه تأخير توبه باعث سختى توبه است، اگر انسان امروز نتوانست توبه كند فردا بطريق اولى نمى تواند توبه كند اگرچه از حد امكان بيرون نمى‏رود.

خطردوّم اين است كه در صورت تأخير توبه گناه در روحيه انسان تأثير ميكند و روح را مريض و ناخوش ميكند همانطوريكه ذايقه شخص مريض لذّت غذاى لذيذ را نمى تواند بچشد همان طور ذائقه روحى از درك لذائذ معنوى محرومند.

خطر سوّم ممكن است پيش از آنكه موفق به توبه بشود از دنيا با بار گناه برود و دچار عذاب اخروى بشود در صوريتكه مى توانيست آن عذاب را با توبه از خود دور كند.

خطر چهارم اين است كه در اثر اصرار معصيت ممكن است خداى متعال نعمتهاى خود را تغير بدهد، اللّهم اغفرلى الذّنوب التى تغير النعم و … يعنى خدايا آن گناهانم را بيامرز كه نعمتهارا تغير ميدهد….

خطر پنجم اين است كه بواسطه ترك توبه راه شيطان بر قلب باز تر ميشود و براى خود منزل و مأوى ميگيرد، آن وقت قلبى كه بايد مأوى و منزل رحمن بشود، منزل و مأوى شيطان ميگردد.

خطر ششم، كه بالا ترين خطر است اين است كه حضرت امام باقر(ع) مى فرمايد: «هيچ بنده مؤمن نيست مگر اينكه در قلب او نكته سياهى خارج مى شود وقتيكه توبه كرد و پشيمان شد اين سياهى برطرف مى شود واگر در گناهى خود مبالغه نمود و مداومت كند اين نكته سياهى زياد ميشود تا اينكه آن سفيد را مى پوشاند و دراين صورت صاحب همچو قلب بطرف خير ابدا بازگشت نخواهد كرد».

همه انبياء الهى هنگامى كه براى هدايت امّتهاى منحرف مأموريت مى‏يافتند يكى از نخستين گامهايشان دعوت به توبه بود، چرا كه بدون توبه و شستن لوح دل از نقش گناه جايى براى نقش توحيد و فضائل نيست.

از نخستين سخنان پيامبر بزرگ خدا حضرت هود(ع) اين بود كه «يا قوم استغفروا ربكم ثم توبوا اليه»(6) اى قوم من از پروردگارتان طلب آمرزش كنيد سپس به سوى او باز گرديد و توبه نماييد .

حضرت صالح نيز همين سخن را پايه كار خود قرار داده و مى‏گويد «فاستغفروا ثم توبوا اليه»(7) از او طلب آمرزش كنيد و به سوى او باز گرديد و توبه كنيد.

حضرت شعيب نيز با همين منطق به دعوت قومش پرداخت و گفت: «و استغفروا ربكم ثم توبوا اليه ان ربى رحيم ودود»(8) از پروردگار خويش آمرزش بطلبيد و به سوى او باز گرديد و توبه كنيد كه پروردگارم مهربان و دوستدار (توبه كاران) است.

علاوه بر آيات قرآن مجيد در روايات اسلامى نيز بر مسأله وجوب فورى توبه تأكيد شده است، از جمله در وصيت حضرت على(ع) به فرزندش امام حسن مجتبى(ع) مى‏خوانيم: «و ان قادفت سيئة فعجل محوها بالتوبة»(9) اگر مرتكب گناهى شدى آن را به وسيله توبه هرچه زودتر محو كن. البته بايد توجه داشت كه امام مرتكب گناهى نمى‏شود منظور در اينجا تشويق ديگران به توبه است.

در حديثى آمده است كه پيامبر اكرم(ص) به ابن مسعود فرمود : «يابن مسعود لا تقدم الذنب و لا تؤخر التوبة و لكن قدم التوبة و اخر الذنب»(10) اى ابن مسعود ! گناه را مقدم مشمار، توبه را تأخير ميانداز بلكه توبه را مقدم كن و گناه را به عقب بيانداز و ترك كن.

اركان و شرائط تحقق توبه

بايد توجه داشت كه حقيقت توبه به چند چيز محقق مى‏گردد كه تا آنها در وجود شخص پديدار نگردد توبه صحيح انجام نمى‏گيرد و آنها عبارتند از:

1 ـ قوت ايمان و يقين : اگر انسان ايمان به خداو اعتقاد به پيامبر داشته باشد و به سخنان آنها اعتماد داشته باشد كه گناهى كه از او سر زده است موجب حجابى است ميان او و خدا و آنچه خدا فرموده است و وعده آن را داده است تحقق پيدا مى‏كند از سعادات و كمالات دنيوى و اخروى در آن لحظه آتش پشيمانى در دل او افروخته مى‏شود و از گناه خويش متأثر مى‏گردد چون گناه خلاف رضاى خداست مانند تاجرى كه معامله‏اى را انجام دهد و در آن سرمايه خود را از دست بدهد و مقدار زيادى بدهكار گردد چقدر از آن معامله پشيمان مى‏گردد خصوصا اگر دوست دانائى قبلاً او رااز آن معامله نهى كرده باشد.

در اينجا شخص با توبه خود را جزء هدايت يافتگان قرار مى‏دهد زيرا خداى سبحان در سوره طه مى‏فرمايد «و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى»(11) من كسانى را كه توبه نمايند و ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند و سپس هدايت شوند را مى‏آمرزم و در سوره مائده مى‏فرمايد «فمن تاب من بعد ظلم و اصلح فان اللّه يتوب عليه»(12) كسى كه پس از ستم كردن توبه و راه اصلاح را پيش گيرد خداوند توبه او را مى‏پذيرد.

2 ـ يكى ديگر از اركان توبه كه رُكن ركين آن است پشيمانى و ندامت است از كرده خود و اعتراف به آن يعنى وقتى به ياد آنچه از او صادر شده است از گناهان مى‏افتد محزون شود و آرزو كند كه‏اى كاش آن عمل از او صادر نشده بود در آن صورت اين ندامت و پشيمانى نتيجه بزرگى در بردارد و علاج خيلى چيزهاست و مخصوصا عوض پشيمانى است كه هنگام مرگ و پس از آن به انسان دست خواهد داد كه در تصور انسان نمى‏گنجد كه چه پشيمانى براى كسى است كه توبه نكرده است ولى پشيمانى در آن لحظه سودى ندارد اما پشيمانى در دنيا قبل از آنكه نشانه‏هاى مرگ در او نمايان گردد بسيار سودمند است و باعث مى‏گردد كه انسان مسير خودش را عوض نمايد و در آن صورت آثار آن نيكوست و وقتى اين ركن حاصل شد و عزم و تصميم بر ترك گرفته شد كار شخص كه راه آخرت را در پيش گرفته آسان مى‏گردد و توفيقات الهى شامل حال او مى‏گردد و محبوب درگاه الهى مى‏گردد. در اين رابطه وجود مقدس اميرالمؤمنين على(ع) مى‏فرمايد: «ندم القلب يمحص الذنب و يكفر الجريرة»(13) پشيمانى قلب از معاصى گناه را بريزاند و جرم را مى‏پوشاند.

وجود مقدس حضرت على(ع) در اين رابطه مى‏فرمايد: «التوبة ندم بالقلب»(14) توبه پشيمانى قلبى است. پس از شرائط توبه پشيمانى از گناه است كه همين پشيمانى سبب ترك گناه مى‏گردد.به حضرت على(ع) گفته شد توبه نصوح چيست؟ حضرت در جواب فرمودند: پشيمانى به دل و طلب مغفرت به زبان و پيمان قلبى به باز نگشتن به گناه است(15).

اگر اوراق تاريخ را ورق بزنيم به قضاياى زيادى بر مى‏خوريم كه افراد زيادى به عللى گناهانى را مرتكب شده‏اند و بعد پشيمان شده و توبه نموده‏اند كه ما در اينجا به نمونه‏اى به جهت تنبيه مى‏پردازيم تا براى ديگران سرمشقى باشد براى جلوگيرى از گناه و پى بردن به سوى آنكه گناه روح را بيمار و قلب را سياه مى‏نمايد و آن چيز كه مى‏تواند روح را مداوا و قلب را از تيرگى نجات دهد و انسان را در مسير حق قرار دهد و موجبات نجات انسان را از عذاب الهى را فراهم سازد توبه است و از شرائط محقق شدن توبه نيز ندامت و پشيمانى است كه همراه با اشك، گريه و تضرع باشد.

توبه فضيل بن عياض

فضيل بن عياض يكى از راهزنان و غارتگران و دزدان مشهور زمان خود بود كه هر كس اسم او را مى‏شنيد لرزه بر اندامش مى‏افتاد روزى از روزها سوار بر اسب آمد كنار نهريى ايستاد تا اسبش آب بخورد كه ناگهان چشمش به دختر بسيار زيبائى افتاد كه مشك خود را به دوش گرفته و مى‏خواست بيايد كنار نهر آب و آب بردارد عشق و محبّت آن دختر در قلبش رخنه كرد و چشم از آن دختر بر نداشت تا وقتى كه دختر مشك را پر از آب كرد و راه خود را گرفت و رفت. فضيل به نوكران خود دستور داد تا او را تعقبى كرده و بعد به پدر و مادر دختر خبر دهند كه دختر را شب آماده كرده و خانه را خلوت نموده زيرا فضيل ميل نسبت به آن دختر پيدا كرده است.

فرستاده فضيل پس از تعقيب و رسيدن به منزل در خانه را زد و گفته‏هاى فضيل را به آنها ابلاغ نمود تا اين خبر به گوش پدر و مادر دختر رسيد بسيار ناراحت گرديدند و چون چاره‏اى نداشتند عده‏اى از بزرگان شهر را دعوت كردند و با آنها مشورت نمودند.

آنها گفتند بيائيد و دخترتان را فداى يك شهر كنيد زيرا اگر فضيل به مقصود خود نرسد همه اين شهر را به غارت برده و همه چيز را به آتش مى‏كشد. پدر و مادر از روى ناچارى دختر را مهيا كرده و خانه را خلوت نمودند. شب هنگام فضيل وارد شهر شدد و قلاب انداخت و از ديوار بالا آمد و رفت بالاى بام خواست وارد منزل دختر شود كه يك وقت شنيد صدائى مى‏آيد خوب كه گوش داد شنيد صداى قرآن مى‏آيد و يكى قرآن تلاوت مى‏كند رسيد به اين آيه شريفه كه مى‏فرمايد:«اَلَمْ يَأْنِ‏لِلَّذينَ آمَنُوا اَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللّه وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَق»(16) آيا وقت آن نرسيده كه دل هاى مؤمنين به ذكر خدا و آنچه از حق نازل شده خاشع شوند؟ فضيل تا اين آيه را شنيد آن چنان در او اثر كرد كه از نيمه راه از ديوار فرود آمد و زندگى او را دگرگون كرد و با كمال اخلاص و صفاى دل گفت پروردگارا چرا نزديك شده و هنگام خشوع رسيده.

فضيل از صميم قلب برگشت و توبه حقيقى نمود وهمان شب راه خود را گرفت و رفت تا به يك كاروانسرائى رسيد وقتى وارد آن كاروانسرا شد ديد عده‏اى از تجار و مسافران دور هم نشسته‏اند با هم صحبت مى‏كنند و آنها مسافرينى بودند كه از ترس فضيل و يارانش به آن خرابه پناه آورده بودند و بار انداخته بودند و در فكر كوچ و حركت بودند و اينكه چگونه از فضيل خلاصى پيدا نمايند زيرا اگر مى‏خواستند بروند ترس آن را داشتند كه فضيل چه بسا كمين كرده و جلو آنان را خواهد گرفت و اسباب و اثاثيه آنان را خواهد بود.

فضيل از شنيدن اين حرفها بيشتر متأثر گرديد كه چقدر من بدبخت بودم كه پيوسته خاطر آسوده خانواده‏ها را نگران مى‏كردم و چرا بايد دلهائى از ترس او در اضطراب و پريشانى به سر برند از جاى خود حركت كرد و خود را به كاروانيان معرفى نمود و گفت فضيل من هستم از اين به بعد آسوده باشيد زيرا فضيل توبه كرده و راه خدا را گرفته است.

فضيل گناه را ترك كرد كه در گذشته انجام مى‏دهد و كم كم طريق زهد را پيشه گرفت و يكى از عرفا و زهاد زمان خود گرديد(17).

فضيل بعد از توبه از صاحبان اموالى كه دزديده بود، به هر وسيله رضايت گرفت، گويند يكى از صاحبان مال يهودى بود، از او نيز حليّت طلبيد، يهودى گفت: در فلان گوشه  خانه، زرى پنهان كرده‏ام، آن را بردار و بياور تا از تو راضى شوم فضيل رفت زرها را آورد، يهودى گفت: «اشهد ان لااله الاّاللّه وَ اَنَّ محمّدا رسول اللّه» اضافه كرد كه من زرى پنهان نكرده بودم، مى خواستم بدانم تو توبه كرده يانه، در كتاب خوانده بودم كه اگر از امّت محمّد(ص) كسى توبه واقعى كند خاك در دستش طلا گردد.(18)

پى‏نوشت‏ها:

1. منشور جاويد، ج 8 ص 213.

2. سو ه تحريم، آيه 8 .

3. قاموس قرآن، ج 1، ص 287 .

4. سوره نور، آيه 31 .

5. سوره حجر، آيه 11 .

6. سوره هود، آيه 52.

7. سوره هود، آيه 62.

8. سوره هود، آيه 90.

9. بحارالانوار، ج 74 ص 208.

10. بحارالانوار، ج 74 ص 104.

11. سوره طه، آيه 82.

12. سوره مائده، آيه 39.

13. تحف القلوب، ص 213.

14. ميزان الحكمه، ج 1 ص 549.

15. جلوه‏هاى حكمت، ص 111.

16. سوره حديد، آيه 16 .

17. روضات الجنات، لفظ فضيل.

18. كشلول نخبه، ص 44 و 45 .



Comments are closed.